ویرگول
ورودثبت نام
Saghar
Sagharرنگ، طعم، و کلام؛ سه تارِ زندگی من. نقاش، قناد، و درک‌کننده‌ی ظرافت‌های ارتباط. روحِ هنرمند، در تکاپویِ درکِ انسان‌ها. دانشجو روابط عمومی | هنرمند | قناد
Saghar
Saghar
خواندن ۱ دقیقه·۱ ماه پیش

مأموریت غیرممکن در خانه

هوا تاریک شده بود و من تازه از سر کار برگشتم خسته بودم و تنها چیزی که می‌خواستم این بود که روی مبل لم بدم و یکم استراحت کنم همانطور که چراغ‌ها رو روشن می‌کردم ناگهان متوجه شدم که انگار کسی داخل خونست قلبم شروع به تپیدن کرد یعنی توهم زده بودم؟ یا واقعاً کسی اونجا بود؟ در اون لحظه تمام هستی من روی این ترس متمرکز شده بود که چه کسی ممکنه داخل خونه ی من باشه

یهو یه صدای خش‌خش آروم از پذیرایی شنیدم نفسم بند اومد با احتیاط یواش یواش رفتم سمت اتاق سعی کردم هیچ صدایی در نیاد هر سایه‌ای توی اتاق منو می‌ترسوند دم در وایستادم و خیره شدم به داخل

نورِ کم‌رنگِ خیابون از پنجره می‌افتاد داخل و چیز های مبهمی از اتاق معلوم بود چیکار کنم؟ داد بزنم؟ یا قایم شم؟ تو اون لحظه اصلا نمی‌دونستم چی کار کنم فقط حس بقا بهم می‌گفت باید یه کاری کنم.

(پارت 1)

داستان ترسناکترسناکداستانطنزخسته
۹
۳
Saghar
Saghar
رنگ، طعم، و کلام؛ سه تارِ زندگی من. نقاش، قناد، و درک‌کننده‌ی ظرافت‌های ارتباط. روحِ هنرمند، در تکاپویِ درکِ انسان‌ها. دانشجو روابط عمومی | هنرمند | قناد
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید