ویرگول
ورودثبت نام
سبزک؛-
سبزک؛-به سراغ من اگر می‌آیید،نرم و آهسته بیایید؛ مبادا که ترک بردارد،چینی نازک تنهایی من:)
سبزک؛-
سبزک؛-
خواندن ۳ دقیقه·۱۱ روز پیش

داستانک:خواب‌گرد

خواب‌گرد ها موجودات عجیبی نیستند،بلکه کسانی هستند که در بیداری فرصت ابراز خود را نمیابند!
خواب‌گرد ها موجودات عجیبی نیستند،بلکه کسانی هستند که در بیداری فرصت ابراز خود را نمیابند!

صدای باز شدن قفل در سوییت کناری ام بلند می‌شود.دوباره این زن خواب‌گرد شده!در بسته می‌شود و چند ثانیه بعد..

صدای زنگ در سوییتم به گوش می‌رسد،و صدای خواب‌آلود و کمی وحشت زده زن:«آقای کندل؟»چی؟تا به حال سابقه نداشته است زنگ در را بزند.شاید این بار واقعا اتفاقی افتاده باشد.با عجله به سمت در خانه می‌روم و سراسیمه در را باز می‌کنم:«چیزی شده دوشیزه پترسون؟»صدایم کمی وحشت زده است.دلیلش را واقعا نمی‌دانم.چه دلیلی دارد برای او نگران شوم؟نگاهم به صورت کوچک و سفیدش،چشمان بادامی‌اش و موهای پریشان خرمایی رنگش می‌افتد.خانم لاغری است با قد کشیده که هر وقت روز ها او را دیده ام مرتب است و لبخند به لب دارد.لحظه ای محوش می‌شوم.ولی وقتی نگاهم به چشمان کاملا باز و وحشت زده اش می‌افتد نگران تر می‌شوم:«اومم..اتفاقی افتاده دوشیزه؟»پرده شفافی چشمش را می‌پوشاند:«یه‌...یه..»دیگر واقعا دارم نگران میشوم:«یه چی؟»اشک از صورتش سرازیر می‌شود:«یه آدم توی خونمه..که از پنجره اومد تو.»لحظه ای هُل می‌شوم.او را داخل خانه می‌کشم و می‌گویم:«همین جا بمونین،خب؟»یک چاقوی بزرگ از کشوی آشپزخانه بر می‌دارم و سبک سنگینش می‌کنم.زیر لب می‌گویم:«خوبه.»از در می‌روم بیرون و وارد خانه اش می‌شوم.به محض باز کردن در خانه‌اش،متوجه سایه و صدای پایی می‌شوم که جز من در خانه است.دستم کمی عرق می‌کند،اما مسئله ای نیست.من نمی‌ترسم!صدای تلق و تلوقی در آشپزخانه بلند می‌شود.با گام های سبک و سریع در تاریکی به سمت آشپزخانه می‌روم.مردی قوی جثه با صورت پوشیده شده پشت به چهارچوب در آشپزخانه ایستاده و چنگال های نقره را وارسی می‌کند.تمام شجاعت وجودم را جمع می‌کنم و فریاد می‌زنم:«معلومه چه غلطی می‌کنی؟»مرد لحظه ای دست‌پاچه می‌شود.از فرصت استفاده می‌کنم و از پشت دستهایش را محکم می‌گیرم.می‌خواهد برگردد ولی نمی‌تواند.می‌گویم:«به نفعته برنگردی.من مسلحم.»از گوشه چشم برق چاقو را می‌بیند.چراغ های راهرو روشن می‌شوند و همسایه ها از در باز خانه سرک می‌کشند:«اتفاقی افتاده؟»می‌گویم:«لطفا با پلیس تماس بگیرید.نزدیک بود از واحد دوشیزه پترسون سرقت بشه.»پلیس‌ زود می‌رسد.نفسی آسوده می‌کشم و به خانه بر میگردم:«دوشیزه پترسون،من..»صدای خروپف آرامش از سمت مبل به گوشم می‌رسد.لبخند می‌زنم و یادداشتی می‌گذارم:«نگران نباشید و راحت بخوابید.امشب خونه شما می‌مونم و خوب حواسم رو جمع می‌کنم که کسی داخل نشه.»صدایش در گوشم می‌پیچد:«لئو.»چی؟اسم کوچک مرا میداند؟آرام بر می‌گردم و می‌گویم:«دوشیزه پترسون من..»خواب است.دوباره خواب‌گرد شده و دارد حرف می‌زند.به دیوار تکیه می‌زنم و نگاهش می‌کنم.می‌گوید:«هیچوقت نتونستم بهتون بگم.ولی..من از شما خوشم می‌آد.»دوباره به خواب عمیق فرو می‌رود.شوکه هستم.شاید هم کمی خوشحال.به سرعت جمله ای به یادداشتم اضافه می‌کنم و به خانه‌اش می‌روم.


٫فردا صبح،لیا پترسون٫

از خواب بیدار می‌شوم.نگاهی به دور و بر می‌اندازم و دیشب را به یاد می‌آورم.نگرانی به دلم می‌نشیند.صدا می‌زنم:«آقای کندل؟»متوجه یادداشتی می‌شوم که به سطح دیوار رو به رو چسبیده:«نگران نباشید و راحت بخوابید.امشب خونه شما می‌مونم و خوب حواسم رو جمع می‌کنم که کسی داخل نشه.راستی،در مورد چیزی که الان گفتید..شاید بشه گفت من هم همینطور»چی؟من چه چیزی به او گفته‌ام؟برای اولین بار خاطرات خواب‌گردی ام به ذهنم هجوم می‌آورد.گونه هایم از خجالت سرخ می‌شوند.به خانه می‌روم و زنگ می‌زنم.پاسخی دریافت نمی‌کنم.صدا می‌زنم:«آقای کندل؟آقای کندل؟لئو؟»با نگرانی در را باز می‌کنم و او را افتاده بر زمین،غرق در خون می‌بینم.اشک در چشمم جمع می‌شود.کسی او را کشته بود.


اخبار ساعت ۱۶:

امروز صبح،ساعت۲نیمه شب گزارشی از یک سرقت به دست همکاران پلیس ما رسید.سارق سریعا دستگیر شد،اما مردی که برای دفاع از همسایه‌اش و اطمینان به امنیت خانه آن شب را در خانه سر کرده بود،توسط شخصی که احتمالا از همراهان سارق بوده و از پنجره وارد شده به قتل رسیده است.آلت‌قتاله طبق تحقیقات ما،چاقویی بوده که گویا متعلق به خود مقتول بوده است.برای خانواده مقتول، آرزوی صبر و شکیبایی داریم.

داستانکسرقتقتل
۸
۲
سبزک؛-
سبزک؛-
به سراغ من اگر می‌آیید،نرم و آهسته بیایید؛ مبادا که ترک بردارد،چینی نازک تنهایی من:)
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید