دیگه شمردن روزا کافیه چون که چیزی که حس میکنم، اونقدر پررنگ نیست تو زندگیم و کافیه.
وسایلم خیلی زیاد شدن. انباشت شدن. لباسها و دورسها و بافتها و کاپشنهام به مرور زمان انباشت شدن و من تو این اتاقم فقط یه کمد کپسولی داشتم و الان از کمبود فضا دارم زجر میکشم. کمکم وسایل آرایشمم بیشتر شدن و دراورمم داره میترکه و برام جالبه که من قبلا ۱۵ ساله بودم و کل وسایلم رو میتونستم تو ۴ تا کشو جا بدم. و تازه دوتا کشو فقط لوازم کرفت بود و الان همهچیز تغییر کرده. و من برای خودم وسایل و فضای شخصی بزرگتری دارم و برام واقعا جالبه که من مالک اینها هستم. و قراره همه اینها بیشتر هم بشه. یعنی خب دوست دارم برم بشقاب یلدا بخرم. قوری یلدا بخرم. قابلمه یلدا بخرم. و در آینده خونه یلدا داشتهباشم. فقط برای خود خودم.
روز به روز بیشتر از تصمیمم مطمئن میشم. دیروز خیلی عصبیم کرد پسره. انگار من یه آیینهام. و همهچیز پای واکنشهای منه. همهچیز بستگی به این داره که چشمهای من بخنده یا ناراحت و عصبی و دلخوره یا لحنم چجوریه و اون دقیقا مثل یه بچه کوچولوئه که زل زده به صورت مامانش تا ببینه شکلات دوم رو اجازه داره از میز برداره یا نه.
وقتی تو ذهنم میاد که فرض کن الان همهچیز ادامه پیدا میکرد و تو میرفتی پایین و میدیدی ماشینش رو که پارکه و خودش منتظرت وایساده و زل زده تو چشمهای تو تا ببینه تو ازش عصبیای یا نه داری لبخند میزنی، خسته میشم و واقعا انگار برگشتن به اون رابطه برام شکنجه محسوب میشه.
نه فکر نکنید که من الان میخوام کل شخصیتش رو زیر سوال ببرم چون اونطوری انتخاب و تصمیم خودم رو زیر سوال بردم، درواقع من هنوزم حاضر بودم سبک ارتباطش رو دوست داشتهباشم و منعطف باشم و بهش عشق بورزم چون همهچیز کار میکرد و خوشحال بودم باهاش ولی دقیقا همون لحظهای که متوجه شدم اون اندازهای که من قدم برمیدارم یا از گوشههام میزنم یا خم میشم تا فیت شم، اون اینکارو نمیکنه، تمام اینکارها و عشق ورزیدنها برام تهی از معنا شدن. و من دیگه نتونستم با رضایت تمام اونکارها رو بکنم و اینجا بود که دیگه خسته شدم و میخواستم زجه بزنم حتی با فکر کردن به اینکه اون برای منه. اون ابر منه.
رندوم یهویی یادش میفتم. با چیزهای مسخره یادش میفتم. و غم عجیبی میگیرتم. ولی عقلم رو از دست نمیدم. اتفاقا امروز صبح یهویی اشک ریختم ولی عقلم رو از دست ندادم.
فکر میکردم همیشه ذهنم گیر کنه تو مشخصات ظاهریش و چون آدمهای تایپم کم هستند، قراره در آینده زجر بکشم ولی خب امروز یک پسر که خیلی تایپم بود رو دیدم، ولی خب کار خاصی هم نداشتم، صرفا اینطوری بودم که عا هست و به چشمم میاد و اوکیه. لازم نیست نگران باشم.
امروز مثل همیشه داشتم تو کتابفروشی کتابارو ورق میزدم و میخوندم. یوگا و آیورودا، نیمه تاریک وجود، ایکیگای و وابیسابی، هوش جنسی، عشق شجاعانه، توانایی دوست داشتن و دریافت عشق، تروما و ....
خیلی وقت بود میخواستم نیمه تاریک وجود رو بخونم، ولی یک لحظه اینطوری بودم که شاید دیگه بسه خوندن و فکر کردن درمورد انسانها و زندگی. شاید به اندازهای که خوندم، هنوز زندگی نکردم.
شاید مشکل همینه که هی میخونی هی فکر میکنی و از ذهنت تکون نمیخوری و وارد بدنت بشی.
اینهمه درمورد اعتماد به نفس و عزت نفس حرف زدم با روانشناسم، کتاب خوندم و فکر کردم و تلاش کردم. و درنهایت هیچچیزی بیشتر از اینکه خودم رو به عنوان یک زن قوی دیدم توی موقعیت، بهم کمک نکرد. قطعا تمام اونها پیشزمینه بودند، ولی احساس میکنم اینکه اینهمه فکر و کلمه از تجربه بزنه جلو، گند میزنه بیشتر.
یکم این فلسفه رو میخوام تو زندگیم پیادهسازی کنم.
درواقع احساس میکنم آدم توی داستانهاست که تازه یاد میگیره.
فاطمه بهش میگه هزینه فرصت دادن به تجربه. میگه باید پرداخت. بنظرم واقعا باید پرداخت.
مثلا یادمه من یه دورهای شرکت کردهبودم و بعد کلاس همه بچهها جمع میشدن دور هم و کلی اونجا دوستی تشکیل شد و باهمدیگه حتی استارتآپ زدن. ولی من؟ ترجیح میدادم ساعت ۴ بعد کلاس با دوست عزیزم تا شب قدم بزنم تو انقلاب. واقعا هم خوش میگذشت، ولی خب اگر تحمل میکردم و دوبار بهم بد میگذشت، شاید خب بار سوم یکچیزی بدست میاوردم. شاید هم بدست نمیاوردم، ولی حداقل الان این موضوع تو ذهنم نمیموند که بنویسمش.
داشتم میگفتم که من باید یاد بگیرم بتونم عشق رو دریافت کنم بدون فکر کردن به اینکه باید پسش بدم. فاطمه بدون مکث بغلم کرد: بیا عشق، نمیخواد پسش بدی.
بنظرم زیادی فکر کردن، ترس از اشتباه میاره و ترس از اشتباه باعث میشه حتی اشتباهات احمقانهتری مرتکب بشی.
کات کردن وحشتناک و ترسناکه. من خودم تو رابطه که بودم همش میترسیدم که اگر کات کنیم، من باید چیکار کنم؟ حتی وقتی تو رابطه بودیم، به کوچه پس کوچههای ایرانشهر نگاه میکردم و میگفتم شت! قراره خیلی دلم تنگ شه. و این فکر کات، خیلی جاها زندگی رو کوفتم کرد و شاید یکسری جاها این ترس باعث شد زیادی منعطف باشم.
بهرحال هر تجربهای بها داره. و اون بها رو باید پرداخت. ولی اون بها اونقدرها هم وحشتناک نیست و باید اعتماد داشتهباشیم که قرار نیست ۲۴ ساعت شبانهروز رو بریم ته چاه و زندگی رو از دست بدیم. باید اعتماد داشتهباشیم که تمام اون تجربههای تلخ ما رو قویتر کرده. باید اعتماد داشتهباشیم که میتونیم صحیح تصمیم بگیریم و پاش بمونیم.
خلاصه که زندگی الان داره بهم میچسبه چون تازه دارم میبینم که چیز بیشتری برای زیستن وجود داره و من نباید ذهنم رو قفل کنم روی موضوعی چون حیفه که بخوام محدود کنم اینهمه ابعاد مختلف بدنم رو.
نکته بعدی این است که واقعا چیزی زیباتر از اینکه آدمها میان و ردی تو زندگی باقی میذارن ندیدم. و نباید ترسید از اون رد تیز خاطرات روی ذهن.
ماگی که هرروز مامانم استفاده میکنه، همون ماگیه که با اون پسره که اولین کراشم بود، از بازارچه لاله برای روز مادر خریدم، اینکه الان موقع رد شدن از چهارراهها توی تاریکی میدوم و میخندم، بخاطر همونه.
اینکه چایی انقدر حس cozy میده یا امروز که کتابهای موراکامی رو دیدم و لبخند زدم، همش بخاطر اون دوستمه که الان دیگه ندارمش تو زندگیم.
اینکه الان میدونم بوسیدن چه حسی داره بخاطر اکسمه. اینکه کشف کردم میشه با گرفتن دست انقدر گرما و عشق منتقل کرد و الان دست همه دوستام رو میگیرم، بخاطر اونه. چندینتا کلمه جدید ازش یاد گرفتم و مثلا امروز وسط مکالمم از accurate استفاده کردم و ردپاشو دیدم.
و بنظرم اینها چهارتا چیز سطحی هستند ولی تا صبح میتونم چیزهایی که از تکتک آدمهای یاد گرفتم رو بنویسم و لبخند بزنم.
و اینکه امروز فهمیدم یکم بهتر باید صدای خودم رو بشنوم. مثلا اینهمه وقت برام سوال بود چرا وقتی انقدر میخوام، نمیتونم وارد دنیای spiritual یوگا بشم. و فهمیدم که شاید چون واقعا نمیخوام و تو زندگیم جایی نداره و برای همین هرچقدر زور میزنم، جایی باز نمیشه.
یا مثلا اگر میخوام بگم نه اشتباهه این یا نظر من اینه، نیازی نیست بگم فکرکنم، گمان میکنم یا اول و آخرش نمیدونم بچسبونم.
امیدوارم حالتون خوب باشه و تونسته باشید به یه چیزی تو زندگی چنگ زدهباشید. چون متاسفانه نمیدونم چرا ولی باید ادامه داد.