
دوربین از بالا مردی را نشان میدهد در چارچوب کافه ای ایستاده ، مرد چهار شانه و بلند است و موهای سفید و سیاهی دارد که نشان مسن بودن اوست ، کافه صحنه ایست کوچک با چند میز و صندلی که همه پر هستند ، دوربین پس از نمای باز میزی را نشان میدهد که دو مرد روی آن نشسته اند ؛ یکی کوتاه و نحیف ، دیگری چاق و گنده ، هر دو موی بلندی دارند ، لاغر فر و چاق لخت و پر است .
غروب است و نور های کافه روشن .
دوربین به مسن بازمیگردد و از پشت با او حرکت میکند ، کند و با طمانیه ، او از کنار جوان ها میگذرد و در تصویر یگانه مسن است .
مسن بالای میز آنها میرود صدایش را صاف کرده و غرا میگوید :«هی آقایون ، میتونم اینجا بشینم ؟»
مرد کوچکتر نگاهی به او میکند :«بشینید» ؛ چاق هم تاییدش میکند :«آره »
مسن پالتویش را در میآورد روی شانه چوبی صندلی میاندازد ، حال ژاکت قرمز زرشکی دارد که با چهره تراشیده او موزون است .
مرد چاق گوشی در دست دارد و صدای ویدیویی که میبیند بلند است ، او گاه میخندد، پسر لاغر هم به خط خطی روی میز چشم دوخته و در فکر فرورفته است ، مسن سرش را میگرداند :«آقایون انگار از سفر اومدن .»
مرد لاغر میپرد و نگاهی میکند :«چی فرمودید؟» .
«گفتم انگار از سفر اومدید »
«سفر ؟ » در فکر فرو میرود .
«بله ؛ غریبگی میکنید ، انگار خسته اید .»
«خسته ؟ » باز در فکر فرو میرود ، تکانی به خود میدهد و با صدایی نسبتا بلند به مرد چاق که بی تفاوت نشسته میگوید :«هی ... هی ... مصطفی ... ما از سفر اومدیم ؟»
مصطفی با همان حال سرش را تکان میدهد :«نه...نه .»
مسن میگوید :«آقایون جواب سربالا میدن »
مصطفی ویدیو را متوقف میکند سرش را به طرف مسن میگیرد:«چی شده ؟»
«زنم گذاشته و رفته ؛ شهر دوریه ، از صبح هم صحبتی نداشتم ، از بالا که شما رو دیدم خیال کردم میتونم چند دقیقه ای باهاتون حرف بزنم .»
مصطفی دستش را بالا می آورد :«خیلی خب ، حرف بزن ما هم گوش میدیم مگه نه مهراد ؟»
مرد کوتاه سر تکان داد :«شما بگید... »
مسن :«از دور که شما رو دیدم انگار دو غریبه بودید ، فکر کردم شابد از سفر اومدید وخسته اید .»
مهراد سر تکان داد ، مصطفی : «حرفی برای گفتن نداریم »
مسن :«منم زمانی که هم سن شما بودم برو بیایی داشتم ، الان همش شده این گوشیا و تلویزیونا »
مصطفی :«من که راضیم ، مگه نه مهراد .»
مهراد سر تکان داد :«راضی ؟ ... بله راضیم »
مسن نگاهی به مهراد کرد :«شما تو فکر هستید ...»
مهراد : «بله ... بله »
مسن :«به چی فکر میکنید ؟»
مهراد :«به بدبختی هام »
مسن :«پس موجود بدبختی هستید ؟»
مصطفی بلند میخندد ، مهراد بی تفاوت :«بله ... بله ، بسیار بدبختم .»
مسن :«راهی برای رهایی از بدبختی ندارید ؟»
مصطفی انگار پیشی گرفته باشد میگوید :«باید مواد بکشی » و بعد میخندد .
مهراد ادامه میدهد:«راهی ندارم در واقع همیشه بدبخت بودم و خواهم بود .»
مسن نگاهی پرسشی به مصطفی کرد ؛ مصطفی ادامه داد :«راست میگه واقعا آدم بدبختیه من شاهدم .»
مسن :«شما دوستشی کمکش کن .»
مهراد و مصطفی نگاهی به هم میکنند و میخندند .
مسن :«الحق که نسل جدید عجیب و بی مسئولیتن »
مصطفی:«شما که نسل قدیم تشریف دارید و مسئولیت پذیر بودید چرا تمام کاراتون به بدختی ما منجر شد .»
مهراد تند سرش را تکان میدهد .
گارسن زنی بالای سرشان می آید دو جوان قهوه اسپرسو و مسن لیوانی آب سفارش میدهد .
مسن : «مگه شما هم بدبختید ؟ »
«من از اینم بدبخت ترم فقط صدام در نمیاد »
«مشکلتون بی پولیه ؟»
مهراد :«مشکلاتمون زیاده جناب خیلی زیاد .»
مسن :«خب برید سر کار .»
مصطفی :«آقا رو باش ؛ الان کل مشکلاتمون حل شد .»
مهراد :«کاری که دوست داریم انجام بدیم اینجا حقوقی نداره . »
«چه کاریه ؟»
مصطفی :«سینما.»
سفارششان حاضر میشود و روی میز قرار میگیرد .
مسن : «درسته ... ببینید من زمانی که هم سن شما بودم شاگردی مغازه میکردم ؛ پارچه فروشی بود که اونجا کار میکردم ، از اون شروع کردم و الان ... »
مصطفی در حرفش میپرد :«لابد الان هم خیلی موفق و خوشحالید ؟»
مسن :«اما پول به اندازه کافی دارم »
مصطفی:«ما هم میخوایم کار کنیم ولی نه تو پارچه فروشی تو جایی که دوست داریم » سپس خودش را عقب کشید وقهوه اش را در دست گرفت و نوشید .
مهراد :«ما راضی به پادویی نیستیم ، ما شانمون انقدر زیاده که باید در جهتی کار کنیم که لیاقت و استعدادشو داریم. »
مسن : «شما هم تو بد زمانه ای زندگی میکنید زمان ما اوضاع بهتر بود .»
مهراد نوشید :«ما بیچاره و بدبختیم ، تو کشور عقب مونده ای زندگی میکنیم .»
مصطفی :«بله آقا ... اسمتون چیه ؟»
مسن :«منم مصطفی هستم .»
مصطفی :«درسته ... آره مصطفی ما بیچاره ایم. »
مهراد جرعه ای دیگر نوشید :«زنتون چرا رفته آقا مصطفی ؟»
مسن آب را تا نیمه خورد :«زنا همینن دیگه.»
سپس چند سرفه کرد .
مصطفی :«شما هم بدبختید ها ... زنتون گذاشته رفته بعد با دو تا الاف هم صحبت شدید .»
مهراد میخندد .
مسن :«بله ... هر دو سه ماه یک بار میره و میاد ، دعوا زیاد میکنیم .»
مهراد :«دعوا نمک زندگیه .»
مسن :«آره برای شما مجرد ها نمکه اما وقتی وارد زناشویی بشید جز غر و لند و لیچار چیز دیگه ای دستتونو نمیگریه . »
مصطفی قهوه اش را روی میز گذاشت:«کاش بدبختی ما هم فقط همین بود ، مصطفی زندگی راحتی داری لذت ببر .»
مسن :«همچین راحتم نیست ، دخترم رفته دانشگاه ازاد شهر دیگه که مستقل باشه ، باید برای اونم پول جور کنم ، زنمم که رفته .»
مهراد :«باید فکری کرد »
مسن :«فکر ؟»
مهراد قهوه اش را روی میز گذاشت :«از دیدن اروپایی ها لذت میبرم ، موجودات خوشبختی هستن .»
مصطفی :«خوش شانسن »
مهراد :«کشورشون عقب مونده نیست ، میدونن چکار کنن بدبختی کمتری تو زندگیشون باشه .»
