ویرگول
ورودثبت نام
سایه
سایهیادداشت های زنی که سکوت را زندگی میکند ، روایت گر درسهای زندگیم
سایه
سایه
خواندن ۱ دقیقه·۱۵ روز پیش

آسانسور

زن با کیسه‌خرید وارد آسانسور شد و دکمه را فشرد. در همان لحظه همسایه‌ی طبقه‌ی هفتم، بی‌صدا خودش را لای در جا داد. سلام کوتاهی رد و بدل شد و کابین راه افتاد.

هنوز به طبقه‌ی سوم نرسیده بودند که صدایی مثل شکستن فلز آمد؛ آسانسور تکانِ تندی خورد و ایستاد.

زن انگشت‌هایش را به میله‌ی داخل کابین فشرد و زیرچشمی مرد را نگاه کرد .

مرد زنگ را فشرد. بوقِ کوتاهی زد و خاموش شد. آهسته گفت: «باز گیر کرد…» بعد نگاهش به کیسه‌ی خرید زن افتاد. تهِ کیسه مثل کفِ خالیِ قابلمه پیدا بود.

سکوت نشست. فقط صدای نفس‌ها و خش‌خشِ نایلون به گوش می‌رسید.

مرد از آینه به چشم‌های زن خیره شد و گفت: «راستی شارژ این ماه را...»

زن بلافاصله نگاهش را از آینه دزدید و به لکه‌ی قهوه‌ای روی کفشش خیره شد. کیفِ رنگ‌ورو‌رفته‌اش را در مشت فشرد و زیر لب گفت: «باشه، امشب. می‌زنم این بار دیگه حتماً...»

چند لحظه بعد آسانسور با یک ناله راه افتاد و در طبقه‌ی سوم باز شد. زن قبل از اینکه مرد چیزی بگوید، تند از کابین بیرون رفت.

مرد به درِ بسته نگاه کرد و دکمه‌ی هفت را زد ‌

زنمردداستان کوتاهفقرروابط انسانی
۰
۰
سایه
سایه
یادداشت های زنی که سکوت را زندگی میکند ، روایت گر درسهای زندگیم
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید