
راه رفتیم، آواز خواندیم، گشت زدیم بین کتابها و حرفهای یواشکی زدیم. با یک جفت ایرپاد دو نفره آهنگ گوش دادیم. من گوش چپ، او گوش راست. خندیدیم و سرخوش بودیم و آن وسطها که حواسش نبود و داشتم به حرفهاش گوش میکردم، دلم تنگ شد براش. دلم برای دو روز بعد که از پیشام میرود و خاطرهی خوش تنها دلخوشیام خواهد شد، گرفت. نباید گذاشت اصل واقعیت جلوی لذت را بگیرد. به خودم نهیب زدم که در لحظه زندگی کن. آواز خواندیم بلند و لبخند زدیم به عابران که بعدها دو آدم سرخوش و آوازخوان را که غروب یک روز جمعه در خیابان دیده بودند، به یاد میآورند.