
دیروز فراموشت کرده بودم
امروز باز به یادم آمدی
لااقل سر زده می آیی
نقل و نباتی هم با خودت بیاور
می آیی مینشینی و آلبوم دقایقت را باز میکنی
و مرا در عمق لبخندی تلخ فرو میکشی
می آیی و با خودت چمدانی می آوری
چمدانی از آلبوم های نو
خانه ام را گردگیری میکنی
شمع نو چراغ نو باغچه نو
گرد آن قاب عکس ها را نگیر
همه اش خیال تو خیال تو
مرگ را از سر شاخه ها بگیر
روز من برای تو برای تو
راستی این بُهت مرا نگاه مکن
دوست داشتنت در تردید نمیگنجد
اما چه کنم گاهی درگیر میشوم
گاهی در نمیدانم های خود غرق میشوم
نمیدانم از کدام روز آغاز کنم
نمیدانم یادت را بر کدام دیوار آویزان کنم
نمیدانم ، باید که تورا فراموش کنم