
بعضی آدمها اعتیاد عجیبی دارند به ساختن روایتهای دردناک از خودشان. مدام خودشان را در نقش قربانی مینشانند، فریبخورده، آسیبدیده، کسی که همیشه دیگران از او سواستفاده کردهاند. در روایتشان تقریبا هیچ رابطهای سالم نبوده و هر کسی که زمانی به آنها نزدیک شده، لابد نیتی مخرب داشته است. اوایل برایم سوال بود که این همه بدبختنمایی و روضهخوانی چه سودی دارد. مگر با تکرار مداوم این تصویر که من همیشه مظلوم بودهام و دیگران همیشه ظالم، دقیقا چه چیزی نصیب آدم میشود؟
بعدتر فهمیدم همین روایتهای دردناک، جایگاهی امن و حقبهجانب میسازد. جایگاهی که از آن میشود طلبکار بود، بدون پاسخگویی. مظلومنمایی برای این آدمها فقط یک واکنش احساسی نیست، یک استراتژی است. با آن میشود باجگیری کرد؛ باج عاطفی، باج توجه، همدلی بیپایان، سکوت دیگران، یا حتی توجیه اشتباهات خود. وقتی همیشه قربانی باشی، دیگر لازم نیست مسئولیت چیزی را بپذیری. هر نقدی میشود حمله، هر مرزی میشود بیرحمی، هر فاصلهای میشود خیانت.
این آدمها معمولا بخشهایی از واقعیت را با دقت حذف میکنند؛ جاهایی که خودشان انتخاب کردهاند، اشتباه کردهاند، یا عامدانه در موقعیتهای ناسالم ماندهاند. گذشتهشان را طوری بازسازی میکنند که در آن هیچ نوع قدرت یا توان تشخیص و حق انتخابی نداشتهاند، در حالی که واقعیت این است که خیلی وقتها زمانی قوی بودهاند، تصمیم گرفتهاند، دوام آوردهاند و حتی از بحران جان سالم به در بردهاند. این که یک روز قویترین نسخه خودت بودهای، قابل احترام است. این که زندگیات را از یک مرحله سخت نجات دادهای، ارزشمند است. اما این موفقیت تبدیل به چک سفید امضا برای طلبکاری دائمی از دیگران نمیشود.
مشکل از جایی شروع میشود که رنج، هویت میشود. وقتی درد به ابزار تبدیل میشود برای کنترل رابطهها و دستکاری احساسات اطرافیان. وقتی مظلوم بودن به سپر دفاعی بدل میشود تا هر رفتاری توجیه شود و هر مسئولیتی پس زده شود. در حالی که حقیقت سادهتر و تلختر از اینهاست: هیچکس بدهکار رنجهای ما نیست، حتی اگر واقعی و عمیق بوده باشند.
گاهی همه ما به یک اندازه در سختیها تنها هستیم. گاهی هیچ ناجیای در کار نیست و تنها کاری که ازمان برمیآید، پذیرفتن این واقعیت است که مسئولیت زندگیمان، انتخابهایمان و ادامه مسیر، در نهایت با خودمان است. رنج میتواند توضیح بدهد، اما مجوز دائمی نمیدهد.