دیروز با دوستم حدود ۲ ساعت و نیم راه رفتیم، راه رفتیم و حرف زدیم. از انقلاب، اونجا که هرشب همو بغل میکردیم تا سر ۱۶ آذر و بوسههای ریز روی گونه، تا کتابفروشیای که دفترچمون رو خریدیم sing liberation، تا نوفللوشاتو و جایی که اون شب ماشین رو پارک کردهبودیم و نور طلایی چشمام رو پر کردهبود. برگشتم به شب تابستونی که دیت دوممون بود، جفتمون خیلی اتفاقی پیرهن آبی گلگلی پوشیده بودیم، از یه تئاتر مزخرف برگشته بودیم، تو ذهنم تکرار میشه: من صندل خاکستریام رو پوشیدهبودم و پابند آبی انداختهبودم پام. رو دستم ۴ تا انگشتر بزرگ داشتم. گوشوارههام آبی بزرگ بودن. سمت راستم راه میرفت، اونم پیرهن گلگلی آبیشو پوشیدهبود، کوله کوچولو آبیش رو کولش بود، برای اولینبارر درمورد پرسونا صحبت کرد. انگشترام رو بهش نشون میدادم تو نور کم چراغ و اون مکث کرد تا بهتر ببینه. توی ماشین از پلیلیستش آهنگ انتخاب کردم، golden brown
رفتیم بستنی خوردیم. یاد طعم کارامل نمکی روی لبهاش میفتم.
فکر میکردم دیروز اذیت شم. ولی دیروز حالم خوب بود. انرژیم بالا بود. خوشحال بودم و احساس زیبایی داشتم ولی الان؟ الان سرم سنگینه. نمیدونم چرا. شاید چون دیشب بهم پیام دادهبود و داشت تلاش میکرد ادای آدمهای خوب رو دربیاره، باز دیشب فکر کردم برام مهم نیست. ولی الان باز دوباره حالم خوب نیست و نمیدونم مشکل کجاست؟ چی میخوام؟ میگم که عمیقا ازش منزجر میشم و نمیخوام صداش رو بشنوم چون اون صدایی که دفعه آخر شنیدم، صدایی که بین حرفاش پوزخند میزد و جوری نفس میکشید که از شنیدن صدام بیزار و خستهاست، من رو خیلی به عقب رونده.
درسم نخوندم. دو ساعت بعد نوبت روانشناسم، امتحان جبرخطی دارم و نخوندم و نمیدونم دارم با زندگیم چیکار میکنم.
مامانم که دیشب شنیدهبود من گفتم دلم صبحونه عدسی میخوام، صبح برام عدسی درست کردهبود. عشق انقدر اطرافم وجود داره. راستش من تشنه عشق اون نبودم. از یجایی به بعد احساس کردم برابر بازی نمیکنیم.
چیزی که دیروز به چشمم اومد، این بود که من خیلی راحت جا میزنم. اوکی اون پسر کصخوله سر اینکه بهش نه گفتم و دوستدخترش نشدم پارسال، نمره تمرینو بهم نمیده؟ خب نده! من حوصله بحث ندارم حالا نمرم ۰.۳ کمتر بشه. خیلی خندهداره نه؟ از حقم میگذرم خیلی راحت وقتی میبینم فشار روانیم بیش از حده.
برای همین احساس میکنم من آدم اپلای کردن نیستم. حوصله ممارست ندارم. من زندگی راحت و روزمره و احمقانه میخوام. نمیتونم بیشتر از یه حدی تلاش کنم چون انگار میدونم از حدی بیشتر که رد بشم ممکنه روانی بشم.
رفتم پیش روانشناسم. بهم گفت خب تو اول آخر یه بخشهاییش رو که دوست داشتی. برای یه بخشهاییش که دلتنگ شدی. چرا به خودت اجازه نمیدی ناراحت باشی. و دوباره بعد چندروز گریه کردم و اشکهام بند نمیومدن.
راستش آره معلومه من دلم براش تنگ میشه. آخرین نسخهای که ازش تو ذهنمه که هنوزم خیلی برام عزیزه و چسبیده تو قلبم، همونیه که اونروز سهشنبه اومد پیشم و یه دستش رو صندلیم و یه دستش رو میز بود، دورس آبی روشن پوشیدهبود و موهاش فرفری پف دار بود و معلوم بود تازه رفتم حموم. و شلوار کوه سبز پوشیدهبود و زل زدهبود تو چشمهام تا ببینه من ازش ناراحتم یا قراره بهش لبخند بزنم؟
راستش این حسی که الان دارم تجربه میکنم عجیبه. یک لحظه احساس کردم عمیقا تهی هستم و قلبم درد میکنه، سنگینه و سه قطره اشک ریختم.
