
ده دوازده ساله که بودم پولامو سکه به سکه جمع کردم و یک روز رفتم بومرنگ خریدم.
یه بومرنگ نارنجی.
خیلی خوشحال بودم که بالاخره خریدمش، مدتها بود توی فکرش بودم؛ از لابلای فیلم ها و کتابها دیده بودم چه وسیله شگفت انگیزیه،
پرتابش میکردن تو آسمون،
میرفت و میرفت،
یه دور واسه خودش میزد،
اما یهویی انگار که دلش هواتو کرده باشه، راهشو کج میکرد و برمیگشت به طرفت، انگار رفیقته، انگار همراهته و دله کندن نداره.
خریدمش و اومدم توی حیاط خونه، دم دمای غروب بود. بومرنگ رو توی دستم گرفتم و از ذوق هی نگاش میکردم.
چند بار مثل فیلمها ژست پرتاب گرفتم، دو سه بار همه چی رو آزمایش کردم، به ظاهر درست بود، با هیجان خاصی بالاخره بومرنگ رویاهامو پرتاب کردم...
رفت و رفت و رفت...
با چشم دنبالش می کردم و با ذوق زدگی خاصی آماده گرفتنش بودم.
همینطور که مات تماشای پروازش بودم یهویی احساس کردم بومرنگ نارنجیم، توی نارنجی غروب آفتاب گم شد.
محو شد.
برنگشت.
آسمون رو زیر و رو کردم اما اثری از بومرنگ نبود.
دم غروب بود رفتم بالای پشت بوم و تا تاریکی هوا چشم دوختم به آسمون ، منتظرش شدم!
اما
برنگشت.
به همین سادگی.
بومرنگ من هیچ وقت برنگشت
و من موندم و تمام رویاهام.
هنوز یادم نمیره که روی پشت بوم خونه در حالی که زانو هامو بقل کرده بودم،
با بغض نشسته بودم و چشم از آسمون بر نمیداشتم.
اون روز فهمیدم
بعضی چیزها
اصلاً قرار نیست برگردند.
بعضی از آرزوها
فقط میروند و می دوند...
و تو فقط میمانی،
با دستهای خالی
و آسمانی که هرگز پس نمیدهد آنچه را که به او داده ایی.
اما نمیدانم،
چرا هنوز هم بعد از سالها
وقتی غروب میشه
به آسمون نگاه میکنم
که شاید بومرنگ من برگرده!