
_از اولش هم نباید این کار رو شروع میکردیم!
وسایلش را توی چمدانش پرت میکند و با عجله به این سو و آن سوی اتاق میرود.خیلی ریلکس و آرام به چارچوب در تکیه داده ام و حرکات عصبی اش را نگاه میکنم:«ببین مدی،دیگه کار از این حرفا گذشته!یا امشب انجامش میدیم،یا..»با خشم نگاهم میکند:«یا چی؟میمیریم؟ببین برام اصلا مهم نیست چی فکر میکنی من امشب میرم!»قطره اشکی با اخمش مخلوط میشود و از نگاه تخسش پایین میچکد:«نگرانتم چارلز..خیلی نگرانتم!..بیا بریم.بیا.بیا وسایلت رو بریز توی این کوله،جمعکن بریم.این مثل دفعه های پیش نیست چارلز..حرف،حرف قتله!پای جون یه آدم،یا حتی تعداد بیشتری در میونه!بس کن...تروخدا بیا بریم.»دستم را میگیرد و مرا به میان اتاق میکشد:«بیا جمع کنیم.بیا.»دستم را آرام از دستش رها میکنم و لبخند تلخی به او میزنم:«مجبوریم مدی.مجبوریم..»میشنوم که قلبش زیر وزن این کلمات،میشکند.لبخندم تلخ تر شد،لبخند؟نه.دیگر زهرخند بود:«قول میدم تموم که شد با دیوید اتمام حجت کنم.قول میدم یه زندگی آبرومند برات بسازم.قول میدم مدی...بهم اعتماد نداری؟»پرده شفافی چشمش را پوشاند و اشک از چشمانش فوران کرد:«به تو اعتماد دارم..به دیوید اعتماد ندارم.چطوری..چطوری میتونیم جرویس رو بکشیم آخه؟اون مثل برادرمونه چارلز!هفت ساله داریم با هم کار میکنیم.چطوری میتونیم عین یه مهره شطرنج بیمصرف از صفحه حذفش کنیم؟»گریه اش مرا نیز در هم میشکند.روی دو زانو مینشینم و سرم را میان دستانم نگه میدارم:«نمیدونم مدی..واقعا نمیدونم.»خم میشود و دست مرا در دست میگیرد:«هیچوقت دیر نیست چارلز.بیا.بیا جمع کنیم و بعد....»
صدای شلیک.
_واقعا متاسفم بچهها!ولی راستشو بخواید،من گناهی ندارم که بخوام بمیرم.با این وجود،کاش زودتر به حرف دیوید گوش میدادید.خداحافظ،جک.این اولین باره که دارم واقعا توی زندگیم حقیقت رو به زبون میارم.تو مثل برادرم بودی!
یکشلیک دیگر.
و منی دیگر وجود نخواهد داشت.نه من،نه مدی.