ویرگول
ورودثبت نام
HEDIYE.K
HEDIYE.K+ [ دال ]
HEDIYE.K
HEDIYE.K
خواندن ۷ دقیقه·۱ سال پیش

صدای افکارت آنقدر بلند بود که صدای قلبت را نشنیدی

متوجه سکوتش شدم. بازی کردن با غذایم را تمام کردم و به او خیره شدم. صورتش چنان در هم رفته بود که بنظر میرسید الان است که بزند زیر گریه. اما می‌دانستم اینکار را نمیکند. او از آن دسته آدم‌ها نیست. گفتم: میدانم که می‌خواهی چیزی بگویی؛ بگو! با سر تایید کرد. عصبی خندید و گفت از کجا شروع کنم...؟ خودم را با غذا سرگرم کردم تا خودش راهش را پیدا کند. راستش می‌دانستم موضوع از چه قرار است. تا آن روز، بارها در این موقعیت قرار گرفته بودم. البته که کسی خبردار نشد.
همانطور که مِن مِن میکرد/ همانطور که ته مانده‌ی غذایم را در دو ارتش مجزا روبه‌روی هم قرار میدادم، طاقت نیاوردم و با لحنی میانِ شوخی و جدیت، بی آنکه نگاهش کنم گفتم: اگر تو هم از همان حرف‌ها زدی ایرادی ندارد! (با وجود آنکه خوب میدانستم ایراد دارد. خیلی هم ایراد داشت. و اگر او اینکار را کرده باشد، قلبم را خواهد شکافت) گفت‌ به تو یک عذرخواهی بدهکارم. هاها! او اینکار را کرده بود. قلبم شکافت! بالاخره سرم را بالا آوردم و نگاهش کردم. چقدر چشمهایش قشنگ است. تا کنون به او گفته بودم عجب چشم‌هایی دارد؟ چرا خودش از این چشم‌های براق و معصوم خوشش نمی‌آید؟ فکر کنم همه‌مان همینگونه‌ایم. باید در ذات انسان باشد که همیشه با خودمان در جنگ باشیم. ارتشی که در ظرف غذایم برپا کرده بودم بر هم زدم. جنگ دیگری هم به پا شد. در ذهنم. و بیشتر در قلبم. اعتراف میکنم تا مدتی اصلا صدایش را نمیشنیدم. وقتی صدای افکارت بلند باشد، صدای دیگران را راحت نمیشنوی. او برایم توضیح می‌داد. از موقعیتی که پیش آمده بود میگفت. سعی نداشت خودش را توجیح بکند که ارزشمندترین کار ممکن بود. عذرخواهی کرد. گفت دیگر چنین اتفاقی نمی‌افتد. به خیالم گفت دوستم دارد. این را واضح نشنیدم. اما ظاهرا لب‌هایش چنان تکان خورد که کسی بگوید "دوستت دارم." فرقی هم نداشت. در چشمهایش دیدم. به حرف‌هایش گوش دادم. نه با دقت. اما تلاشم را کردم و داشت با ابراز پشیمانی‌اش تکه تکه‌ام میکرد. اگرچه ظاهرم مانند همیشه خونسرد بود. در نهایت حرف‌هایش تمام شد. من همچنان به لبخند زدن ادامه میدادم. او همچنان وا رفته بود. مثل کسی که دارد با تمام وجود التماس می‌کند. اگر می‌دانست من در اعماق وجودم چه التماس‌هایی کرده بودم...

خوشا به حالش. صریح بودنش را دوست دارم. به آدم‌هایی که راحت حرف می‌زنند غبطه میخورم. نمیخواستم عذابش بدهم. پس شروع به صحبت کردم. چقدر حرف زدم؟ یک ساعت؟ دو ساعت؟ نمیدانم. از من بعید است که این چیزها در خاطرم بماند. اما در نهایت هرچه به ذهنم آمد گفتم. تمام حقیقت را. سرش را انداخت پایین و با حیرت گفت: باورم نمی‌شود چنین آدمی باشی! بعد با همان چشم‌ها که هنوز به شکل وحشتناکی گیرا بود به من خیره شد: بینهایت شرمنده‌ام. حالا که حرف‌هایت را می‌شنوم همه چیز در ذهنم تغییر کرده است! قول می‌دهم بعد از این، همه چیز را به خودت بگویم.
و من با خودم گفتم: چه دیر!
به او چه گفتم؟ : چه خوب!
راه افتادیم. مدتی پیاده‌روی کردیم. او حرف زد. از ایده‌هایش گفت. از اهدافش. نمیدانم. از خیلی چیزها. اما من در همان مکالمه گیر کرده بودم. به این فکر میکردم که آیا به اندازه‌ی کافی واضح نیستم؟ به این فکر میکردم که سزاوار است به این راحتی نسبت به من تغییر عقیده بدهند؟ و بیش از همه چیز به این فکر کردم که پذیرش کسی که هستم، چقدر دشوار است؟
دنیا تا خرخره در کثافت است. من هم موجودی‌ام همانند بقیه. همه‌مان گهگداری آشغالیم دیگر. که بدیهی‌ست. آیا بخش منفیِ وجود من متعفن‌تر از دیگران است؟ حاضر نیستید جلوی بینی‌تان را بگیرید؟ ممکن نیست که در این زباله‌دان بی‌انتهای انسانی، بخواهیم بخاطر کسی دوام بیاوریم و به یاد داشته باشیم همه‌مان کمابیش بو میدهیم؟ وقتی به او گفتم من بی‌نقص نیستم، سر تکان داد و گفت بله هیچکس نیست. اما او متوجه نیست. من "بی‌نقص" نیستم. من فرسنگ‌ها تا چنین چیزی فاصله دارم. احتمالا او بارها پاسخ میداد که بله! حق با توست عزیزم. همه‌مان خیلی بیخودیم. در آن صورت باید در جوابش میگفتم: من خیلی بداخلاق میشوم. یک‌ دنده‌ام. بدقلق و دمدمی‌ و پرخاشگرم. مغرورم. سختگیرم. بیش از حد تحلیلگرم. متوقعم. غر میزنم. در ابراز عواطفم مشکل دارم. صادقم اما تقریبا هیچ چیزی نمیگویم. به نوعی دروغگو‌ام؟ به هر حال، در کنار من باید خیلی به خودت زحمت بدهی. حاضری بدهی؟ بعدش چه میگفت؟ شاید اینبار آنقدر هم مطمئن جواب نمی‌داد. ولی ادب حکم میکرد که او هم فهرست بلندبالایی از ایراداتش را شرح بدهد و بگوید ببین! من هم کثافتی هستم مثل خودت. من هم لبخند میزدم اما در دلم میگفتم نه! متوجه نیستی..‌. ما زبانا ادعا میکنیم که قدرت پذیرش و کنار آمدن با آدم‌ها را_ همانگونه که واقعا هستند_ داریم. میگوییم هیچکس "بی‌نقص نیست" ولی (عمیقا) این حرف را باور نمیکنیم. انتظارات ماورایی داریم. یکدیگر را به چالش میکشیم. میخواهیم به خودمان ثابت کنیم آدم خوبی هستیم. بهایش آن است که از کس دیگری موجود نفرت‌انگیزی بسازیم. روی خطاهای دیگران متمرکز میشویم تا عیب و ایرادات خودمان کمتر به چشم بیاید و به بی‌نقص بودن نزدیک‌تر بشویم. بعد که گندش در می‌آید می‌گوییم بله بله! هیچکس کامل نیست! اما چند نفرمان در عمل، جلوی دماغمان را میگیریم تا پای کسی یا چیزی بمانیم؟
