ویرگول
ورودثبت نام
سایه‌روشنِ‌برگ‌ها '
سایه‌روشنِ‌برگ‌ها 'پرونه‌ای بود آبی، شبیه آسمان سپیده زده، شبیه دریای باران خورده، شبیه هر لبخندِ در با زده شده.
سایه‌روشنِ‌برگ‌ها '
سایه‌روشنِ‌برگ‌ها '
خواندن ۶ دقیقه·۱۵ روز پیش

نامه‌ای به یک احساس.


نمی‌دانم آیا برای شما نیز چنین لحظه‌هایی وجود دارد یا نه؛ لحظه‌هایی که آدمی احساس می‌کند جهان، بی‌آنکه از جای خود تکان خورده باشد، ناگهان از جنس دیگری می‌شود. همه‌چیز همان است که بود: همان اتاق، همان دیوارها، همان صندلی خاموشِ رو به رو، همان پرده‌های نیمه‌افتاده؛ و با این همه، گویی چیزی نامرئی از میان اشیاء عبور کرده و آن‌ها را اندکی محو، اندکی دور، و اندکی شبیه به خاطره کرده است. من این ساعت را خوب می‌شناسم. این همان ساعتی است که بیداری دیگر به تمامی بیداری نیست و خواب نیز هنوز جرئت نکرده است پرده‌اش را به تمامی فرو اندازد.

و عجیب این‌جاست که شما همیشه در همین ساعت به سراغ من می‌آیید.نمی‌خواهم بگویم می‌آیید، چنان‌که آدمیان می‌آیند؛ نه، آمدنِ شما از آن جنس نیست. شما نه در را می‌گشایید، نه صدایی از گام‌هایتان برمی‌خیزد، نه حتی سایه‌تان بر دیوار می‌افتد. و با این همه، حضورتان از هر حضورِ آشکار دیگری برای من مسلم‌تر است. شما ناگهان آن‌جا هستید؛ درست در میان من و خوابی که می‌خواهد آهسته بر چشمانم فرود آید. و من، چنان‌که بارها از خود پرسیده‌ام، باز هم می‌پرسم: چگونه ممکن است کسی تا این اندازه به آدمی نزدیک باشد و در همان حال، تا این اندازه دور؟

شاید اگر شما را در روز می‌دیدم، در روشنیِ عاقلانه و بی‌رحمِ روز، هرگز چنین پرسشی به ذهنم نمی‌رسید. روز، دوست من، همه‌چیز را بی‌پرده و در نتیجه بی‌رحمانه نشان می‌دهد؛ اما شب، به‌ویژه این ساعتِ لرزانِ پیش از خواب، به هر چیز صورتی دیگر می‌بخشد. شب آن‌چه را که روز از ما پنهان نمی‌کند، دگرگون می‌سازد. آدمی در این ساعت، نه فقط اشیاء، که دلِ خود را نیز از پشت مهی لطیف می‌بیند. و من شاید از همین روست که شما را نه با چشم، بلکه با چیزی شبیه به یاد، یا شاید با چیزی شبیه به انتظار، حس می‌کنم.

چه بسیار خواسته‌ام دستتان را ببینم. نه، اشتباه نکنید؛ مقصودم دیدنِ شکل و رنگ و خطوط آن نیست. خواسته‌ام یقین کنم که آن سنگینیِ مهربان یا اندوهگینی که بر پلک‌هایم می‌نشیند، از شماست. گاهی به نظرم می‌رسد که شما همان‌گونه که کسی موی آشفته‌ی کودکی را از پیشانی‌اش کنار می‌زند، آهسته خستگی را از من دور می‌کنید؛ و گاهی، برعکس، خیال می‌کنم که شما مرا از خواب بازمی‌دارید، که نمی‌گذارید از این مرز بگذرم، که عمداً در آستانه می‌ایستید تا من ندانم به خواب فرو می‌روم یا به یادِ شما.

و آیا میان این دو تفاوتی هست؟ من، اعتراف می‌کنم، هرگز نتوانسته‌ام این تفاوت را به‌روشنی دریابم. برای کسانی که زندگی‌شان به قاعده و اطمینان می‌گذرد، خواب یک ضرورت طبیعی است و بیداری، وضعِ روشن و بی‌ابهامِ روح. اما برای من، و شاید برای هر کسی که بیش از اندازه با خاطره‌ها و آرزوهایش تنها مانده باشد، خواب و بیداری دو کشورِ جدا از هم نیستند؛ سرزمینی‌اند با مرزی نامعلوم، که آدمی بی‌آنکه خود بداند، پیوسته از یکی به دیگری می‌لغزد. و شما دقیقاً در همان مرز به دیدنم می‌آیید.

امشب نیز چنین شد. می‌خواستم بخوابم، چنان‌که آدمی پس از روزی طولانی می‌خواهد از خود، از فکرهایش، از نام‌هایی که در دلش تکرار کرده، بیاساید. اما هنوز پلک‌هایم به هم نرسیده بودند که احساس کردم شما آن‌جا ایستاده‌اید؛ پشت این تاریکیِ نازکی که با بستنِ چشم‌ها آغاز می‌شود. عجب تعبیر غریبی است، این‌که آدمی حس کند دیده می‌شود، درست در لحظه‌ای که دیگر چیزی را نمی‌بیند. و با این همه، من یقین داشتم که شما نگاهم می‌کنید. نه با نگاهی سرزنش‌آمیز، نه حتی با مهربانیِ مطلق، بلکه با آن توجهِ خاموش و غمگینی که از آنِ کسانی است که بیش از آن‌که بتوانند در زندگیِ ما بمانند، در خیالِ ما سکونت دارند.

در آن لحظه به نظرم رسید، و چه می‌دانم، شاید این فقط یکی از فریب‌های همین ساعت بود، که نکند این من نیستم که خوابِ شما را می‌بینم، بلکه این شمایید که مرا در خوابی دور و دست‌نیافتنی نگاه داشته‌اید. نکند تمام این سال‌ها، من چیزی جز رؤیای کمرنگِ ذهنِ شما نبوده‌ام؟ شما خواهید خندید، و حق هم دارید؛ اما باور کنید در این ساعت، این اندیشه نه مضحک می‌نماید و نه ناممکن. برعکس، از بسیاری واقعیت‌های روزانه راست‌تر به دل می‌نشیند.

اتاق ساکت بود. سکوتی از آن‌گونه که در آن، کوچک‌ترین حرکت معنایی مبالغه‌آمیز پیدا می‌کند. پرده‌ها بی‌سبب می‌جنبیدند؛ یا شاید من چنین تصور می‌کردم. صندلیِ خالی روبه‌رویم چنان می‌نمود که انگار کسی لحظه‌ای پیش از آن برخاسته و هنوز گرمای حضورش را با خود دارد. حتی دیوارها، که در روز چیزی جز دیوار نیستند، در آن ساعت حالتی پیدا می‌کنند که گویی به راز ما آگاه‌اند و خاموشی‌شان از سرِ رازداری است، نه از بی‌جانی.

من دستم را دراز کردم. چرا؟ خودم هم نمی‌دانم. شاید آدمی گاه برای آن‌که به چیزی ایمان بیاورد، می‌خواهد آن را لمس کند؛ و شاید هم درست از آن رو دست دراز می‌کند که در دلش می‌داند چیزی برای لمس کردن وجود ندارد. انگشتانم به هیچ‌چیز نرسیدند. اما همین نرسیدن، همین خلأ، عجیب‌تر از هر حضوری دلم را پُر کرد. گویی نبودنِ شما، صورتی دقیق‌تر و شکننده‌تر از بودنِ شما بود.

اگر می‌شد شما را همچون واژه‌ای بر صفحه نگاه داشت! اگر می‌شد حضورتان را در جمله‌ای زندانی کرد، در خطی، در نشانه‌ای، در جوهری که خشک می‌شود اما از میان نمی‌رود! آن‌گاه شاید آدمی کمتر از فرّار بودنِ چیزهایی که بیش از همه دوست می‌دارد، رنج می‌برد. اما شما از آن چیزها نیستید که بتوان نگاهشان داشت. شما نه به تمامی غایبید و نه به تمامی حاضر؛ نه می‌توان گفت هستید، نه می‌توان با آرامش پذیرفت که نیستید. و شاید درست به همین سبب، این‌همه در جان من ریشه دوانده‌اید.

من مدت‌هاست آموخته‌ام چگونه بی‌آنکه صدایی از دهانم برآید، شما را صدا کنم. این صدا، اگر صدا باشد، از گلو برنمی‌خیزد؛ از جایی عمیق‌تر می‌آید، از همان‌جایی که آدمی اندوه‌های شریف و امیدهای نومیدانه‌اش را پنهان می‌کند. اکنون نیز که برایتان می‌نویسم، گمان می‌کنم نه بر کاغذ، که بر همان فاصله‌ی لرزانی می‌نویسم که میان خواب و بیداری کشیده شده است؛ بر همان آستانه‌ای که شما همیشه در آن ظاهر می‌شوید و من همیشه در آن، اندکی خوشبخت و اندکی بی‌پناه می‌شوم.

شب از نیمه گذشته است. می‌دانم اگر بخواهم، می‌توانم اکنون چشمانم را ببندم و خود را به خواب بسپارم. اما آیا حقیقتاً برای خواب چشم می‌بندم؟ نه، گمان می‌کنم برای دیدنِ شماست؛ برای دیدنِ شما در آن‌جا که چشمِ گشوده راهی به آن ندارد. چه تناقض غریبی است: انسان گاه فقط وقتی چیزی را می‌بیند که از دیدنِ جهان دست می‌شوید.

پس اگر می‌خواهید بمانید، بمانید. و اگر ناچارید بروید، دست‌کم چنان بروید که رفتنتان مرا یکباره به این اتاقِ سرد و بی‌تعبیر بازنگرداند. بگذارید اندکی دیگر در این پندار بمانم که پشت پلک‌های بسته‌ام، در همان نزدیکیِ خواب، جایی هست که هنوز شما در آن ایستاده‌اید؛ همان دورترین جای جهان، که با این همه، فقط یک قدم با من فاصله دارد.

نامه به احساس، یا خاطره‌ایست که بسته به تفسیر خودتون از خوب و بد بودنش، نیمه‌شب‌ها به سراغمون میان. و جایی بین مرز خواب و بیداری ما رو گیر میندازن.

کمتر وقتی دست به قلم می‌برم تا به این سبک کلمات رو کنار هم قرار بدم، اما امروز احساس کردم کلماتم نیاز دارن خودشون رو بدونِ حریر‌های آرایه و استعاره‌ی رنگی، نشون بدن. این نامه هم برای چالشِ نامه‌نوشتنِ "گنجشک" قلم زدم

( متاسفانه نمی‌دونستم چطوری باید تگ کرد در اینجا ) متشکرم از چالش زیبا و ارزنده‌اتون. امیدوارم که چیز خوبی از آب در آمده باشه.

احساسگنجشک
۱۸
۵
سایه‌روشنِ‌برگ‌ها '
سایه‌روشنِ‌برگ‌ها '
پرونه‌ای بود آبی، شبیه آسمان سپیده زده، شبیه دریای باران خورده، شبیه هر لبخندِ در با زده شده.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید