ویرگول
ورودثبت نام
سایه
سایهیادداشت های زنی که سکوت را زندگی میکند ، روایت گر درسهای زندگیم
سایه
سایه
خواندن ۱ دقیقه·۲ ساعت پیش

صفحه خالی

نور ملایم مهتاب بر دیوار اتاق نشسته بود. کیان به سایه‌های بلند و کشیده روی دیوار نگاه می‌کرد. جیرجیر تخت تنها صدای اتاق بود.

گوشی را برداشت و عکس‌ها را باز کرد؛ همان عکسی که کنار پنجره گرفته بودند. به لبخند زن و موهای افشانش نگاه کرد. قطره‌ای اشک از گوشهٔ چشمش افتاد.

انگشتش بر صفحه می‌لغزید و خاطره‌ها یکی‌یکی از برابرش می‌گذشتند. یکی از عکس‌ها را بزرگ کرد و به آن خیره شد . زیر لب زمزمه کرد: «گفتی همیشه کنارم می‌مانی… اما همیشه در نگاه تو، چقدر کوتاه بود.»

تصمیمش را گرفته بود. انگشتش روی دکمهٔ حذف مکث کرد؛ گویی توان فشردنش را نداشت. چشم‌هایش را بست و دکمه را لمس کرد. نفس عمیقی کشید و به صفحهٔ خالی گالری خیره شد. با خود گفت: «این بهترین کار است.» اما دستانش، برخلاف کلامش، از تردید می‌لرزید.

گوشی را کنار گذاشت و به سقف چشم دوخت . اتاق ساکت‌تر از همیشه بود. اما ذهن آشفته‌اش آرام پرسید: «شاید هنوز راهی برای برگشت باشد؟ اگر روزی دوباره این عکس‌ها را بخواهم چه؟»

کیان دوباره گوشی را برداشت. انگشتش میان دو گزینهٔ «بازیابی» و «حذف دائمی» مردد ماند. ناگهان تصویر آن شب بارانی در ذهنش جان گرفت؛ همان لحظه‌ای که زن در چشم‌های او نگاه کرده و دروغ گفته بود. همان لحظه که چیزی در درون کیان شکست.

دیگر جایی برای تردید نبود. این بار دکمهٔ حذف را با قاطعیت فشرد. عکس‌ها برای همیشه ناپدید شدند و صفحه خالی ماند.

کیان حس کرد چیزی که مدت‌ها به او بسته شده بود، آرام‌آرام گسست. دیگر نه عهدی مانده بود و نه امیدی برای بازگشت؛ فقط او بود و سکوتی که بوی زندگی می‌داد .

داستان کوتاهعاشقانهجداییخیانتاحساسی
۶
۰
سایه
سایه
یادداشت های زنی که سکوت را زندگی میکند ، روایت گر درسهای زندگیم
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید