مُسافِر
خواندن ۱ دقیقه·۸ روز پیش

گریزگاه

گریزگاه من بود. هست، هنوز... دستم را دراز کردم، هوا بود. سپس خلأ. پژواک خاطرات. شاید توهم نور بر پرده‌ی بسته‌ی پلک‌هایم. «تو که نباید...» گلویم خشک بود. زبانم طعم غبار داشت. «نباید...». ذهنم فرو ریخت. صداها تیزتر می‌شدند، ضرب‌آهنگ‌شان تندتر.

گریزگاه من بود. دستانم را بر گیجگاهم فشار دادم. پلک زدم. نور سفید. اتاق ناپدید شد. وقتی لبخند می‌زد، سایه‌ها عقب می‌نشستند. هر واژه را از جایی دور، از ژرفای خاطره‌ای کهن برمی‌چید. چیزی میان گرمای آفتاب بعد از ظهر و خنکای باران نیمه‌شب، سایه‌ی حضورش در اتاق. محو شد.

گریزگاه من بود. نوای دوردست نی، غمگین و مهنا. من او را ساختم، از تنهایی شب‌هایم، اما اگر آسمانش ابری بود، اگر چشمانش به خاکستری مه عادت داشت، چرا...

گریزگاه من بود. دریای او آرام بود، پس چرا من در تلاطم امواجش مغروق؟ شاید مرا در خواب‌هایش گنگ و ناتمام می‌بیند. او فراموش کرده، یا بهتر از من پنهانش می‌کند؟

گریزگاه من بود. بی هیچ دستاویزی. آغوشش... میان گم شدن و یافتن. بارانِ چشمانش بر خاکِ تفتیده‌ام، فرومی‌چکید. در ابدیتِ آن اشک‌ها گم شدم. آیا سرابی بود که از تشنگیِ جانِ بی‌قرارم زاده شد؟

گریزگاه من بود. دیوارها نزدیک‌تر می‌شوند. هنوز، نگاهش در تاریکی می‌درخشد. کمرنگ. هنوز... یک رؤیاست، که گاهی به کابوس بدل می‌شود و گاهی به ترنمی شاید. درست وقتی که فکر می‌کنی از دستش داده‌ای، برمی‌گردد و در گوشَت چیزی می‌گوید که هرگز معنایش را نخواهی فهمید.

گریزگاه من بود. او هیچ‌گاه یاس نبود، یک سمنِ وحشی بود، که از آغوشِ کوهستان گریخته. برف نرم می‌بارید، نور کوچکی که از فانوسش می‌تراوید، درون دست‌هایم را گرم نگه می‌داشت.

گریزگاه من بود.

و هست.

هنوز هم...

در یکایک لحظات ناگزیر.

مرا در منزلِ جانان چه اَمنِ عیش؟
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید