Velorinدرروزنه ی نور·۲ روز پیشمرز خواب و بیداری..اولینبار، صورتش را در خوابی دیدم که بوی بارانِ مانده روی آسفالت میداد.ایستاده بود کنار پنجرهای بیپرده، با نوری که نه از خورشید بود و نه…
Velorinدرروزنه ی نور·۳ روز پیشحافظه ی خانه.مدّت کوتاهی از خاموشیِ ابدیِ مادربزرگ گذشته بود؛خاموشیای که هنوز در گوشِ خانه میپیچید و در چینهای پردهها جا خوش کرده بود.روزی، بیآنکه…
Velorin·۳ روز پیشعزیزکم..ما عاشق بودیم؛و چه هراسناک عاشق بودیم.او از عذابِ آنچه با من کرده بود، به دامان دیگری پناه برد؛نه از سرِ دلبستگی،که برای خاموش کردن وجدانی…
Velorin·۳ روز پیشوطنم:)وطن عزیزم، آیا میبینی؟!میبینی که چگونه سرزمینت به رنگ خون درآمده است؟خونی که بر پهنهی خاکت جاری شد،خونِ فرزندانی که زندگی را از جان خویش…