
عاشقان، دل نازک و معشوق ز آنان دور است.
اندکی رنج رسد حافظ شیرازی را...
این زبانِ غیب حاصلخیز و دلمغموم است.
بس که هر شاه بیتِ غم، دلتنگ، نجوا می کنند.
_کمند
مغموم...مغموم...مغموم...
تکرار میکنم؛ بارها و بارها.
وزن را خراب نمیکند، وزن هنوز بر مدار قانون میچرخد و پابرجاست.
حس را شاید...
و دل انگیزی خوانش را
و آن حس خوش نوازش روح را که شعر_ شاید _القا میکند؛ میرباید.
و در پیچِ بیتی، کنجِ قافیهای به خطا میرود. انگار چیزی در گلو گره میخورد و تاری در حنجره میگیرد_و در دل، تار تار ماهیچهای_قافیهی شعر ویران میشود و وزن چنین و چنان و همچنان پایدار است و شعر اوهامش را همواره میپروراند؛ بیخیال از خیالِ واقعهای که در پیچِ بیتی و کنجِ قافیهای در خفا، در حال وقوع است.
برای حفظ وزن، همه فدا میشوند؛
برای قانون هم...
چه بیرحمانه مردمانِ بیاهمیت _قافیهوار، زیر دست و پای قانونهای بیملاحظه، لِه میشوند.
و توقفی نخواهد بود. زیرا آنچه اهمیت دارد، همچنان در جریان است.
حتی اگر معلول حقیقیِ انقلابِ درونیِ شاعر را در مسیر خویش، نابود سازد.
چیزی ادامه دارد.
بیآنکه بداند،
چه چیز را از میان برداشته است.