مسن :«من این همه کار کردم اما الان مثل بی پول ها شدم هیچی برام نمیمونه ، زمان قدیم اوضاع بهتر بود . »
مهراد :«همیشه همین بوده .»
مسن (به فکر فرو میرود :)«زمان ما راحت تر میشد زندگی کرد »
دو جوان که مورد ترحم قرار گرفتند آسوده شدند .
مهراد :«بله ، باور کنید آرزو میکنم لحظه ای جای یک اروپایی یا آمریکایی بودم ؛ هم از لحاظ فرهنگ خوشحال تر بودم و هم از لحاظ رفاه ، اما اینجا ... »
مصطفی :«فعلا باید اینجا زندگی کنی ...»
مسن(از فکر میپرد :) :«چرا مهاجرت نمی کنید ...»
مصطفی :«به حرف خیلی راحته اما ما دو تا از بخت سیاهمون به چیزی علاقه داریم که باهاش نمیشه مهاجرت کرد .»
مهراد :«ما کار آموز سینما هستیم ، امکانات ساخت فیلم خوب نداریم که حداقل برای جشنواره های خارجی بفرستیم شاید تونستیم بریم .»
مسن : «یعنی راهی نیست ؟تا الان چیزی هم ساختید ؟»
مهراد:«یه فیلم کوتاه بود که …»
مصطفی(در حرفش میزند :) :«تو الان چکاره ای ؟»
مسن :«مغازه دارم .»
مصطفی :«پارچه فروشی ؟»
مسن :«بله .»
مهراد :«میتونید اسپانسر ما بشید ، ما هم مغازتونو توی فیلممون تبلیغ میکنیم . »
مسن :«نمیدونم ... میشه ..»
در حرفش میپرد و آرام به مهراد :«منم میخواستم بگم ولی هنوز اونقدر بدبخت نشدیم که پارچه فروشی تبلیغ کنیم .»
مهراد :«از هیچی که بهتره نمیشه که تا ابد منتظر بمونیم .»
مصطفی :«شما قبول میکنی ؟»
مسن :«باید با شریکم صحبت کنم ... »
مهراد رو به مصطفی :«فکر کن بودجه رو درست کردی با مجوز چکار کنیم ، اون ایده تو مجوز نمیگیره .»
مصطفی ته لیوانش را نوشید :«خودمم تو فکرشم »
مسن نگاهشان میکرد :«مگه چی ساختید ؟»
مهراد :«هنوز نساختیم ، اما ایده مصطفی چیزیه که تو سینمای ایران نمیشه ساخت .»
مصطفی :«آره ...»
مسن :«خب چیز دیگه ای بسازید .»
مهراد :«ما روی این کار کردیم ، اولش خواستیم زیرزمینی باشه ولی نشد .»
مسن :«من سر از حرفاتون در نمیارم با سینما هم خیلی میونه خوبی ندارم .»
مصطفی :«ما بدبختیم هیچکسم نمیتونه کمکمون کنه، مشکل از بختمونه ، بختمون سیاه بود که اینجا بدنیا اومدیم .»
مسن دستی در جیبش کرد و کارتی بیرون آورد .
«این کارت مغازس به دومیه زنگ بزنید شمارتون بیوفته من میگردم اگه دیدم بین مشتری ها کسی تونست کمکتون کنه خبر میدم بهتون .»
مسن برخواست و مهراد هم با او بلند شد ؛ پالتو اش را پوشید ، مصطفی با تاخیر برخواست ، با او دست دادند .
مسن به طرف پیشخوان رفت و حسابش را تصویه کرد .
در نمای پایان فیلم با همان حرکت ابتدایی دوربین مسن خارج میشود ، چند ثانیه ای دوربین بی حرکت رو به در کافه میماند .
تمام .
پ.ن: نقاشی از edouard manet.
پ.ن 2 : موسیقی ::: Sous Le Ciel De Paris.