ویرگول
ورودثبت نام
سبزک؛-
سبزک؛-به سراغ من اگر می‌آیید،نرم و آهسته بیایید؛ مبادا که ترک بردارد،چینی نازک تنهایی من:)
سبزک؛-
سبزک؛-
خواندن ۲ دقیقه·۱۴ روز پیش

داستانک:نقاش

‹اما حالا کریستین نبود،که به پسربچه نیز،بخندد..›
‹اما حالا کریستین نبود،که به پسربچه نیز،بخندد..›

-هی.نفس بکش بچه جون!قرار نیست مجسمه باشی که!

پسر بچه یقه لباس را کشید و گفت:«مجبورم با این لباس اینجا بشینم؟!خیلی سفته!یقه‌اش هم واقعا تنگه.»نقاش پوزخند زد:«چطور به عنوان یه اشراف زاده انقدر به لباس های اشرافی حساسی بچه؟تکون نخور.»رنگ را از روی پالت روی بوم زد.تکنیک ضربه ای.رنگ قرمز..ضربه اول.خون.ضربه دوم،صدایی حاکی از درد..ضارب قهقهه می‌زد و چاقو را در شکم قربانی‌اش فرو می‌کرد.

-نه!

هیچکس نمی‌توانست جلوی ضارب را بگیرد.ضربات بعدی.گونه الکساندرا شکافت و تا لبش رسید.خون را زیر چشمانش می‌دید و حس می‌کرد.پیراهن نقره‌فامش زیر نور ماه می‌درخشید،در حالی که رگه های خون روی پارچه پخش می‌شد و مانند آسمان غروب،زندگی را از او می‌گرفت.یک‌جا خورشید می‌مرد،یک‌جا انسان.الکساندرا دستان خاک‌آلود و خونی اش را بالا آورد.چشمانش سیاهی می‌رفت.دهمین ضربه‌.ضارب دست تلاشگر الکساندرا را دید که سعی داشت جلوی ضربات را بگیرد.پوزخندی زد:«می‌دونی چیه الکساندرا؟نقاشی خوبی می‌شدی!اگه یه قلم مو داشتم..(دست از فرو کردن چاقو در بدن الکساندرا بر می‌دارد و با انتهای چاقو،خون را روی لباس الکساندرا پخش می‌کند.)این‌طوری رنگ رو توی سایه نقره ای محو می‌کردم و..یکم هم از این طرف.آهان.خیلی خوب شد!»خنده دیگری کرد:«نکنه فکر کردی با اون دست بی‌جونت می‌تونی جلوی منو بگیری؟من انتقام می‌گیرم.»صدایش غمگین و خشمگین شد:«هیچ می‌دونی مردن بچه‌ات چه حسی داره؟من می‌دونم.می‌دونی پرپر شدن عشق زندگیت،مادر بچه‌ات..جلوی چشمت چه حسی داره؟من می‌دونم.میدونی چه حسی داره که حتی نزارن جنازه‌اش رو ببینی؟!من اینم خیلی خوب می‌دونم.همه‌ چیز...همه‌اش تقصیر تو بود،الکساندرا‌.»دست الکساندرا کنار بدنش می‌افتد.آخرین واکنشش،آخرین کاری که کرد،گریستن بود.او به یاد کریستین گریست،درحالی که صدای سم اسبان و کالسکه را در گوشش می‌شنید.می‌شنید که سِر لوکاس می‌گفت:«برش دارید.بجنبید،بی‌مصرف ها!عقب بمون الکساندرا؛فاصله بگیر.»صدای فریاد های خودش را می‌شنید،دست‌های مادام جورنی را دور بدنش حس می‌کرد که او را نگه داشته بود.می‌شنید که می‌گفت:«ولش کنیدد!چیکارش دارین..چرا...چرا کشتینش؟؟!ولش کنید..خواهش می‌کنم..بهتون دستور می‌دم!من شاهدخت شمام.ولش کنید!!!ولم کن جورنی..بزار برم!»اشک،ردی باریک از خون روی گونه هایش را شست و به گردنش سرازیر کرد.نقاش به یاد داشت،اولین باری که با پسرش به کاخ الکساندرا رفته بود،دختر جوان و زیبا با چهره‌ای در هم گفته بود:«واقعا مجبورم این لباس رو بپوشم!؟یقه‌اش خیلی..خیلی تنگه!»کریستین خندیده بود.اما حالا،کریستین نبود،که به پسر بچه نیز، بخندد...

داستانکقتلچاقو
۹
۱
سبزک؛-
سبزک؛-
به سراغ من اگر می‌آیید،نرم و آهسته بیایید؛ مبادا که ترک بردارد،چینی نازک تنهایی من:)
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید