
میخواهم امروز باز هم به تو فکر کنم. میخواهم در ابدیتی که میان دو لحظه گشوده میشود، خودم را رها کنم و بگذارم هر چه از تو هست، در من سرازیر شود. میخواهم باز هم خیالم را با تصویرها و خاطرهها و کلمهها و سکوتهای تو قرنطینه کنم و آنچنان اشباع شوم که دیگر یادم برود در چه روزی از چه سالی گم شدم. میخواهم امروز باز هم همان آدمی باشم که هر جا میرود، رشتههای بلند خیال از پشت سرش کشیده میشوند و گاهی با باد، میروند تا آسمان و آنوقت من دیگر آدم خیالبافی نیستم که به پرواز درآمده، خیالهای بلندی هستم که آدمی به انتهای ریسههای نرم و نازکشان آویزان است. من تصمیمهای زیادی برای این روز دارم. تصمیم به تخیل، تحمل دلتنگی و زیستن در شعرهای تو.