از اون روز که اون اتفاق افتاد..هر شب با یادش خوابیدم.صبحا به امید دیدن دوباره اش از خواب بیدار شدم،و هر جا رفتم بوشو حس کردم.اما تنها جایی که میتونستم ببینمش،کنار سنگ قبرش توی قبرستون بود:))
اون روز که رزهای سفید رو روی ماشینم پیدا کردم؛نامه ای که به پاکت گل ها چسبونده بود..نه.نباید بهش فکر کنم.اینجا نباید گریه کنم..نباید.دست روی جیبم گذاشتم.هنوز اون جعبه رو داشتم.آره،اون هنوز کنارمه.شایدم..شایدم کنارم نیست.بهتر بگم؛اون کنارمه،ولی من کنارش نیستم..
کریس جلومو گرفت،لبخندش غمگین بود.از روزی که نِیل رفته،لبخند همه غمگینه.چشم همه پر از حس گناهه.همه درگیر لحظه هایین که میتونستن با ایجاد تغییر توی اونا جلوی مرگ نیل رو بگیرن.و من اصلا اینجا نبودم که بتونم کاری براش بکنم.این عذابم میده..شاید اگه من بودم همه اتفاقا جور دیگه ای رقم میخورد.کریس گفت:«هی،اولیویا...امروز با بچه ها میخوایم بریم ساحل و برای نیل یادبود بگیریم..میخواستم ببینم..تو هم میای؟»گرفتن یادبود برای نیل.چرا فراموش کرده بودم؟امروزه.سر تکون دادم:«حتما..میخوای بیام دنبالت؟»من و کریس از روزی که یادمه با هم دوست بودیم.مثل دو تا خواهر..اما از وقتی که نیل رفته،از همه فاصله گرفتم.از خودم هم همین طور..کریس فهمید دنبال یه راهم.یه راه فرار،راهی که باهاش بتونم دوباره برگردم:«حتما.ساعت هفت بیا.»خواستم برگردم و برم،هر چند دلم نمیخواست.چند روز بود گریه هام رو توی خودم خفه کرده بودم؟نمیدونم...هیچکس نمیدونه.اما دستی نگهم داشت:«اولیو..»لحنش از همیشه افتاده تر بود،از همیشه غمگین تر.هیچ وقت یادم نمیاد کسی کریس رو انقدر غمگین دیده باشه.به سمتش برگشتم،اما فرصتی بهم نداد.آغوشش مثل همیشه آرومم میکرد..مثل وقتی که چهار ساله بودیم و برادرم لئو،اسباب بازی هامو شکست.مثل وقتی که ده ساله بودیم و نمراتم انقدر بد بود که میترسیدم برم خونه.مثل وقتی که دوازده ساله بودیم و مامانبزرگم مرد..مثل پونزده سالگیم،که بخاطر فهمیدن اینکه لئو سرطان داره ساعت ها بغلش گریه کردم.مثل حالا که هجده سالهایم..مثل حالا،که از عالم و آدم میترسم.مثل حالا که حادثه ها منو به رعشه میندازن،مثل دیدن عکس های خودم و نیل.برای همه درد هایی که تا الان کشیدم اشک میریزم.گریه کردن آرومم میکنه.گریه کردن،نشونه ضعفه؟نمیدونم.تنها چیزی که میدونم اینه که،حتی اگه ضعف باشه،ضعف زیباییه..:)