من دلم میلرزد
ترس دارم در خود
روزی اندر روزگار
خواب بودم به هنگامه شب
رو به روی رویا
یک جهان را دیدم
صد سال بعد بود
همه چیز تیره و تار
همگان رنگ هیولا بودند
انسانی در میان جمع نبود
یک نفر در دوردست
با تکان دستی
من را فراخواند به یک محفل گرم
باز هم آواز به گوش میرسد
یک نفر گیتار زن
در میان جمع بود
با دستان فلزی
پاهای چرمین
صورتی بی صورت
دست هایش به تمامی
روی سیم ها می نواخت
من که وحشت زده
از ترس در میان رقص ها
با تنه خوردم به یک زن
با لباسی قرمز
و لبانی تیره
او مرا دید
وبخندید بر من
من که لاقل آدمیزاد دیدم
در خودم خندیدم
زن برفت از پیشم
همه جا تیره و رنگ مرگ شد
همه جا تاریکی
همه جا پر وحشت
من دویدم تا رسیدم به یک ویرانه
خانه ام بود
اما شده بود آجر های سوخته
من باز دویدم
تا رسیدم به برگ برگ وجودم آن دم
کل دفتر های من
شعر هایم
آن نوشته های من
سوخته و جزغاله بودند بر زمین
من بترسیدم از آن
باز هم دویدم این گاه
تا رسیدم به یک شهر سکوت
همه جا خلوت و بی عابر بود
تابلو های نئون
لامپ های لب پر
سطل های سوخته
بوی مردن آمد
من باز همی میگشتم
من ندیدم هیچ کس
که بفهمد حرفم
همگان ساکت و بی آوایند
من چه از شعر
چه از نقاشی
و چه از فیلم و هنر
هر چه را میگفتم
سخنم یخ میزند
دست آخر گریان
در میان این شهر
میدویدم
تا که شاید
ببینم شاعر
ببینم کودک
ببینم زاهد
همگان مرده و آواره بدند
دست آخر من پریدم از خواب
تا چه باشد تعبیر این خوابم
