
مریم دستش رو روی سینه گذاشت و نفس کشید آهسته. عمیق
بعد با خودش گفت: اگه قرارِ ذهنم واقعیت بسازه… من هم واقعیت رو عوض میکنم.
همون لحظه یه تصویر توی ذهنش بلند شد: مریم یک ماه بعد با بدن سبکتر نگاه محکمتر و یهو یک انرژی خاصتی توی چشمهاش برق زد. چون این یک رویا قشنگِ بیپایه نبود یک هدف با فرکانس مشخص بود .مریم خندید افکارش شروع کرد به گفتن جملاته قدیمی ((تو جدیای؟)) ((من فقط میخوام بخورم))((بعداً… همیشه بعداً…))
ولی این بار، صندلیِ ناخودآگاهش خالی نبود. مریم روی یکی از صندلیها خودش نشسته بود. روی صندلیِ دیگر هم خود شکمویش اما شکم دیگه “صاحبِ مطلق” نبود شکم شده بود یک صدا. یک میل. نه یک فرمان.
صبح روز بعد، اولین تست واقعی شروع شد.صبحانه اون لحظهای که معمولاً مغزش مثل تلویزیونِ بیصدا فقط میگفت “فستفود؟” و زندگی هم همون مسیر تکراری رو میرفت مریم ۱۰ ثانیه مکث کرد.
نه با تلاشِ عصبی و نه با جنگیدن بلکه با آگاهی.
افکارش دوباره شروع کرد همون حرفای همیشگی
((میتونی؟)) ((نمیتونی.)) ((معلومه که نه)) مریم لبخند زد و آرام گفت: من اختیار دارم. فقط نمیدونم اختیارم رو چطور استفاده کنم… ولی دارم یاد میگیرم بعد تغییر عجیب و شگفتی اصلی خودشو نشون داد
به جای اینکه فقط (نه) بگه ذهنش( آره ) رو جایگزین کرد.
به جای فکرِ نمیتونم رژیم بگیرم فکر کرد: بدن من الآن تصمیمِ درست میگیره و همون تصمیم درست یه صبحانه سالمتر بود یک انتخاب کوچک که انگار درِ یک اتاق بزرگ رو باز کرد.
ظهر که رسید، وسوسه دوباره حمله کرد.
یه پیام از دوستش اومد: بیا یه غذای آماده بخوریم، امروز خستهام معمولاً مریم این جملهها رو مثل مجوز میدید خستهام یعنی حق دارم امروز یه استثناست فردا جبران میکنم اما این بار… مریم ۱۰ ثانیه ترمز زد.
و توی اون ۱۰ ثانیه، یک حقیقت تلخ و شیرین با هم نشست کنار هم: مریم فهمیده بود (خستگی)همیشه دلیل نیست.
گاهی (خستگی)فقط نقابِ ذهن برای فرار از تغییره. پس جواب داد: باشه ولی امروز من سبکتر میخورم. بعدش یه قدم میزنیم؟ نه قهر بود نه غرور فقط مرز.و همین مرز، یعنی ترمز. یعنی کنترل.
شب مریم روی تخت افتاده بود و گوشی توی دستش بود.
و دوباره همون جمله قدیمی میخواست برگرده:
((و بازهم شکست خوردی… دیدی نشد)) اما مریم از قبل آماده بود. از همون سیستمِ (ترمز) با خودش گفت:اگر شکست بود… پس چرا من هنوز اینجا هستم؟ چرا من دارم آگاهتر میشم؟ چرا اینقدر بیشتر از قبل میفهمم چی توی ذهنم داره میگذره؟ بعد سکوت و سکوت یه اتفاق مهم بود.چون توی سکوت، “ذهن نجواگر” کمتر شجاعت داشت داد بزنه مریم بلند شد چراغ رو کم کرد، و شروع کرد به یک تمرین کوتاه فقط برای امشب با چشمهای نیمه بسته گفت:من بدن سالم میخوام من انرژی مثبت میخواممن با هر انتخابِ درست نزدیکتر میشم و بعد آروم زمزمه کرد:من هر بار که ترمز میکنم دارم آینده رو میسازم همون لحظه بود که مریم فهمید آدمها فقط با برنامه غذایی لاغر نمیشن نه با تمرینِ سختِ تکبعدی ادمها با کنترل فکری که قبل از عمل میاد تغییر میکنن و این تازه بخش اولش بود اوایلش فقط “ترمز” بود بعدش میرسه به مرحلهی بعد:صندلی پردازش فکر جایی که ذهن دیگه فقط فرمان نمیده فکرها رو میسنجه جایگزین میسازه و اجازه نمیده افکار منفی مثل ویروس پخش بشن مریم آرام لبخند زد
((پایان پارت ۲ و تا قسمت بعدی…)) من میخوام یاد بگیرم چطوری افکارم رو از هم جدا کنم چطوری انتخاب کنم چی وارد بدنم میشه… و چی وارد ذهنم میشه و برای اولین بار، این فکر نه ترس داشت، نه تردید.
که در پشتش قدرت خوابیده بود.