معلومه دلم برای اون بخشهاییش که دوست داشتم در حد مرگ تنگ شده. انگار نسخهای از اون که من بینهایت دوست داشتم مرده و خوب میدونم اون نسخه دیگه وجود نداره و بهترین تصمیم ممکن رو گرفتم و لحظهای پشیمون نیستم. درواقع حتی اگر این رابطه ادامه پیدا میکرد هم اون نسخه مردهبود و من توی رابطه به سوگ میشستم.
ولی ذهنم گیر کرده تو اون شب تو پارک هنرمندان که پشت به پشت هم روی تاب نشستهبودیم. ذهنم گیر کرده تو شب یلدا که زیر میز ۲ ساعت دست همدیگه رو گرفتهبودیم. ذهنم گیر کرده اونروز تو چیتگر که با کاپشن سبزش داشت نقاشی میکشید. ذهنم گیره روی ویدیوی بچگیش.
من سوگوار رابطه نیستم. پشیمون نیستم. میدونم که این کات بهترین چیزی بود که اتفاق افتاد چون ما واقعا برای هم مناسب نبودیم و بعد ۶ ماه حتی بیشتر مشخص شد که مچ نیستیم. ولی بهرحال من این آدم رو دوست داشتم و لحظههایی رو باهاش داشتم که نمیتونم انکار کنم وجود اون حس گرم دوست داشتن تو قلبم تو اون لحظات رو.
واقعا دوست داشتم که جور دیگهای بود. لحظهای که بهم گفت تو از من میخوای آدمی باشم که نیستم. یک لحظه تلنگر خوردم. نه اینکه من ازش چیز زیادی میخواستم یا میخواستم تغییرش بدم، ولی شاید واقعا من به آدم دیگهای تو زندگیم نیاز دارم و باید بیشتر گوش کنم به خودم. و واقعا چیزی که میخوام رو بهم نمیداد و من عمیقا ناراحتم که بین چیزهایی که میخواستم و چیزهایی که میخواست بهم بده انقدر تفاوت وجود داشت. بین ذهن و نحوه دوست داشتنمون خیلی فاصله داشت و من نمیخوام بگم اون آدم بده بود.
من هیچوقت برای آشنا شدن با پسرها تلاش نمیکردم یا علاقهای نداشتم بخوام با هر آدمی ارتباط بگیرم یا زود برم تو رابطه. ولی الان ته ذهنم اینطوریه که کاش یکی پیدا شه و اون رابطه رو ادامه بده. من دائم تکرار میکنم که کاش تمام ویژگیهایی درموردش که دوست داشتم رو هم داشتهباشه. ولی این وحشتناک و خطرناکه و از خودم بخاطر همچین فکرهایی ترسیدم و ناراحتم.
دیروز که داشتم از خیابون رد میشدم، دائم منتظر بودم یکی دستم رو بگیره و با تغییر لاین دائم دستم رو جابجا کنه.
دیروز که یهویی دستم خورد به دست دوستم، یادم افتاد که چقدر دستاش رو دوست داشتم.
امروز که ته موهام خورد به کف دستم یادم افتاد که همیشه با موهام بازی میکرد و میگفت خیلی نرمه و کاش میتونست با خودش ببرتشون.
ابر من رفته و من نمیخوام غرقش شم، چون من خورشید اون بودم. راستش از وقتی اومد تو زندگیم، تبدیل شدم به خورشید. اونقدر عمیق من رو نمیدید که من رو تمام و کمال دیدهباشه و تصمیم بگیره من رو خورشید ببینه و احتمالا بخاطر تتوم بوده.
ولی من واقعا میخوام خورشید باقی بمونم.
انرژی اجتماعیم ته کشیده و ببخشید که جواب کامنتها رو نمیدم. همه رو میخونم و کلی روشون فکر میکنم و باهاشون گریه هم میکنم ولی نمیدونم چرا انقدر برام سخته که بخوام کلمه کنار هم بچینم.
واقعا ممنونم از حضور گرم و نرم و مهربونتون.