
نادر چشمش به محمد افتاد , داد زد «وایسا , ممد وایسا» از کیوسک فاصله گرفت و از زیر سر در شهربازی عبور کرد , به دنبال او میدود , وارد پارک , نهال های سبز , کاشی های ترک خورده , پارک خلوت است و نادر به دنبال محمد میدود , نگهبان در کویوسک را باز میکند , نگاهی به اطراف می اندازد , شلوغ و در هم , دخترک را به حالتی بی تفاوت در آغوش گرفته و آرام وارد جمعیت میشود , «ساکت شو دختر جان , هیس !» , نادر و محمد به آخر پارک رسیده اند , نادر به شدت نفس میکشد و دست آخر از نای افتاده خم میشود و دستش را روی زانو میگذارد , محمد جلوتر دستش را به تیر چراغ برق گرفته و او نیز تند و محکم نفس میکشد , « (داد میزند !)چرا... فرا...ر میکنی لعنتی ... فقط میخو...ستم حرف بز..نیم» , «من .... پول ندارم ... بهت بدم » , «خب غلط میکنی پول ...قرض میگیری ... مگه من مچل توام ؟» , نفس آرام شده آخ آخ کنان دستش را از روی زانو برداشته به طرف محمد میرود , یکی از کارگر های تعمیرات را میبیند , کارگر به دنبال کیوسک میگردد نگهبان سریع به طرف کیوسک باز میگردد و بچه را در کابین میگذارد , در نیمه باز است«جلوی در ایستاده (صدای گریه بچه در جمعیت گم شده )آقاجان میگم باید بری اون وسط , وسیله دومی » , « بیام تو ؟ یه دیقه میشینم بعد میرم » , «کار دارم آقاجان برو بعد بیا » با شوخی او را کنار میزند , نگهبان ترسیده «شوخیت گرفته , نکنه جدی داری میگی , برو کنار حال و حوصله شوخی ندارم » «برو دنبال کارت آقا جان » نگهبان را به زور کنار میزند , نادر آرام به سوی محمد حرکت میکند او باز با دست به تیر تکیه داده نفس نفس میزند , «(با لحن آرام در فاصله چند قدمی )کی پولمو میدی ... نیاز دارم بهش ؟» محمد نگاهی به او می اندازد و مثل مارمولکی از جا میجهد و باز فرار میکند , نادر دستانش را بالا میبرد «پولت میکنم بدبخت , فرار میکنی ؟ فرار میکنی ؟ » ناگهان به یاد دخترک می افتد و با نایی که برایش باقی مانده به سمت کیوسک میدود , «اون بچه چیه ؟ بچه دار شدی (با نگاهی بهت زده )» , نگهبان از طرف بازو او را میگیرد و به سمت بیرون به ارامی پرتاب میکند «(نگران و ملتمسانه ) برو پی کارت ... برو » کارگر می ایستد نگاهی متعجب به او میکند «باشه ! باشه ...» به کیوسک باز میگردد , «دختر جان ! ساکت باش فقط باید ... گوش کن » , نادر قدم هایش تند شده و در حال نزدیکی به سر در است که پایش به یک کاشی ترک خورده گیر میکند و با مغز زمین میخورد , بوی خون و زخمی از همان ناحیه ی پیشین اینبار عمیق تر, طرفهای غروب است و شهر بازی شلوغ تر میشود , نادر نصف صورت خونی باز به سمت کیوسک میدود , نگهبان در را قفل کرده و چراغ را خاموش کرده و در حال بیرون آوردن لباس های دختر است , او گریه میکند اما نگهبان جلوی دهانش را هر از گاهی میگیرد و به او هیس هیس میگوید , نادر به کیوسک میرسد , چند بار در میزند کسی پاسخی نمیدهد , «شاید رفته » عقب میرود باز خم میشود و نفس نفس میزند «رفته , کجا رفته لعنتی» , باز خیز برمیدارد و در میزند , نگهبان ترسیده و تنها محکم جلوی دهان دخترک را گرفته و شیشه خیره شده است , نادر دو دستش را روی شیشه در میگذارد و نگاه میکند , سایه کوچکی میخزد , دخترک دست نگهبان را گاز میگیرد , دستش رها میشود و با تمام قدرت جیغ میزند , صدای جیغ او بین جمعیت گم میشود اما نادر سایه های متعددی میبیند , نگهبان سیلی به دختر میزند و با دو دست محکم دهانش را میگیرد و زیر گوش زمزمه میکند «صدات دراد میکشمت , فقط لال شو» , نادر از شیشه مقابل در دور میشود و نگهبان نفس راحتی میشکد «رفت ! خفه شو رفت»چند ثانیه گذشت , نگهبان دستش را از مقابل دهان دختر بر میدارد و به شکلی وحشیانه به کندن لباس ها مشغول میشود , دخترک قرمز شده و جیغ میزند و نگهبان زیر چشمی به شیشه و گذر متعدد سایه ها نگاه میکند و به او خفه شو میگوید , چند ثانیه میگذرد , «الان ولت میکنم بری فقط خفه شو چند دقیقه» , باز نگاهی زیر چشمی به شیشه میکند , سایه ای رد میشود , نگهبان چشمش به سمت دختر میرود و ناگهان میله ای محکم شیشه را خورد میکند , نگهبان ترسیده بر میخیزد و نادر دستش را از پنجره شکسته داخل برده و در حال پیدا کردن قفل است , نگهبان نفس نفس زنان دستش را مقابل دهان گرفته به سمت دیوار مقابل عقب عقب نزدیک میشود , نادر قفل را باز میکند , داخل میشود , دخترک به سمت او میدود و در حال سق زدن پشت او خود را پنهان میکند , نادر نگاهی به دخترک عریان می اندازد دستی بر سرش میکشد «(بهت زده :)چکار داشتی میکردی ؟ » ,«آقا جان به خدا ... اشتباه شد ... آقا » , «چه گهی داشتی میخوردی ؟ » محیط تاریک و رد نوری روی صورت نگهبان افتاده , شهربازی هنوز شلوغ است , نادر جست میزند و گلوی نگهبان را میگیرد , نگهبان گریه افتاده و داد میزند «ولم کن ... ولم کن» , نازنین گوشه در ایستاده گریه میکند , چند نفر داخل میشوند , و با دیدن آندو سریع به سمتشان میروند , خانمی همراه پسر بچه اش با دیدن نازنین به سمت او رفته آغوشش میگیرد , «ولم کنید.... حرومزاده .... میکشمت ... حروم....» چهار مرد آن دو را جدا میکنند نگهبان بم زده گریه میکند و نفس نفس میزند و نادر با صدای بلند و لرزان «حرومزاده » را تکرار میکند .... (ادامه دارد )
پ.ن : اینترنت قطع و وصل میشه اما به طرز عجیبی خیلی از برنامه هایی که قبلا فیلتر نبودن الان فیلتر شدن «یواش یواش روبیکا و شاد و اینا رو هم باید فیلتر کنن , سلام کره شمالی»
پ.ن2: اگه از داستان خوشتون اومد لطفا برای ادامش بهم ایده بدید , یکمم حال و هوای دارکی داره دیگه به خاطر حال و هوای داغون خودمه تو این روزا
پ.ن 3 : مرسی که وقت میزارید و میخونید 🙏🙏🙏🙏