ویرگول
ورودثبت نام
Zahra
Zahraبه خدا اعتماد کن حتی اگه جوابش صبر باشه
Zahra
Zahra
خواندن ۳ دقیقه·۱۷ روز پیش

عشق در سایه تعصب

تحلیل رمان رویای نیمه‌‌شب اثری از مظفر سالاری

رمان رویای نیمه‌‌شب داستان عاشقانه‌ای است، که در آن تعصب، اختلاف مذهبی، قضاوت آدم‌ها و سختی فهمیدن همدیگر وجود دارد این رمان سعی می‌کند نشان دهد ما آدم‌ها صبر کمی داریم و هنوز آشنایی کامل با کسی نداریم و آن را نمی شناسیم، ولی سریع قضاوت و پیش‌داوری می کنیم.

بزرگ‌ترین مسئله داستان، اختلاف مذهبی بین شخصیت‌ها است دو نفر همدیگر را دوست دارند، ولی مردم مدام بهشون یادآوری می کنند:

«شما مثل هم نیستین»

«باورهاتون فرق دارد»

«این رابطه آخر به مشکل می‌خورد»

«این رابطه پایان خوشی ندارد»

شاید در روز‌‌های اول، شنیدن این حرف‌ها تاثیری بر آن دو نفر نگذارد، ولی با گذر زمان این عشق، تبدیل به جنگ بین قلب آدم‌ها و باور‌هایی که سال ها در ذهن دارند می شود.

تعصب؛ چیزی که آدم‌ها را از هم دور می کند تعصب فقط مذهبی نیست؛ گاهی خانوادگی، فرهنگی، حتی ترس از حرف مردم هست در این رمان تعصب‌های بی جایی وجود دارد که باعث آسیب به زندگی می‌شود.

در این داستان بعضی آدم‌ها بدون اینکه واقعا طرف مقابل را بشناسند درباره اش حکم صادر می‌کنند این دقیقا مشکلی هست که در جامعه هم زیاد دیده می‌شود و مشکلات دیگری، که هم در جامعه، هم در داستان دیده می‌شود مثل:

1_نفرت بر اساس شنیده‌ها

2_ترس از متفاوت بودن

3_قضاوت بدون شناخت

4_ترس از حرف مردم

در این داستان، خانواده‌ها تاثیر زیادی روی تصمیم گیری شخصیت‌های داستان دارند، بعضی از خانواده‌ها بیشتر نگران آبرو هستند تا خوشبختی فرزندانشان، بعضی وقت‌ها انگار خوشحالی بچه‌ها مهم نیست؛ مهم این است که:

«فامیل چی میگه؟»

«مردم قضاوت بد نکنند»

«تمام رسم، رسوم و سنت‌ها حفظ بشوند»

«رسم‌های غلط»

این فشار‌ها باعث می‌شود شخصیت ها بین دل خودشون و رضایت خانواده‌ ها گیر کنند، همین مسئله در خیلی از زندگی‌های واقعی هم وجود دارد؛ جایی که جوان ها فرصت انتخاب آزادانه ندارند.

یکی از دردهای بزرگ داستان اینکه آدم‌ها بلد نیستند آروم و منطقی با هم حرف بزنند هرکس فکر می‌کند فقط خودش درست میگوید وقتی گفت‌وگو درست و منطقی نباشد سوءتفاهم زیاد می‌شود فاصله‌ها بیشتر می‌شود و آدم‌ها از هم می‌ترسند رمان سعی می‌کند به ما یاد بدهد اگر آدم‌ها قبل از قضاوت، فقط کمی همدیگه رو می‌شنیدن، خیلی از دشمنی‌ها حل میشد.

شخصیت‌های جوان داستان مدام بین دو چیز گیر می‌کنند

چیزی که قلبشون می‌خواد چیزی که جامعه ازشون انتظار دارد و این تضاد باعث اضطراب، سردرگمی و حتی احساس تنهایی می‌شود

خیلی از جوان‌ها توی جامعه امروز هم همین حس رو دارند؛ اینکه برای انتخاب مسیر زندگی، همیشه باید با ترس قضاوت دیگران بجنگند.

نویسنده سعی کرده است بگوید:آدم خوب و بد، توی هر گروهی پیدا میشه، هیچ‌کس فقط با اسم مذهب یا عقیده‌اش شناخته نمی‌شود شناخت واقعی، از نزدیک و حرف زدنه نه از پیش‌داوری است.این رمان به ما یادآوری می‌کند که اگر آدم‌ها کمی بیشتر همدیگر رو بفهمند و کمتر قضاوت کنند، شاید خیلی از فاصله‌ها از بین برود؛ چون چیزی که آدم‌ها را به هم نزدیک می‌کند، انسانیت و درک متقابله، نه شباهت ظاهری و فکری.

چیزی که من در این رمان یاد گرفتم این بود که، باید خودم رو جای بقیه بگذارم و هیچ وقت قضاوتشان نکنم، یاد گرفتم صحبت کردن باید با آداب درست و منطقی باشد که باعث شود بقیه به حرف‌های من توجه کنند، یاد گرفتم برای چیزی که می‌خواهم تلاش کنم شاید اول شکست بخورم ولی با تلاش به چیزی که میخوام میرسم و شکست، مقدمه پیروزی است، یاد گرفتم از حرف های مردم نترسم و متفاوت بودن ترسناک نیست جوری زندگی کنم که اول خدا و بعد خودم راضی باشم.

احساس تنهاییمسیر زندگیداستانرمانعاشقانه
۱
۰
Zahra
Zahra
به خدا اعتماد کن حتی اگه جوابش صبر باشه
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید