
چند سال پیش زمانی که هنوز کمی بچه بودم با پدر و مادر و خانواده به خانه یکی از فامیل ها رفتیم , عمو و زن عمو زودتر رسیده بودند و از آنجا که خانه پدری زن عمو بود به پذیرانی مشغول شدند , ما بعد از سلام و احوال پرسی بر سر صندلی نشستیم و بعد از چند دقیقه ای زمانی که چایم هنوز تمام نشده بود برخواستیم و به هوای دیر شدن سفرشان تند به سمت در رفتیم , کفش ها را پوشیدیم و در حیات منتظر ماندیم , در این بین زمانی که درختی خمیده ، کاشی های کج و ماوج و دختر عمه کوچکم به من زل زده بودند متوجه صحنه ای شدم که تا آخرین روز عمر در ذهنم میماند ,عمویی که پنهان شده پشت درخت گریه میکرد و دور خودش میچرخید , مادر و پدرم که لبخندشان خشک شده بود و عمه ام که بلند میگریست . صحنه ، آخرین خداحافظی زن عمو با برادرش بود برادری که سرطان داشت و دکتر ها گفته بودند چیزی به عمرش نمانده به همین خاطر عمو و همسرش به ایران آمده بودند برای عیادتش ,آن خداحافظی خیلی تلخ بود , دو نفر هم را در آغوش گرفتند و برخلاف اکثر زمان ها اینبار میدانستند که آخرین بار است , همیشه سوالم این است اگر من هم بدانم این آخرین بار است چگونه عزیزم را در آغوش میگیرم , چگونه برایش گریه میکنم و آن آغوش چه طعمی دارد ؟

در زندگی درد های زیادی چشیده ام و با رنج بیگانه نیستم اما هر بار دوست داشتم برخیزم و ادامه دهم حتی اگر سخت ترین تیر ها به سمتم شلیک شده باشد , اما اینبار فرق داشت در یک ماه و چند روز اخیر نتوانستم برخیزم و حقیقتا شاید طولانی ترین شکستن زندگیم بود , یک ماهی که شادی برایم مفهومی نداشت و موسیقی های شاد که پیشتر گوش میدادم تبدیل به زهری جان کاه و عذاب آور شده بودند , یک ماهی که اگر فردی بی دلیل شاد را میدیدم خشم درونم شعله ور میشد و با اخم و ناراحتیم رو به رو میشد , یک ماهی که برایم خیلی سخت گذشت .
خاطره بالا برایم خیلی عزیز است و گهگاهی مرا مشغول خود میسازد , آدمی چقدر رنج های کوچک و بزرگی را در این چند روز عمر با خود حمل میکند , گاهی آنقدر این رنج ها دردآورند که باور نمیکنیم انسانی توانسته آنها را پشت سر بگذارد و باز هم ادامه دهد
گاهی با خود فکر میکنم جنگ اصلی ما انسان ها در درونمان است جایی که آشوبناک و شلوغ است , جایی که مثل دادگاهی تو را محاکمه میکند و مثل زندان بانی بر سرت شلاق فرود می آورد , شاید ما پوست ها و نقاب هایی خندان باشیم یا جلوه ای مزین بر زندگی داشته باشیم اما درون تک تکمان یک شکل است , پر از شلوغی و هیاهو , پر از سوال های بی پاسخ , ترس های همیشگی و نگرانی از حوادثی که اتفاق نیوفتاده و یحتمل هیچگاه نمیافتد .

ما در این نقطه از جغرافیا علاوه بر دست و چنجه نرم کردن با جنگ درونمان باید با جنگی بس بزرگ تر در بیرون روبه رو شویم و همواره در انتظار حادثه ای غیر منتظره باشیم , به این نتیجه رسیدم زندگی در ایران حقیقتا فرق دارد پیشتر میگفتم همه جا اینگونه هست اما چند وقتیست پی بردم که اشتباه میکردم , فرمول زندگی در اینجا بسیار متفاوت است و آرام کردن ذهن شاید از هر کاری سختتر , امیدوارم برای آیندگان اینگونه نباشد و همه چیز بهتر شود ❤️❤️🌿
پ.ن : ممنونم از همه عزیزانی که برای پست قبلم کامنت گذاشتن , همه رو خوندم و از جواب تک تکتون بسیار لذت بردم و فهمیدم چقدر حرفا و ایده هاتون قشنگه و چقدر حرفهای زیبایی درونتون وجود داره , بدرود 👋🌿🌹
پ.ن2 : دوستان قشنگم حتما تو این روزها پیشنهاد میکنم سریال «after life» رو ببینید شاید حرفاش برای ما در ایران کمی شعارگونه محسوب بشه اما حالتون رو شاید کمی بهتر کنه 🙏❤️