در گذشتههای دور، در زمانه فرهاد و شیرین، عشق معنا داشت و مقدس بود. چنان که فرهاد در راه عشق شیرین، آنچنان بیستون را تیشه زد که در یاد ما پس از سدهها نقش بسته.
عشق را اگر حمایت و مراقبت از دیگری در سایهی دیدن و فهمیدنِ او معنا کنیم، آبستن شاعرانی چون حافظ و سعدی و نویسندگانی چون شکسپیر بود. شاید گاهی این عشق به تملک میگروید، شاید همراه با حصر و حبس دیگری بود، اما هنوز عشق بود و وصالش به تحمل درد فراق و جفای یار میارزید.
عشق اما یگانه نبود، نیروی خیری بود در نبرد دائمی با شر اعظم، یعنی شهوت. عشق اگر از جنس ساختن و سوختن در عشق دیگری بود، اگر من را در غیرِ منی محو میکرد و خودی به جای نمیگذاشت، شهوت از جنس خواستن و بلعیدنِ دیگری بود و غیریتی برجای نمیگذاشت. عشق اگر همزیستی با راز گل سرخ بود، شهوت در به تحلیل بردن گل و فهم راز و ناشناختگیاش بود؛ چنان که دیگر به لطف تیغ تشریح، چیزی از «گل بودگیاش» باقی نمیگذاشت. شهوت مثل آتشی که هیزم را میبلعد و میسوزاند چیزی از خودبودگیِ دیگری باقی نمیگذارد، او را عریان میکند و پرده از ناشناختگیاش برمیدارد. عجب آنکه با نابودکردن دیگری خود نیز نابود میشود؛ به سان آتشی که نه فقط هیزم را خاکستر میکند، بلکه خود نیز در غیاب ابژهاش، خاموش میشود. حال آنکه عاشق به واسطه معشوقش، میبالد و پر میکشد. عشق در معنای ناسالمش یعنی غرق شدن در دریای ابدیتِ غیر، و در قالب سالمش یعنی پرسه زدن در کوچههای بیپایان عشق، دست در دست معشوق. عشق اگر جفا داشت، وفا هم داشت، اگر فراق بود، وصال اندر پِیش. اما شهوت مثل بالا رفتن از کوه برای رسیدن به قله شهوانی میماند، به قله که رسیدی راهی جز هبوط نمیماند.
ای کاش روزگار ما در نبرد عشق و شهوت میماند. اینروزها جامعهی بیمار ما، نه برای عشق، تاب سوختن و ساختن دارد و نه برای شهوت، نای کاشتن و کُشتن. چنان مصرفگرا شده که عشق را هم به مثابه کالای مصرفی رد و بدل میکند. شرمم میشود که نام این روابط «بزن در رو» را عشق بذارم. حتی شهوت هم نیاز به زمان و هزینه دارد؛ باید رابطهای بسازید دیگری را بکاوید، بشناسید و پرده از رازش بردارید.در نهایت هم که به سکس منتهی میشود و سپس سقوط آزاد. در بهترین حالت نام روابط مذکور امروزی را میشود «هوسبازی» گذاشت.
نه تعهدی دارد، نه عواقبی، با کمترین هزینه. به قول کاترین جاروی:
در یک مهمانی، نگاهتان با یک غریبه گره میخورد. چیزی درونتان جرقه میزند.کمی گپ میزنید، میخندید و شاید بعد از نوشیدن -و نوشاندن- کمی هم برقصید. قبل از اینکه بفهمید چه خبر شده، یکیتان میپرسد: «برویم خانهٔ تو یا خانهٔ من؟»
فردا صبح که بیدار شوید جز تصویری مبهم از دو مستِ از خود بیخود که روی تختی ولو شده در حال سکس هستند، چیز دیگری به یادتان نخواهد آمد، حتی نام دیگری را هم به سختی به یاد خواهید آورد.
از این رابطههای یک شبه -پیام بازرگانیها- که بگذریم، خود ارضایی بیماری اصلی قرن ماست. میگویند ایرادی ندارد، حتی بعضی تشویق هم میکنند!
شما اکنون برای ارضای هوس خود حتی نیازی به مهمانی رفتن هم ندارید. نیازی به شهامت دعوت دیگری به خانه یا نگرانی بابت عواقب کاری که میکنید. از هوس تا ارضا شدنش تنها چند کلیک فاصله است. یعنی نه عشق و نه حتی شهوت، ما غرق در هوسیم. عشق و شهوت داستان دارند، هوس بی هویت است، نه قصهای و نه غصهای برای پرداختن. یک لحظه میآید، به اوج میرسد، تمام میشود. درست مثل هوسهای دیگرمان، از شکلات بگیر تا لباس، از درون تا بیرون، ذات هوس هوس است.
تا کنون این مرحلهی آخر بوده اما به گمانم بعید نیست که در آینده این بیماری پیشرفت کند و به «شریکهای عاطفی مبتنی بر هوش مصنوعی در قالب رباتهای انساننما» برسد. یعنی دیگر خبر از هیچ انسان طبیعی نیست، هیچ رازی برای یافتن و هیچ دیگریای برای بودن.
بعید نیست که سالها بعد، حتی خبری از هوس هم نباشد. عشق رفت، شهوت رفت، هوس هم در پیشان. عجب از بشر امروز که با چنین ادعایی از آگاهی با سرعت سرسام آوری به سمت هیچی میرود...
#ویراد