
نام تمام بچههای رفته
در دفترچهی دریاست
بالای این ساحل
فراز جنگل خوشگل
در چشم هر کوکب
گهوارهای برپاست،
بیخود نترس ای بچهی تنها
نام تمام مردگان یحیاست.
هر شب فراز ساحل تاریک
دریا تماشا میکند همبازیانش را
در متن این آبیچهی تاریک،
یک دسته کودک را
که چون یک خوشهی گنجشک
بر پنج سیم برق، هر شب، گرد میآیند.
اسفندیار مردهای
(بیوزن، مانند حباب کوچک صابون)
تا مینشیند
شعر میخواند:
این پنج تا سیم چه خوشگله
مثل خطوط حامله
گنجشگک تپل مپل
نک میزنه به خط سل
هر شب در این کشور
ما رفتگان، با برف و بوران بازمیگردیم.
در پنجرههای به دریا باز
از هایهو و بانگ چشمانداز
یک رشته گلدان میپرند از خوابهای ناز؛
ما را تماشا میکنند از دور
که همصداهای بچههای مرده میخوانیم.
آوازمان، در برف پایان زمستانی
بر آبهای مرده میبارد
با کودکان مانده در آوار بمباران
در مجلس آواز، مهمانیم.
یک ریز میخواند هنوز اسفندیار آنسو:
خرگوش و خاکستر شدی ای بچهی ترسو
دریای فردا کشتزار ماست
نام تمام مردگان یحیاست
آنگه دهانهای به خاموشی فرو بسته به هم پیوست
تا یک صدای جمعی زیبا پدید آید:
مجموعهای، در جزء جزئش، جامهایی که به هم میخورد
آواز گنجشک و بلور و برف
آواز کار و زندگی و حرف
آواز گلهایی که در سرما و یخبندان نخواهد مرد.
از عاشقان، از حلقهی پیوند و بینایی
موسیقی احیای زیبایی
موسیقی جشن تولدها
آهنگهای «شهربازی»ها، نمایشها.
در تار و پود سازهای سیمی و بادی
شعر جهانگردی و تعطیلی و آزادی...
این همسرایان نامشان یحیاست
و آن دهان، خوانندهاش دریاست.
با فکر احیای طبیعتها، سفرها، میهمانیها
دم میدهد یحیا
و بچهها همراه او آواز میخوانند
در نیلابهی دریا:
ای برف ببار
با فکر بهار
بر جنگل و دشت
بر شهر و دیار
ای مادر گرگ
ای چله بزرگ
هی زوزه بکش
هی آه برار
ما از دل تو
بیباکتریم
از تندر و برق
چالاکتریم
با شمع و چراغ
در خانه و باغ
برف شب عید
همسایهی ماست
این سرد و سپید
با رنگ امید
فردا که رسید
سرمایهی ماست
ای برف ببار
تا صبح بهار…
نوبت به نوبت، تا شب تحویل سال نو
گنجشکها و بچههای مرده میخوانند
با چشمهای کوچک شفاف
تا صبح، روی سیمهای برق میمانند.
پ.ن:این شعر زیبا از آقای محمد علی سپانلو تقدیم به تمامی کودکان بیگناه کشته شده در دی ماه خونین , مدرسه میناب و جنگ چهل و دوازده روزه .
تا زمانیکه کودکی لبخند میزند , زندگی هنوز ارزش زیستن دارد .
به امید جهانی که هیچ کودکی در آن به علت اختلافات سیاسی غمگین نشود , کشته شدن که بماند .
کودکان بی آلایشند و هنوز غبار بزرگسالی به قلبشان نفوذ نکرده , آنها جهان را زیبا میبینند مثل گل های لاله بوستان , آنها چیزی از سیاست نمیدادند , همان ابزاری که دست مایه حریصان بزرگ سال شده است , کاش در این ورق بازی کثیف سیاست , موجودات معصومی که از گل هم پاک ترند , ذره ای آسیب نبینند .
پ.ن 2 : چقدر دنیای مزخرفیه که بچه ها باید قربانی بازی ابلهانه بزرگ تر ها بشن , همون بزرگ تر های حریص مزخرف که برای اهدافشون حاضرن دست به هر جنایتی بزنن .
(هدف وسیله را توجیح میکند ؟)
پایان (یازدهم خرداد 1405 , روز هایی که انتهاشون تار و تاریک است و جز چند سو نور که چشمک ضعیفی میزنند , هیچ معلوم نیست . )