
لپمو کشید و گفت: هرچیزی که باعث میشه تو اذیت بشی رو حل می کنم.
تو ذهنم این نقش بست که چقدر ملاحظه میتونه قشنگ باشه. حتی تو ساده ترین لحظهها و دقیقا با آدمهایی که توقعی ازشون نداری.
فکر کنم خودش نمیدونه که من چقدر بند همین رفتارهای کوچک اما عمیقم و انقدر جای خالیش رو توی زندگیم حس کردم که حالا با دیدنش بغضم میگیره. و خب با شما تعارف که ندارم، من میترسم.
از همون حساییِ که بعد کلی راه سخت میاد سراغت که نکنه حالا که کمی آسودگی و توجه رو تجربه می کنم باز همه چی ویران شه و من تو مسیر باسازی خودم جون بکنم. انگاری هرچی سنت میره بالاتر دیرتر ویران میشی اما به همون اندازه بازسازی هم میتونه طاقت فرسا باشه.
با این حال. ملاحظه قشنگه، آدمایی که ملاحظهگر هستن هم قشنگ تر...