من هر سال برای صعود به دماوند، از عید شروع میکنم به رویاپردازی و ویژن ساختن.
واقعاً موتور محرکهی من همین است.
از همان روزها تا وسط تابستان که به قله دماوند صعود میکنم، پرانرژیام. ذهنم درگیر مسیر است، بدنم آماده میشود و همهچیز کمکم شکل میگیرد.
برنامهریزی برای دماوند هم ساده است و هم سخت.
ساده است چون هدف مشخص است.
سخت است چون رسیدن به آن، صبر و تداوم میخواهد.
از اردیبهشت شروع میکنم به قله رفتن.
اول با قلههای سبک.
هر دو هفته یک قله.
هر بار ارتفاع قلهی بعدی حدود ۳۰۰ متر بیشتر میشود.
کمکم میرسیم به آخرها؛
قلههای جدیتر، جاندارتر.
آزادکوه، توچال، علمکوه…
و در نهایت، هفتهی آخر: دیدار دماوند جان.
این مسیر به من یاد داده که هیچ قلهای اتفاقی فتح نمیشود.
نه در کوه، نه در زندگی، نه در مدیریت.
اما یک نکتهی مهم هست که همیشه باید یادمان بماند:
این صعودها بهتنهایی خطرناکاند.
باید با گروه و تیم رفت.
اینجاست که میفهمی حضور تیم چه نعمتی است.
هم خستگی راه کمتر حس میشود،
هم معاشرت میکنی و ارتباط میسازی،
هم وقتی جایی کم میآوری، تیم هوایت را دارد.
و تو هم، به نوبهی خودت، هوای تیم را داری.
برای من، کوهنوردی شباهت عجیبی به مدیریت دارد.
هدف مهم است، اما نه به هر قیمتی.
مسیر مهم است، اما بدون تیم بیمعناست.
و قله؟
قله فقط یک نقطه از مسیر است، نه همهی آن.
شاید به همین دلیل است که هر سال دوباره از عید شروع میکنم به رویاپردازی.
نه فقط برای دماوند،
بلکه برای مسیرهایی که در زندگی و کار پیش رو دارم.
علی اکبر سلطانلو