
داستانی کوتاه از تهمتن :
تیمارستان ال.سی.تو (L.C.2)واقع در جزیره ای دور افتاده اواسط اقیانوس آرام :::
اتاقیست کوچک با دیوار های سفید غبار گرفته ؛ دو مرد و یک زن با روپوش های سفید و زیر دستی پر از کاغذ که یکسر در آن مینویسند.
دکتر ها گوشه ای گرد آمده اند ؛ دانشجوی دختر ظریف کوتاه است ؛ از میان دو مرد باقی مانده یکی پروفسوری است با صورتی تراشیده و موهایی کم پشت ؛ بلند قد و با اخمی ذاتی و دیگری پسری جوان که در قامت با پروفسور یکسان است .چشمان پسر پر فروغ و پروفسور خسته و متفکر است . دختر و پسر جوان دانشجو هستند .
پنجره ای بزرگ روی دیوار است که منظره اقیانوسی مواج را نشان میدهد ؛ هوا ابری و شیشه های پنجره کدر است .
بیمار شماره 22 ؛ مردی مسن با چهره ای پر چین و چروک و موهایی لخت و اما سفید ، پس از انتقال از تیمارستان شهری به دست پروفسور کاربلدی سپرده شده ؛ این اولین جلسه رویارویی اوست .
پروفسور به دانشجوها میگوید آماده شوند ؛ داشنجوها زیر دستی تیره اشان را آماده میکنند ، پروفسور روی صندلی چوبی رو به روی بیمار با فاصله مینشیند و دانشجو ها دور او جمع میشوند ؛ او پاها را روی هم میاندازد و ارام به بیمار اشاره میکند .
بیمار آستین های لباسش به هم از پشت گره خورده اما به دستور پروفسور میتواند آزادانه راه برود ؛ او آشفته با لباس های آبی و چهره ای رنگ پریده باالتهاب از روی تخت سبز رنگ میانه اتاق بلند میشود و میگردد .
با صدای بلند میگوید :
آقایان میخواهم سوال بپرسم ؛شما تحصیل کرده اید باید پاسخم را بدانید ...
چنین عقبه ی ژرفی که تاریخ تکامل نسل بنی بشر را تشکیل داده ؛ آیا کافی نبود که انسان پی ببرد چه میزان ملال اور و پست است و زندگانیش با سوسک ها و عقرب ها تفاوتی نمیکند ؟
نگاهی به جمعیت می اندازد ؛ آنها تنها نگاه میکنند ، سرش را تکانی داد و چهره اش برافروخته شد ، به سوی تخت سبز با قدم هایی تند دوید .
دانشجوی زن ترسید و خود را عقب کشید ؛ اما پروفسور او را آرام کرد .
پروفسور بلند گفت :
آقای شماره 22 لطفا ادامه بدید ...
بیمار روی تخت نشسته بود و پاهایش معلق بودند :
میشه دستام رو باز کنید ؟
پروفسور اشاره ای به پسر قد بلند کرد ؛ پسر با نگاهی ترسیده آب دهانش را قورت داد و دستش را بالا آورد ؛ پروفسور سرش را ارام تکان داد و باز به بیمار اشاره کرد .
گره آستین مرد باز شد .
دستانش را تکانی داد و خوشحال شد ؛ خوشحالی خود را با خنده های مقطع ابراز کرد .
پروفسور گفت :
چرا اینطور فکر میکنید ؟ ملال آور بودن زندگی باعث جدایی شما از آن شده؟
به سوی پروفسور نگاهی کرد و همانطور که تند پاهای خود را تکان میداد گفت :
من جدا نشده ام ؛ من به سوی او میتازم
پروفسور سری تکان داد و غبغب خود را فشرد .
متفکرانه گفت :
شما توی گزارشتون نوشته شده دبیر فلسفه بودید (تکان خورد و صاف تر نشست :) البته پیش از اینکه به بیمارستان روانی منتقل بشید ، این علاقه به هنر و فلسفه تاثیری در بهبود افسردگی شما نداشته ؟
بیمار خندید و تکانی خورد :
من .... (سرفه ای کرد : ) هنر و فلسفه را تنها آویزی برای دستان بشر میبینم ....
میخواهم بگویم مگر حقیقت خارج از آن کتاب های قطور معنا دارد ، عمرم تلف شد .
دانشجوی مرد با صدایی بلند اما محافظه کارانه گفت :
ما حقیقت را کشف میکنیم تا گونه بشر پس از ما خوشبخت تر زندگی کنند .
بیمار دستی به موهایش کشید و آنها را محکم گرفت :
میگویید خوشبختی ؟ خوشبختی ... چه واژه غریبی ...(آه کشید :) من تا به حال هر که را دیدم جز موجودی بیچاره نبوده ... باز هم اصرار دارید ... قابل درک است ... آدمی توهمات زیادی خلق میکند تا تنها این عمر ملال انگیزش را به منتها برساند ....
مدتی سکوت جریان یافت و پسر به دستور پروفسور دیگر مکالمه را ادامه نداد .
دانشجوی زن عطسه کرد و گفت :
آقای بیست و دو ... لطفا از توهماتتون بگید ... داخل تیمارستان قبلی گزارش دادید که بعضی وقتا سایه هایی میدیدید .
خسته و درمانده ادامه داد :
همه اش خیالات بوده ؛ کسی باورم نمیکند .
زن چیزی نوشت و با نگاهی آرام و نگران ادامه داد :
ما باور میکنیم ؛ اینجاییم که باورتون کنیم ؛ لطفا درباره سایه ها بگید .
مرد سرش پایین بود و فکر میکرد ؛ یکهو پرید و گفت :
نه .... نه ... من اعتراف میکنم ؛ موجودی رقت انگیز و پر از کثافتم .
پروفسور سریع گفت :
چرا خیال میکنید رقت انگیز و پست هستید ؟
سپس سری به نشانه تایید به دختر تکان داد .
مدتی سکوت بود ؛ تنها صدای موج های دریا و خودکار دکتران در هوا میپیچید .
پسر دانشجو، زیر دستیش را سوی پروفسور گرفت ؛ او عینکی که با بند مشکی دور گردنش انداخته بود را مقابل چشمانش گرفت و سری تکان داد و چیزی زمزمه کرد .
بیمار شروع به راه رفتن کرد ؛ برگشت و نگاهی به جمعیت دکتران کرد :
دروغ آقایان ... دروغ ... گاهی به دروغ میگویی رغت انگیزی ؛ گاهی از دهانت فحش بیرون می آید همچو تف سر بالا ؛ اما در پس ذهن، خود را میستایی .
مسخره است .... خیلی مسخره است که خودت را ستایش کنی ؛ اما چاره ای نیست ؛ گاهی شک میکنی و دیگر موجودی را پس پرده نمیبینی ؛ آنگاه است که خود خالقی میشوی و خود را میستایی .
اما همواره اینگونه نیست ؛ خالق باید کامل باشد اما دست های زبر و ناقص ما ....
مرد همانطور که راه میرفت کنار پنجره رفت و از آنجا زل زد به اقیانوس متلاطم ؛ پروفسور برخواست و نزدیک مرد رفت اما فاصله ای از او داشت ؛گفت :
با این اوصاف شما خود را ستایش میکنید ؛ برایمان بیشتر بگویید این میل به فلسفه و هنر را از کجا یافته اید ؟
مرد حرفش را قطع کرد و با صدایی زمزمه وار ادامه داد :
خود را میپرستم آری ... چرا که جز من هیج حقیقت و موجود جنبنده ای معنا نمیابد ...
پروفسور بی حوصله میگوید :
درباره سوالم بگویید این علاقه از کجا می آید ؟
بیمار آرام و با خنده های عصبی ادامه میدهد :
هنر ؟.... هنر و فلسفه .... من مانند شما خود را دانشمند و فیلسوف نمیشمارم ؛ شما مشتی خودپسند و بیچاره اید ؛ مشتی درمانده و پست ؛ شما از من هم پست ترید .
