
دختر بچه ای در حال گریستن مقابلش ایستاده , چند ثانیه طول می کشد به خودش بیاید , «چه شده ؟ چیه ؟» , «مامانمو میخوام » نادر به سوی او میرود , زانو میزند و دستان دخترک را از مقابل چشمانش میرباید , لباس سرمه ای , دامنی چین چینی قرمز و کفش های مشکی و موی لخت بلوند , «چی شده عزیزم ؟ » , «مامانمو میخوام » , «گمش کردی ؟» دخترک بغض کرده سرش را تکان میدهد «کجا ؟ آخرین بار کجا بودی» , «سرسره ها » دخترک حال آرامتر شده , بغلش میکند و به سمت پشتی پارک که سرسره ها و شهربازی در آن بود میروند , «قشنگم تو چطور اومدی اینجا , خیلی دور شدی , نگران نباش الان مامانتو پیدا میکنیم »
در کنار کیوسک نگهبانی شهربازی میایستد , صداهای بلند و درهم مملو از جیغ و زنگ وسایل و حرف زدن های در هم , نادر دخترک را در آغوش گرفته ,«اسمت چیه ؟» , دخترک آرام شده و با نگاهی نگران مثل فانوسی سرش را تکان میدهد , «نازنین» , «چه اسم قشنگی داری شما » , دخترک لبخند میزند , نادر وارد کیوسک شده , محیطی کانکس طور , دیوار ها سفید دود گرفته و هوای نسبتا گرم , نگهبانی چاق و عینکی روی صندلی نشسته در حال خوردن چای با صدایی بم میگوید , «(لحجه شمالی) کاری داشتی آقاجان ؟» , «(صدایش را صاف میکند ) این دختر , نازنین خانمو من تو پارک پیدا کردم مثل اینکه مادرشو گم کرده خواستم ببینم میتونید پیداش کنید » دخترک با شنیدن حرفها باز به گریه آرامی افتاد , «صورتت چی شده آقاجان ؟» , «(دستی به زخم صورتش میکشد , مقداریخون خشک آن به صورت قطعه قطعه فرو میریزد ) چیز مهمی نیست» , «بیا اینجا آب هست , بیا .» , «(نادر دبه سفید آب را میگیرد , نگاهی به دخترک میکند : همینجا بمون الان میام ) دستت درد نکنه آقا فقط مواظب این دختر باش » بیرون میرود
نگهبان دخترک را ورانداز میکند , بلند میشود دستی به سر دختر میکشد «حالا دختر جان اسم مادر شما چیه ؟ شماره تلفنی داری از ایشان » دخترک سر تکان میدهد , دست دخترک را میگیرد و زانو میزند «دختر جان بیا باهم بریم برات آبنبات بخرم , آن پشت آبنبات دارم (با دستش پنجره کابین را نشان میدهد که چند لباس از آن آویزان است )» دخترک با نگاهی نامطمئن نگهبان را نگاه میکند و بعد سرش را میچرخاند « همانجاست دختر جان همان پشت این کابین» , دختر دستش را محکم رها میکند و بلند جیغ میکشد و گریه میکند
نادر چند متر دورتر از کابین ,دبه را دست گرفته در حال بازگشت به کابین است که در ازدحام جمعیت یکی از بدهکار هایش را میبیند , نگاهی با تردید به او میاندازد و ناگهان دستش را بالا میبرد و داد میزند «ممد , ممد ...» محمد او را میبیند و رنگش میپرد , ازدحام جمعیت او را در خود میبلعد و نادر همانجا میخ شده سر میجنباند تا او را بیابد , در شکاف جمعیت فرو میرود و داد زنان به دنبال او میگردد , در کنار کیوسک میرسد .
نگهبان جلوی دهان دخترک را گرفته از زیر پا او را بلند میکند …(ادامه دارد)
پ.: امیدوارم خوب باشید ، دوستان پذیرای ایده هاتون برای ادامه داستان هستم حتما تو کامنتا بگید …