
وقتی ذهن خودمون زندانمون میشه "
شب بود و هوا تاریک مریم تو اتاقش نشسته بود و یه سکوتِ سنگینی دور و برش رو گرفته بود. ولی این سکوت آرامش نداشت. انگار همهی اون فکرای قدیمی مریم هی تو سرش میپیچید و اذیتش میکرد. چند روزی بود که داشت سعی میکرد وقتی هوس میکنه یه چیزی بخوره یه لحظه ترمز کنه ولی امشب فرق داشت امشب این ترمز کردن مریم رو به یه جای خیلی عمیقتر برد جایی که خودش هم فکرشو نمیکرد. یهو مریم به خودش گفت: «وایسا ببینم! یعنی اون فکری که همش تو سرم میگفت (تو نمیتونی) دیگه فقط یه فکرِ ساده نبود؟ رفته رفته تبدیل شده بود به یه قانونِ سفت و سخت برای خودم؟
با همین فکر یهو انگار یه پرده از جلوی چشمش افتاد همه چی براش یه جور دیگه شد دیگه فقط مریم و اون هوسِ غذاش نبودن انگار یه نیرویِ پنهان داشت کار خودش رو میکرد نیرویی که سالها تو سایهی ذهنش قایم شده بود و داشت فرمانروایی میکرد
مثل یه برنامهی کامپیوتری که رو ذهنم نصب شده مریم باورش نمیشد یعنی ناخودآگاهم همینجوری داره اجراش میکنه چون براش آشناست؟ چون فکر میکنه اینجوری بهتره؟
تصور کن! تصویرِ خودش اومد جلو چشمش مریمِ ناامید مریمِ خسته مریمِ همش بازنده اینها دیگه فقط کلماتی نبودن اینها نقشههایی بودن که ناخودآگاهش براش کشیده بود تا بتونه تو همین وضعیت بمونه
باورهای مخرب مریم صداش لرزید اینها مثل زهر بودن که رفته تو رگ و پیِ زندگیم دارن همهچی رو خراب میکنن هم سلامتیم رو هم خوشبختیم رو این دیگه مثل حرفای یه وبلاگ انگیزشی نبود که فقط بخونی و رد بشی این واقعیتِ تلخِ خودِ مریم بود انگار خودش شده بود زندانبانِ خودش یه زندانبانِ قدیمی که با قفلِ باورهای اشتباه درِ آزادی رو بسته بود. یهو ترسید اگر این باورها اینقدر قوی هستن چطور میشه از این زندان فرار کرد؟ چطور میشه اون نقشههای قدیمی رو پاک کرد و نقشههای جدید کشید؟صبح روز بعد مریم چشم باز کرد خسته بود ولی یه ارادهی جدید تو چشماش بودددیگه نمیخواست قربانیِ این باورهای قدیمی بشه میخواست رئیسِ ذهنِ خودش باشه!
اولین کار؟ همون «ترمز» همیشگی ولی این بار ترمز فقط برای جلویِ غذا خوردن نبود ترمز بود برای جلویِ فکرِ اشتباه!من همیشه باید یه چیزی بخورم تا حالم خوب بشه داشت بازم همون جمله رو تکرار میکرد که یهو ایستاد یه حسِ عجیبی تو بدنش پیچید صبر کن ببینم با خودش گفت واقعاً همیشه؟ یا اینو خودم یادِ خودم دادم؟ اینو از کی یاد گرفتم؟
این سؤال مثل یه نورِافکن بود که رو یه پروندهی قدیمیِ مهم تابیده شد داشت تو ذهنش دنبالِ ریشهی اون فکر میگشت این فکر از کجا اومد؟ چند بار به خودم گفتم؟ اصلاً این فکر داره کمکم میکنه یا داره گیرم میندازه؟
اینها سؤالاتی بود که خودش داشت از ذهنِ زندانبانش میپرسید مریم فهمید که قدرتِ واقعی تو جنگیدن نیست تو شناختنِ دشمنه دشمنِ اصلی اون هوسِ غذا نبود دشمنِ اصلی اون باورهای اشتباهی بودن که مثل ویروس تو ذهنش پخش شده بودن رفت جلو آینه دیگه اون مریمِ قبلی نبود یه برقِ تازه تو چشماش بود برقِ آگاهی و اراده
شاید من سالها باور کرده بودم که نمیتونم عوض بشم با خودش زمزمه کرد ولی حالا میدونم هر باوری فقط یه فکرِ تکرار شدهست و هر فکری میتونه عوض بشه این جمله دیگه فقط یه حرفِ عادی نبود شعارِ جنگِ جدیدِ مریم بود
﴿پایان پارت 3﴾
﴿پایان پار3﴾