از اینکه آن حرف‌ها را زده بود غمگین بودم. البته انتظار می‌رفت ناراحتی‌ام به اصلِ ماجرا بازگردد: به این که یک نفر داشت پنهانی تمام تلاشش را میکرد تصویری از من بسازد که واقعیت ندارد. در گوش همه پچ‌پچ میکرد و نواقص مرا میشمرد‌. جالب است. همان ماجرای مار در آستین پرورش دادن بود. ناراحت شدم؟ صد درصد! اما شوکه؟ به هیچ‌ وجه‌. بجایش قلبم از یک چیز ظاهرا فرعی شکست: آنهایی که نباید، این حرف‌ها را باور کرده بودند. اجازه دادند بدگویی‌های کسی در ذهنشان بنشیند و لایه‌ی زمختی از بدبینی بسازد و صدای افکارشان به قدری بلند شود که دیگر صدای قلبشان را نشنوند. به حدی که ناگهان به خودشان بیایند و بگویند: ای وای... ما چه کردیم؟
آیا این رفتارها با ادعای "میدانیم هیچکس کامل نیست" تناقض ندارد؟ در حقیقت باید چنین نوشت: "ما میدانیم که هیچکس کامل نیست. اما نه در صورتی که حق با ما باشد. که آنوقت، شماها یک عوضی تمام‌ عیارید"
من مدتی، در ناخوداگاه دیگران تبدیل به یک عوضی تمام‌عیار شدم. عادلانه نبود. بارها و بارها پیش آمده. گاهی با خودم میگفتم باشد! متنفر باشید. اما از من چیزی نسازید که حقیقت ندارد. گاهی هم همه چیز را رها میکردم. چون نمیتوانم (و نمیخواهم) کسی را متقاعد کنم که باورم داشته باشد. زندگی سرشار از درگیری و تفاوت است. نباید با هر اختلاف کوچکی تن آدم بلرزد، بدبین بشود، و همه چیز را زیر سوال ببرد. همه یکروزی از اثبات دائمیِ خودشان خسته میشوند. شاید مواجهه با "هیچکس بی‌نقص نیست" به اندازه‌ی "هرکس امتیازات خودش را دارد" منفعت آدم‌ها را تامین نکند. ولی عوضش عیار خیلی‌ها را می‌سنجد. بنابراین اگر بخش‌های خوبِ من برای کنار آمدن با بخش‌های بدترم کافی نیست، حداقل در برابر کسانی که خالصانه دوستشان دارم دو حالت بیشتر ندارد: یا واقعا آدم افتضاحی هستم. یا دوستم ندارید...
هدیه؟ به خودم آمدم. در خیال خودم گم شده بودم. اما قلبم دیگر درد نمی‌کرد. دیگر ناراحت نبودم. شکاف دلم پر شده بود. بخاطر چشمهایش؟ اعتراف میکنم بی‌تاثیر نیست. گذر زمان هم تاثیر خودش را داشت. اما جدا از تمام این‌ها، چیزهایی را آموخته‌ام که نجاتم می‌دهد: من همان چیزی هستم که همیشه بوده‌ام. هنوز مودی، جدی و کم‌حرفم. علاوه‌بر ‌تمام ویژگی‌های خوب و تحسین‌برانگیزم، هنوز هم کنار آمدن با من چالش‌های خاصِ خودش را دارد. من هم در افکار خودم غرق میشوم. و صدایشان هم خیلی بلند است. همواره خواهد بود. ولی صدای قلبم را هم میشنوم.
همیشه واضح نیست. همیشه هم حرف درستی نمیزند. ولی حضور دارد. آیا این همان چیزی نیست که از ما تکه گوشت‌های متحرک، انسان میسازد؟

دوستدار شما

پ. ن: مرسی که خوندین. خیلی دلی بود. خیلی هم یهویی. این نوشته (با اندکی سانسور و تغییرات بسیار جزئی) شرح ماجرایی مربوط به چند روز پیشه که... تجربه شد. دلم پُره ولی بگذریم. فقط اینو بگم: بنظرم یکی از بیرحمانه‌ترین کارایی که میتونید در حق کسی بکنید، اینه که اونقدر روی یه ویژگی بد پافشاری کنید که ویژگی خوبی از اون آدم باقی نمونه. انصاف نیست... اگر خیال میکنید چیزی با عقل جور در نمیاد، شاید بخاطر اینه که همه چیزو نمیدونید! حرفی، سخنی، نقدی، نظری، پیشنهادی؟ ایام بگذرد بر طبق آرزوهای شما؛)
داستانزندگیتجربهخودشناسیدلنوشته
۶۷
۳۲
HEDIYE.K
HEDIYE.K
+ [ دال ]
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید