در مرکز سایه هایش ایستاده بود
فرض می کرد تمام راه های روی زمین به او ختم می شود
فکر می کرد مرکز عالم است
غرور سر تا پای وجودش را فرا گرفته بود
آن قدر که تمام خورشیدهایی که به او می تابند را نمی دید
تمام خورشیدهایی که سایه های بی شمار او را می سازند ...