
شب اما، این شبِ دیرپا، نه از جنسِ آن مخملِ گهوارههای کهن است و نه لالاییاش، افسونِ شب.
این شب زخمیِ داس باد است بر پیشانیِ کوه، آواری از سکوت بر سرِ پنجرههای شکستهی شهر.
من اما، از پستویِ این ظلمتِ جاری، صدایی میشنوم. صدایی که نه زخمِ خاموشی میپذیرد، نه با زنجیرِ طوفان از پا میافتد.
نگاه کن؛ در آن دور دست، زیر آن چنارِ خمیده، فانوسِ کوچکی میرقصد. دو دست لرزان اما مصمم پناهش دادهاند از گزندِ دمِ بوران. این شعلهی سرکش، این اخگرِ ناآرام، نه به فرمان شب است، نه تسلیمِ این هیاهویِ خاکستری.
ما در این بیشهزارِ انبوهِ وحشت، شعلهها را به قامت شب میپوشانیم. اگر باد زبان شلاق دارد، ما سخاوتِ نور داریم. اگر شب دامنِ دیوار دارد، ما نردبانی از جنسِ سپیده داریم.
استخوانهای ما از جنسِ "باور" است، و چشمانی داریم به بلندای درخششِ خورشید، چشمانی که "صبحِ آزادی" را از پسِ پلکهای خونآلود به تماشا مینشینند.
ما اینجاییم، بر لبهی پرتگاه تاریخ؛ وارثان نسل آتشی هستیم که در ژرفایِ خاکستر، هراسِ برافروختن ندارند.