ویرگول
ورودثبت نام
'Salarovski'
'Salarovski'آقای راوی
'Salarovski'
'Salarovski'
خواندن ۷ دقیقه·۱ روز پیش

حاجی پیرِمَرد

تا الآن موفق شده‌ام در گونه‌شناسیِ پیرمردها به سه مورد برسم:

  • گونه‌ای که میلِ پایان‌ناپذیری به حرّافی و روایت‌گری دارند و کافی است فقط لحظه‌ای در گوشه یا مرکزی کسی در تیررس‌شان بیفتد تا کتاب‌قصه‌شان را باز کنند.

  • آنانی که از دنیا سیر و از خلق در گریزند و فقط نشسته‌اند به تماشا. اینان اصل را گذاشته‌اند بر سکوت و پیمودنِ آرامِ مسیرِ منتهی به قبر. هیاهو و گذشته‌بازی هم دوست ندارند و مستعد و مشتاقِ پرخاش‌اند.

  • گونه‌ای که از نژادِ گونۀ دوم هستند، با این تفاوت که نیاز به تُخمِ کفتری دارند تا زبان‌شان باز شود. اگر کسی نیاید و با آن‌ها حرف نزند، آنان تا ابد روزۀ بی‌افطارِ سکوتِ خود را طول می‌دهند.

آن‌که من دیدم امروز، و هم‌نشین‌اش بودم، چنین بود. از دستۀ سوّمیان. گهگاهی کنش یا واکنش‌های صداداری از خود بروز می‌داد. به‌مثال، وقتی آن گربۀ بازی‌گوش را در حال شیطنت با گل‌برگی که یافته بود دید، ناخودآگاه دستش را سریع و سبک به پای من زد که یعنی: «عه! ببین، نگاهش کن، دارد تفریح می‌کند. ببین چه جالب است.» من هم اوّل نگاهی به پیرمرد کردم و بعد در امتدادِ دست‌اش دوباره به گربه رسیدم. گربه گُل‌برگ را رها می‌کرد روی زمین و به‌شکل عجیب و شورانگیزی عقب می‌رفت و می‌پرید روی آن و خود را کِش می‌داد و روی زمین غلت می‌زد و انگار که بخواهد با آن پاره‌غنچۀ بنفش روپایی بزند، سعی می‌کرد آن را در پنجه‌هایش نگه دارد. امّا غنچه تاب‌آوریِ پایینی داشت و زود از دست می‌رفت.

بعد از راه‌رَویِ کافی در چهارباغ فکر کردم مثلِ ایّامِ گذرکرده، بروم و کمی بنشینم در صحنِ میانیِ آن که روبه‌روی مدرسۀ چهارباغ و آمادگاه است. گذرگاهِ شلوغی بود. حتی در آن صبحِ آلوده و ناسردِ زمستانی. تا نشستم سایۀ کسی را  افتاده روی پشتم حس کردم و دیدم پیرمردی جابرانه آمد از بالای سرم رد شد. نتوانستم سلامش نکنم. یک‌طوری بود که انگار منتظرِ سلامِ من بود تا بیاید بنشیند. شاید اگر سلام نمی‌کردم دیرتر می‌آمد می‌نشست، یا به راه‌اش ادامه می‌داد. بعد نشست و سکوتش را آغازید. اگر یک عکاسِ خیابانی می‌بود، بی یا با اجازۀ او، عکسی از صورت‌اش می‌انداخت. نه مثل من که نتوانستم کاری کنم. دست‌دست کردم تا دیر شد. دوست داشتم از آن دانه‌ها و ناحیه‌های سیاهِ ناشناختۀ صورت‌اش عکسی داشته باشم برای خودم. از آن چهرۀ زمخت‌شدۀ درگذشته‌مانده. فکر نمی‌کردم همین دو کلام حرف را هم بتوانم با او بزنم.

من همان اول‌های کار ناغافل دهان‌ام باز شد و از او پرسیدم که اهل کدام محله هستید؟ ولی نشنید. بعد فهمیدم گوش و حواسِ درستی ندارد. مثلِ خیلی از آدم‌ها ناشنیده نمی‌گرفت، واقعاً نمی‌شنوید. یابو آب نمی‌داد. اما پس از عبورِ یک دخترِ نوجوانِ اسکیت‌پا کارِ ما هم شروع شد. دختر از روبه‌رو و پیاده‌راهِ اصلی، لایی‌کشان آمد و از وسطِ گذرگاهِ واصلِ این دستِ پیاده‌راه به آن دست، با سرعت رد شد. آقا نگاه کرد، و دنبالِ نگاهِ من که با نگاهْ دختر را دنبال می‌کردم گشت و نُچ‌نُچ کرد. «نگاه‌اش کن!؟ چی کار می‌کنه این دختر با این سن؟» منظورِ سوال‌اش را نفهمیدم. می‌خواست بگوید سن دختر برای این کارها زیاد است و مثلا برایش زشت؟ یا این که سن او برای این کارها کم است و مثلاً چه دختر شیطان و تخسی است؟

سپس‌تر توانستم کمی از او حرف بگیرم. بحث به آب کشید و زاینده‌رود. به زمانِ کودکانه‌های آقا که وقتی از روی همین سی‌وسه‌پل خوش‌خوشان گذر می‌کردند، دست که بر کفِ پُل می‌بردند خُشک بالا نمی‌آمد. آب بود که از سروروی شهر بالا و پایین می‌رفت. و گریزی زد به گذشتۀ چهارباغ. که آن موقع‌ها شوروحالِ دیگری داشت. حاجی خوشش نمی‌آمد چهارباغ فقط پیاده‌رو باشد. معتقد بود آن زمان‌ها که ماشین و کالسکه رد می‌شد بهتر بود. می‌آمدند و بار می‌کردند و می‌رفتند. رونقی داشت برای خودش. اما الآن فقط چندتا زن می‌آیند از همین مغازه‌ها بستنی و خُرده‌ریز می‌خرند و می‌خورند و می‌روند. دلِ خوشی از زنان نداشت.

گرمای لهجه‌اش لهجه‌ام را از آنِ خود کرده بود. اصفهانی‌تر از همیشه بودم در کنارِ او. حسِ خوبِ یگانگی و صمیمیت. گفت اهل محلۀ نشاط است. من هم که با نشاط سال‌ها خاطره و زندگی داشتم، ذوق کردم. از من که پرسید گفتم ساکنِ خیابان رباط. جواب داد که: «اتفاقاً برادر من هم ساکن «جوقِ‌باد» است و دوستانِ خوبی در آن‌جا دارم. هنوز آن قلعه‌ای که آن‌جا بود، هست؟» من که نفهمیده بودم چرا باید به‌جای رباطْ ساکنِ جوی‌آباد باشم و به این پرسش جواب بدهم؛ امّا حدس زدم نزدیک‌ترین جایی که به رباط می‌شناسد و می‌تواند مادّه‌ای از آن برای ادامۀ گفت‌وگو بیرون بکشد، همان جوق‌آباد است. پس حالا که او یک گام جلو آمده بود، من هم عقب ننشستم و گفتم: «بله؛ یک چیزی هنوز آن گوشه هست که کم‌کم دارد به ویرانه تبدیل می‌شود. هنوز جزو توسعه‌نیافته‌ترین مناطقِ اصفهان است آن‌جا. به حال خودش رها شده است. فقط بلدند موقع اعتراض‌ها همۀ قوای‌شان را گسیل کنند و تیروترقه دَر کنند و بعدش هم دوباره یادشان می‌رود جوی‌ناآبادی هم هست.» راست می‌گفتم. ساکنِ رباط‌ام ولی بیگانه‌خو با جوی‌آباد نیستم. با چشمانِ نیمه‌خیسِ کم‌سوی‌اش به من زُل زده بود و نمی‌دانم چه حد از این روایت‌های جوی‌آبادیِ من را متوجه شد.

امروز پیرمردبازی‌ام کامل شد. بازی‌های پیرمردانه‌ام را پس از وقفه‌ای کوتاه دوباره از سر گرفتم. فقط کمی جسارت می‌خواهد و مقدارِ خوبی مدارا و پذیرش. آن‌گاه می‌توانی جذبِ پیرمردان بشوی و به خود جذب‌شان کنی. گرچه تا یک سنی، این کار خطراتی دارد و باید از آن دوری جُست. چون برخی از پیرمردها، خاصّه پیرمردانِ اصفهانی، انسان‌های خطرناک و پیش‌بینی‌ناپذیری هستند. امّا از یک سنی به بعد آدم بیمه می‌شود. خودش کم‌کم تبدیل می‌شود به همان پیرمردهای خطرناکی که نباید کسی نزدیک‌اش شود.

در اصفهان پیرمردتر و پیرمردگراتر از تهرانم. در تهران مجبورم جنب‌وجوش و تحرکی داشته باشم که خاص پیرمردان نیست و البته که شاید همۀ جوانان هم نداشته باشندش. کم‌تر هم پیش می‌آید آن سکونِ دل‌پذیر را تجربه کنم و دستِ‌برقضا یک پیرمرد صید کنم. و اگر ساکن نباشی، از پیرمردان به دوری. در تهران ناگزیر سریع‌ترم. عجول‌تر. ناآرام‌تر و نارِس‌تر (نَرِس‌تر؛ کسی که به‌طورِ معمول به جایی، چیزی یا کسی نمی‌رسد).

آن لحظاتی که در سکوت، با حاجی‌پیرمردِ سنگین‌گوش کنار هم نشسته بودیم، ناب و سیّال بودم. در قایقی نیمه‌شکسته وسطِ یک آبیِ بی‌انتهای دورازخشکی نشسته بودیم. شباهتی عمیق با او را در خودم حس می‌کردم. کنار هم راحت بودیم. انگار که سال‌هاست هم را می‌شناسیم و حالا با خیالِ راحت، کنار هم ساکت و ساکن و آرام نشسته‌ایم و نیازی نداریم حرف خاصی بزنیم. مقصدی هم نداریم. زورقِ پوسیده‌مان در آب تلو می‌خورد و فقط هرازگاهی صدای برخوردِ آب با تنه‌اش و یا قِل‌خوردنِ قمقمه کفِ آن به گوش می‌رسد. همین که بنشینیم آن‌جا و رَوَندگان را و پرنده‌ها و گربه‌ها را ببینیم کافی است. مثل بابا سگ‌جان و موکه در رُمانِ ژرمینال. پیرمردانِ معدن‌چی که سال‌ها خاطره و زخم و خستگی را کنار هم و در سکوت، بر دوش می‌کشند و ترجیح می‌دهند دهن‌ها را بسته نگه دارند که اگر باز شود به‌جز آتشِ کوه‌افکنِ مصیبت‌های گذشته چیزی از آن بیرون نمی‌زند. فقط می‌باید نشست در کنار هم، و به‌ندرت آغازگرِ زِنای ناروای کلمات شد.

پیرمردِ سیاه‌پوستِ سیاه‌پوش، کنارم که نشست با خودم گفتم بَه! این خودش است. الآن باید آن بخش از مغز و میل‌ام را روشن کنم و حاجی را سوال‌پیچ و مُستَخرَج کنم. بعد هِی دیدم حرفی ندارم. هیچ عطشی هم برای تخلیه‌اش نیز. خب که چه؟ چه سوالی بکنم؟ چه بپرسم؟ کنارم نشسته است دیگر. سکوتی بهتر از این؟ مثل یک دوست. که می‌توانم راحت دست دور گردنش بیندازم؛ هرچند نیندازم و قابلیت را به فعلیت بدل نکنم. چه حرفی باید می‌زدم؟ بعد هم دیگر خودش تته‌پته کرد که من با یک هُلِ کوچک راه‌اش انداختم. وگرنه می‌توانستیم تعاملِ خاموش‌مان را کِش بدهیم.

در انتها دست گذاشت روی پایم، آن را اهرم کرد، و فشاری آورد تا بلند شود و گفت: «با اجازه من رفتم.»

تا بلند شد من هم بلند شدم. مسئله‌دار شد: «شما هم داری می‌ری؟»

«نه، خواستم شما رو بدرقه کنم.»

سرش را انداخت پایین و رفت. شاید بدش نمی‌آمد با او می‌رفتم. کنارِهم‌نشستن را فقط کنارِهم‌راه‌رفتن تکمیل می‌کند. رفیقِ نیمه‌کاره‌اش بودم. باید با او می‌رفتم و دوربینِ راوی را همان‌جا روی نیمکتِ سنگیِ چهارباغ رها می‌کردم. با هم می‌رفتیم و در افقِ غروبِ دودآگینِ چهارباغِ خاکستری، در قاب، به دو پیکرِ هرآن‌کوچک‌شونده تبدیل می‌شدیم. در کنارِ هم، در سکوت، مثلِ دو دوست.

By Lee Jeffries
By Lee Jeffries
By GKW (god knows who)
By GKW (god knows who)

۱۹دی‌ماهِ1403

ناداستانچهارباغخاطرهاصفهان
۱۱
۲
'Salarovski'
'Salarovski'
آقای راوی
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید