ویرگول
ورودثبت نام
Velorin
Velorin
Velorin
Velorin
خواندن ۲ دقیقه·۴ ماه پیش

عزیزکم..

ما عاشق بودیم؛

و چه هراسناک عاشق بودیم.

او از عذابِ آنچه با من کرده بود، به دامان دیگری پناه برد؛

نه از سرِ دلبستگی،

که برای خاموش کردن وجدانی که نام مرا زمزمه می‌کرد.

و من که تمام جهانم در قامت او خلاصه می‌شد

چگونه می‌توانستم جز او کسی را ببینم؟

آری، دوستش می‌داشتم؛

بیش از هر جانِ زنده‌ای در این جهانِ بی‌وفا.

هر بار که نگاه‌مان به هم گره می‌خورد،

نقابِ عادی بودن بر چهره می‌زدیم؛

چنان وانمود می‌کردیم که این تلاقیِ چشم‌ها

چیزی جز تصادفی بی‌اهمیت نیست.

اما خود بهتر می‌دانستیم

این عبورهای سرد و این بی‌اعتنایی‌های ساختگی

از هزار فریاد رسواترند.

وقتی آن دیگری را کنارش می‌دیدم

آن سایه‌ی کم‌رنگی که می‌کوشید آتش حسادت را در من شعله‌ور کند

تنها پوزخندی تلخ بر لب می‌نشاندم؛

پوزخندی که بیشتر به زخم می‌مانست تا لبخند.

روزی به سراغش رفتم؛

پس از توپ بازی با چشمان معشوقه ی ظاهری اش،

رفتم به دنبال خودش..

او روبه‌رویم بر زمین افتاده بود؛

بی‌حرکت،

بی‌دفاع،

چنان آرام که گویی جهان از تپیدن ایستاده است.

چقدر زیبا بود؛

خاصه آن هنگام که معصوم و رام به نظر می‌رسید.

موهایش،

لب‌هایش،

چشمانش…

همه‌چیز در او مرا تا مرز جنون می‌کشاند.

مگر من چه کرده بودم جز عاشق بودن؟

مگر نه اینکه می‌گفت دوستم دارد؟

مگر نه اینکه سوگند می‌خورد تا مرگ،

نامم را در دل نگاه خواهد داشت؟

پس چرا مرا به جایی کشاند

که خود نیز از آن هراس داشتم؟

افکارم را کنار زدم؛

دستانم دیگر به رنگ تنم نبودند.

چشمانش باز نمی‌شدند؛

پلک زدن برایش به خاطره‌ای دور بدل شده بود.

چرا؟

مگر نه اینکه عشقش به من

او را تا این‌جا کشاند؟

چانه‌اش را در دست گرفتم،

نامش را زمزمه کردم:

«عشق من…

عزیزکم…

مرا می‌بینی؟

چرا چشمانت گشوده نمی‌شود؟

چرا با آن لب‌های دلخواه نمی‌گویی که عاشقمی؟

بگو… فقط یک بار دیگر بگو…»

اما سکوت،

سنگین‌تر از هر فریادی،

بر فضا آویخته بود.

جهان در هاله‌ای سرخ فرو رفت؛

و من، میان جنون و یقین،

با خود تکرار می‌کردم:

من مقصر نیستم…

او مرا به اینجا رساند…

او بود که پیمان شکست…

و با این همه،

می‌دانستم نمی‌توانم در جهانی دیگر

تنهایش بگذارم؛

نمی‌توانم بگذارم آن سوی مرگ

در کنار آن معشوقه‌ی تازه،

بی‌نام من آرام گیرد.

هرگز!

من به او قول داده بودم.

قول داده بودم ترکش نکنم…

و عاشقانِ ترسو،

وقتی به پایان می‌رسند،

دیگر چیزی برای از دست دادن ندارند…

برعاشقمی
۸
۲
Velorin
Velorin
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید