
۱۰ ثانیه تا ابرانسان🧠💡🚕
((بازم دیر رسیدم)) صدای نفسنفس زدن مریم تو اتاق پیچید. ساندویچ نصفه ی روی میز یادگار تلاشش برایِ لاغر شدن. هر بار همین بود
یه تصمیم خوب' بعد کلی فکر ((نمیشه))
((نمیتونم)) انگار یه صندلی توی ذهنش بود که یه طرفش شکمویِ ناخودآگاهش مینشست یه طرفش هم مریمِ خسته. معمولاً هم شکموعه زودتر از مریم میرسید به صندلی.
((ولش کن بابا چاق که هستی برو یه دل سیر فستفود بخور!)) این همون صدای آشنای ناخودآگاه بود که هی تکرار میشد و شده بود باور
((من چاقم لاغر نمیشم)) و دنیا هم انگار میگفت: اوکی چَشم
و بیشتر ساندویچ و فکرای چربیدار و حس ناتوانی میفرستاد سمتش. یه روز تو ترافیک سنگین یه ماشین با بیملاحظگی جلوی مریم پیچید فوران خشم مریم مثلِ گلوله برفیِ آماده بود این کیه دیگه؟ باید لهش کنم ! اما یهو یه صدای آشنا تو ذهنش پیچید:
((ترمز کن مریم! فقط ۱۰ ثانیه))
مریم باورش نمیشد فقط ۱۰ ثانیه؟ لبخندی زد و گفت دوست عزیز حتماً عجله داری یهو همون گلوله ی خشم یخ زد راننده هم که گیج شده بود رفت پی کارش
ولی برای مریم... ۱۰ ثانیه مکث دنیا رو عوض کرد نه تنها دعوا نشد بلکه حس قدرت کرد. (قدرت کنترل ذهنش)
همون شب موقع درست کردن یه شام سالم یاد روزش افتاد روزایی که اگه اون ۱۰ ثانیه رو مکث نمیکرد میافتاد تو یه چرخه باخت. از دعوای رانندگی گرفته تا وسوسه فستفود همهشون اگه اولش جلوشون گرفته نمیشد یه بهمن غم و بیماری رو سرش خراب میکرد.
حالا مریم فهمیده بود سلامتی و شادی ارث باباش نیست نتیجه مستقیم کنترل ذهنه. هر ۱۰ ثانیه مکث هر انتخاب درست هر فکر مثبت که جایگزین فکرای منفی میشه نه تنها از تاریکی نجاتش میده بلکه سلولهاشو با انرژی مثبت تنظیم میکنه. کمکم داشت ((ابرانسانی))میشد که خودش تعریفش میکرد
کسی که ذهنشو تو هر شرایطی کنترل میکنه.
و میدونست که این تازه اول راهه. قراره تو قسمتای بعدی یاد بگیره چطوری با همین سیستم یه ((بهمن حال خوب و انرژی مثبت)) راه بندازه تو زندگیش چون تهش زندگی چیزی جز تلاش برای رسیدن به شادی و سلامتی نیست و این تلاش از همون ۱۰ ثانیه قدرتمندِ ((ترمز)) شروع میشه.