ویرگول
ورودثبت نام
سایه
سایهیادداشت های زنی که سکوت را زندگی میکند ، روایت گر درسهای زندگیم
سایه
سایه
خواندن ۲ دقیقه·۶ روز پیش

یک روز معمولی در پاساژ

شیشه آن‌قدر تمیز بود که انگار مرزی میان او و راهروی پاساژ وجود نداشت.

روی صندلی چرمی نشسته بود.

شانه‌هایش افتاده بود.

دست‌هایش میان زانوهایش پنهان بودند و به بیرون نگاه می‌کرد.

صدای قدم‌ها و همهمه مردم می‌آمد. رهگذرها رد می‌شدند و گاهی نگاهی کوتاه به ویترین می‌انداختند.

نگاهش هنوز روی شیشه بود که زنی وارد شد. صاف نشست.

گفت: «بفرمایید.»

زن قفسه‌ها را نگاه کرد و بی‌حرف بیرون رفت.

برخاست ،چند جعبه را جابه‌جا کرد. از دور به قفسه‌ها نگاه انداخت. بعد به پشت مغازه رفت و با فنجانی قهوه برگشت.

همسایه روبه‌رو هنگام عبور گفت: «داداش، بازار باشه.»

لبخند کم‌رنگی زد.

گفت: «ممنون. بفرما قهوه.»

مرد در حالی که می‌رفت گفت: «مرسی، میام پیشت.»

دقایقی بعد دو دختر جوان وارد شدند.

یکی پرسید: «آقا، ونس مشکیِ پشت ویترین چنده؟»

مرد قیمت را گفت.

دختر آهسته در گوش دوستش چیزی گفت. هر دو تشکر کردند و بیرون رفتند.

بلند شد. از پشت شیشه به ونس مشکی خاک‌گرفته نگاه کرد؛ چند جفت از همان مدل خریده بود. گرد و خاکش را گرفت، جلوتر گذاشت و قیمتش را پایین آورد.

بعد دوباره پشت میز نشست.

همان دو دختر وارد مغازه روبه‌رو شدند.

چند لحظه بعد با دو کیسه، خندان بیرون آمدند.

فنجان را بالا آورد تا جرعه‌ای بنوشد که تلفن زنگ خورد.

گوشی را برداشت.

صدایی ضخیم گفت:

«داداش، از تولیدی تماس می‌گیرم. چک خرید کفش‌ها یادت نره، فردا اول وقت پاس شه»

مرد گفت: «حواسم هست. نگران نباش.»

تماس قطع شد.

چشمش دوباره به مغازه روبه‌رو افتاد. زن و مرد جوانی وارد شدند و با کیسه‌ای در دست بیرون آمدند.

از مغازه بیرون رفت و مقابل ویترین همسایه ایستاد. مدل‌ها را نگاه کرد. چند لحظه بعد برگشت.

زنی وارد شد.

گفت: «این ونس سایز ۳۹ دارید؟»

کفش را آورد. زن چند قدمی راه رفت

گفت: «خیلی راحته… اما ارزونه. می‌ترسم جنسش خوب نباشه»

کفش را درآورد و رفت.

همسایه بغلی سر زد.

گفت: «امروز خیلی شلوغ بود، خسته شدیم. قهوه داری؟»

برای او هم فنجانی ریخت. مرد با عجله قهوه را گرفت و بیرون رفت.

ساعت از یازده گذشت. چراغ‌های پاساژ یکی‌یکی خاموش شد. صدای یکنواخت کولردر راهرو پیچید.

کسی نزدیک شد. سریع از جا بلند شد.

گفت: «بفرمایید.»

مردی سرش را داخل مغازه آورد و گفت:

«داداش، می‌خوام پاساژ رو ببندم. تعطیل نمی‌کنی؟»

فنجان قهوه سرد شده بود.

مرد بلند شد.

ونس مشکی را از ویترین برداشت. لحظه‌ای در دست نگه داشت.

بعد دوباره همان‌جا گذاشت.

چراغ‌ها را خاموش کرد و درِ مغازه را بست.

چراغ‌ها را خاموش کرد و در مغازه را بست

داستان کوتاهداستان نویسیداستان فارسیزندگی روزمرهتنهایی
۳
۰
سایه
سایه
یادداشت های زنی که سکوت را زندگی میکند ، روایت گر درسهای زندگیم
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید