
یک اتفاق باعث شد که امروز تصادفی یادم بیفته که با اون مرحومه، ما چقدر کنار هم کارای جدی و باحالی میکردیم. نه از روی اجبار یا برای پر کردن رزومه، صرفا از روی کنجکاوی ناب. ساعتها مینشستیم و روی الگوریتمهای تحلیل خودکار احساسات کار میکردیم، روی این که چطور میشه از الگوهای زبانی آدمها تو شبکههای اجتماعی به ویژگیهای روانشناختیشون پی برد. سرگرمیمون شبها شده بود این که از ترکیب دادههای زبانی توییتر و الگوریتمهای یادگیری ماشین استفاده کنیم تا ویژگیهای روانشناختی و گرایشات کاربرها دربیاریم؛ مثلا با مدلهایی مثل LIWC یا BERT که اون زمانها تازه معرفی شده بودن یا یه سری روشهای آماری برای تحلیل جنبههای زبانی و احساسی توی توییتها. با این کارها میشد تا حدی ویژگیهای شخصیتی رو حدس زد که هدف شیطنتبار ما ازش، جستجو برای نشونههای احتمالی بعضی گرایشهای خاص بین کاربرهای توییتر تو شهر خودمون بود. گاهی هم کلا بیهدف راه میرفتیم و درباره رابطه زبان و قدرت یا اخلاق هوش مصنوعی حرف میزدیم. اگه اختلاف نظری بود، اختلاف فکری بود. دعوا سر ایده بود، نه سر ناپدید شدن. اگه سکوتی هم بود، برای فکر کردن بود، نه برای تنبیه کردن طرف مقابل.
حتی یادمه بعضی چیزهایی که روش کار میکردیم اصلا پروژه حساب نمیشدن. فقط یه سوال سمج میافتاد به جونمون و تا جوابش رو درنمیآوردیم، ولش نمیکردیم. نه قهری بود، نه حذف کردنی، نه بازی روانی. خستگی بود، فشار بود، ولی همه چی میاومد روی میز. شفاف، قابل بحث، قابل اصلاح.
حالا اینا رو بذار کنار چیزهایی که تو بهاصطلاح آخرین رابطهام به اسم فعالیت مشترک تجربه کردم. خروجی چی بود؟ قهر. جواب ندادن. غیب شدن. بازی با اضطراب. معلق نگه داشتن طرف مقابل. پروژههای مشترکمون هم نه معنا تولید میکردند، نه حالصشون کشف بود و نه ساختن. تنها مهارتی که هی تمرین میشه، ناپدید شدنه. یکی استاد گسسته، اون یکی شاگرد تعقیب. نه ایدهای شکل میگیره، نه چیزی ساخته میشه، فقط ذهن آدم فرسوده میشه.
بعد یه لحظه به خودت نگاه میکنی و میبینی از بحث درباره مدلهای زبانی و اخلاق هوش مصنوعی رسیدی به تحلیل این که چرا جواب نداد، چرا سین کرد، چرا غیب شد، چرا امروز مهربونه و فردا نامرئی. این سقوط نیست، تحقیره. تحقیر ذهنی که یه زمانی درگیر چیزهای سخت و عمیق بود و حالا تمام انرژیش صرف رمزگشایی از بازیهای کودکانه شده.
بعضی مقایسهها درد دارن چون دقیقن. این یکی دقیقا از هموناست.