دکتر انگار گوش ایستاده باشد دقت میکرد او چه میگوید ؛ با تکان دستی به دانشجوها اشاره ای کرد ؛ پسر قد بلند سوی بیمار رفت و بر شانه اش دستی کشید :
باید سر تخت بنشینید ؛ بفرمایید سر جایتان .
مرد نگاهی پر نفرت به پروفسور کرد و سری تکان داد و به سوی تخت رفت .
کلاغی پر زد و کنار پنجره نیمه باز نشست .
پسر به جایگاه پیشین و کنار زن بازگشت .
پروفسور نگاهی به بیمار انداخت و بلند رو به دانشجو ها گفت :
خب ... همانطور که میبینید بیمار ذوق ادبی و هنری دارد و گونه ای نادر در اختلالات روانیست ؛ باید برای پروژه این ماه ....
کلاغی که روی لبه پنجره نشسته بود شروع کرد به غار غار کردن ؛ صدای او بلند بود ؛ ثانیه ای بعد پر هایش را گشود و رفت .
پروفسور و دانشجو ها ترسیده نگاهی به پنجره کردند و سریع نگاهشان سوی بیمار رفت .
مرد که روی تخت داشت فکر میکرد بلند ادامه داد :
(آهی کشید :) .... به دنبال عشق گشتم ... معشوقم نهایت ازلیم بود همان که در قامتی بلند و سیاه پوش با من تانگو میرقصد زیر چشمک شمعی رو به زوال .
یگانه معشوقم .... آه یگانه معشوقم همان است که تمام عمر از آن گریخته بودم .... دست هایم در اختیار تو و رگ هایم جاری تنفس توست .
پروفسور بی تفاوت رو به دنشجوها ادامه داد :
بله .... پروژه این ماه شما کار روی بیمار بیست و دو هست ؛ پرستار تشخیص روانپزشک رو خدمتتون ارائه میده .
مرد با اعتماد به نفس از روی تخت پرید و باز به راه رفتن ادامه داد ؛ دکتر ها گوشه ای وسط اتاق جمع بودند و نگاهشان به سوی بیمار رفت، اینبار او خمیده نبود ، بلکه صاف ایستاده بود :
بگذریم آقایان .... سخن من این است: تمام عقبه آدمیزاد اگر به چشم زدنی نابود شود و به دست خلا سپرده شود آنگاه چه چیزی معنی دارد ؟
میخواهم از دریچه ای به این بنگرید که پیش تر با آن به حقیقت نگریسته اید .... آها .... میتوانید خود را چشمی یگانه و دور تصور کنید و بعد بازتاب انفجار جهان را مشاهده کنید ؛ مثل هیروشیما ؛ تصور کنید پودر شده ... آنگاه چه ؟
دانشجوی بلند با لحنی محکم اما خنده رویانه گفت :
جناب بیست و دو طوری از حقیقت و نهایت انسان سخت میگویید انگار گل جهان را شما سرشته اید ؛ برای من مضحک است .
زن زیر لب پسر را ندامت کرد .
بیمار میان راه ایستاد او قدم هایی بلند و غیر طبیعی برمیداشت :
آری پیشتر گفتم من مضحک و بی عقلم اما شما تحصیل کرده اید و به مقدار ارزنی نمیدانید ؛ با آن نگاه های پر شوق و دیوانه اتان .
پسر خندید :
فعلا که دیوانه شمایید .
بیمار داد زد و با خنده گفت:
بروید .... بروید و جهانتان را آرمانی کنید و در نهایت راهی گور شوید آقایان فهمیده .
پسر جوان فکر کرد و با صدایی نسبتا بلند گفت :
من درباره اهمیت تفکرات شما میدانم اما خیال میکنم کاری که ما پیش گرفته ایم باعث تکامل جهان میشود تا کاری که شما دارید .... (خندید و نا مطمئن با لحنی خفه :) آخر روی تخت نشستن و فکر کردن بشر را به کجا رسانده ؟
پسر بازوان دختر را فشار داد .
و این بار مطمئن تر ادامه داد :
باید خجالت بکشید ؛ شما تفکراتتان روی کاغذ قشنگ است ؛ شما اگر در راه یافتن حقیقتی توهمی دیوانه شده اید ؛ اما ما با خیال آسوده آن را میابیم و به خدمت بشر میگیریم .
پروفسور با نگاهی عصبانی اشاره ای تند به پسر کرد ؛ تمام مدت بیمار داشت از پنجره بیرون را تماشا میکرد .
دختر دستان پسر را گرفت و از او خواهش کرد ادامه ندهد .
پسر ادامه داد :
و اینجا آمدنتان هم نشانه ای از همان توهم است ؛سخنانتان آراسته است اما توهم دارید مثل همان سایه هایی که میبینید .
پروفسور به طرف پسر رفت و با با چهره ای خشمگین چیزی در گوشش گفت ؛ پسر زیر دستی را روی صندلی چوبی رها کرد و بیرون رفت .
بیمار همانطور کنار پنجره با حالتی هیستریک شعری را خواند و بلند گریست :
من میتوانم قلب زنی را اختیار کنم همانگونه که مرگ را با خنجری برهنه.
من میتوانم با زنی آمیزش کنم همان سان که رگ هایم با خنجری برهنه .
مگر چیست ؟ آخرین عشق بازی آدمیزاد آن هم با مرگ ؟
زن آنجا به گریه افتاد اما به نوشتن ادامه داد .
پروفسور به سمت صندلی چوبی آمد و دستی به شانه دختر کشید .
کنار صندلی ایستاد ؛ ادامه داد :
جناب بیست و دو شما به درمان احتیاج دارید ؛ این را خودتان هم خوب میدانید ، ما میتوانیم شما را به زندگی عادی بازگردانیم ، تنها شما باید طبق دستور العمل ها داروهایتان را مصرف کنید ؛ من هر دو ماه یکبار از اتاق شما بازدید میکنم و امید دارم حالتان روز به روز بهتر شود .
بیمار دستش را از کنار پنجره برداشت ؛ نگاهی در عمق چشمانم دختر کرد و با تمام توان فریاد کشید و خود را به زمین میکوفت .
او گاها بلند میشد سرش را محکم به حصار های فلزی پنجره میکوبید و بر اثر این از پیشانی و کنار ابروانش خون جاری شده بود .
دانشجوی زن به سوی بیمار رفت اما پروفسور با فریادی او را بری کرد.
پروفسور سوی در اتاق دوید تا پرستار ها را خبر کند ؛ کلاغ ها در آسمان حلقه وار میگشتند و غار غار میکردند ؛ دریا متلاطم تر شده بود و محکم خود را به صخره ها میزد .
پرستار ها چهار مرد تنومند بودند ؛ لباس هایی سفید و آستین کوتاه داشتند و ماسک زده بودند .
هر کدام محکم بیمار را گرفتند دو نفر دست ها و یک نفر پا و دیگری پهلو او را گرفتند ؛ آنها بیمار را روی زمین میکشیدند و او فریاد میزد :
رهایم کنید .... رهایم کنید .... دیوانگان ... رهایم کنید ... حرامزادگان .
پس از جلسات و درمان های متعدد ؛ پروفسور که برای بار هفتم به بازدید بیمار بیست و دو آمده بود او را به دانشجویان جدید که سه مرد و دو دختر بودند .
بیمار روی تخت سبز رنگی نشسته بود ، دهانش باز بود و از گوشه لبش آب دهانش جاری بود ، او دیگر نمیتوانست حرف بزند و آثار جراحت روی کناره های جمجمه و پیشانیش مشهود بود .
تخت او زیر پنجره ای رو به اقیانوس بود که مرغابی ها در آسمانش میگشتند ؛ اقیانوس آرام بود و آسمان آبی .
پ.ن1:موسیقی::Siegfried اثر ریچارد واگنر.