قلبم صدایم میکرد. با تمام وجود خودش را به در و دیوار دلم می کوبید و فریاد می زد که او را نجات دهم. که او کور است و مغز را صدا زنم. که او کور است و مغز عینکش. مرا التماس می کرد تا به گونه ای جلوی ترک خوردنش را بگیرم ...
تعلل نکردم ... مغز را صدا زدم اما او مدت ها بود که خوابیده بود. از زمانی که او آن انسان را برگزیدم تا مرحم راز هایم باشد، تا آرامش وجودم باشد، از آن زمان مغز خوابیده بود و قلب کورکورانه جلو می رفت. دست به سر کوبیدم، مگر من چه گناهی کردم ؟ من تنها عاشق شدم؛ فقط چشمانش را خواستم، دستانش را خواستم، نگاه و توجهش را خواستم؛ آیا گناهی در آن نهفته بود که خداوند من را با خواباندن مغزم چنان به تاریکی نشاند ؟
آیا تقصیر من بود ؟ اما آن انسان هر چیز خوبی بود از خود نشانم می داد ... چطور شد ؟ چطور شد که در آخر به این وضع پایان یافت ؟ مگر امکان داشت فردی با ظاهر خوب و عقل کامل مثل او چنان ذاتش سیاه باشد ؟
شاید زمانش بود مغزم را بیدار می کردم، شاید زمانش بود که مسیر پشت سرم را فراموش و مسیری جدید را آغاز می کردم، شاید هنوز هم دیر نبود اما مگر من آدم قبلی می شدم ؟
امتحان کردنش ضرری نداشت .....
