
رابطهی من با سحرخیزی همیشه پیچیده بوده. بچه که بودم پدرم تاکید فوقالعادهای روی سحرخیزی داشت، به حدی که همه را با ضرب و زور صبح زود (چیزی بین پنج تا هفت) از خواب بیدار میکرد. روز تعطیل و غیر تعطیل هم نمیشناخت. اگر هم مقاومت میکردی و بیدار نمیشدی بساط جنگ و دعوا به راه میشد. در این دوران من در برابر این استبداد شورش کردم و صبحها در رختخواب سنگر میگرفتم. حقیقتا خوابی که به دست میآمد (اگر بشود اسمش را خواب گذاشت) با فحشهای پدر و التماسهای مادر برای بیدار شدن ترکیب میشد و کیفیت خاصی نداشت ولی من تسلیم نشدم و به دستآوردهایی هم رسیدم. من جمله اینکه من تنها بچهای (از سه فرزند) شدم که این اجازه را به دست آورد که در هفتهای که شیفت عصر بود (نمیدانم هنوز هم مدارسی هستند که اینجوری کار کنند یا نه، اینگونه بود که یک هفته ما صبح تا ظهر میرفتیم و پسرها یا مقطع مقابل ظهر تا عصر میآمدند و هفته بعد این رویه جابهجا میشد.) بیشتر بخوابم و نیازی به همراهی بقیه هم نبود -از جمله قوانین دیگر پدرم این بود که اگر کاری قرار بود برای شخصی از خانواده انجام بدهد همهی افراد دیگر نیز باید همراهیاش میکردند، در نتیجه مهم نبود چه کسی مدرسه میرود همهی افراد دیگر در هیئت همراه باید حضور پیدا میکردند. سالهای آخر دبیرستان که باید خودم را با تاکسی به مدرسه میرساندم، معمولا دیر میرسیدم و در خاطرم مانده که پاورچین پاورچین دفتر مدیر را رد میکردم که بروم به کلاس خودمان (متاسفانه برای ما و خوشبختانه برای مدیر دفتر را جایی گذاشته بودند که به ورودی دید کامل داشت.)
این رویه وقتی برای گذراندن لیسانس به تهران آمدم هم چندان تغییری نکرد. هر از چند ترمی، جوگیر میشدم و کلاس صبح بر میداشتم (هر چیزی قبل از ساعت ۱۰ صبح حساب میشد) و دو روز که میگذاشت توان کلاس رفتن را از دست میدادم و به امتحانات آخر سال بسنده میکردم. مشکل فقط میشد دروس معارف که چندین مورد را با هم داشتند: هم به شدت خواب آور بودند، هم حضور و غیاب میکردند، هم خیلی از آنها صبح زود برگذار میشدند و برای این کلاسها به راهحلی رسیده بودم که از زیر مقنعهام هدفون میگذاشتم و آهنگ گوش میدادم. حتی سر تنها کلاس معارفی هم که خوب بود و دوستش داشتم چرت میزدم و هر هفته استادش من را میفرستاد تا آبی به سر و صورتم بزنم و برگردم ولی خدایی از نیمه کلاس که میگذشت هوش و حواسم جمع میشد.
این رویه ادامه داشت تا زمانی که شروع کردم به سر کار رفتن با این که ساعت کاریام شناور بود اگر صبح را میخوابیدم با احتساب مدت زمانی که توی راه بودم احتمالا کارم نصف شب تمام میشد. پس صبحها در حالی که به زمین و زمان فحش میدادم و احساس میکردم بدبختترین انسان روی کرهزمینم از خواب بیدار میشدم و بعد از تعویض دو تا اتوبوس و یک مترو به سر کارم میرسیدم. کار دومم نزدیکتر بود و با یک مترو و اتوبوس به آن میرسیدم و حتی گاهی به سرم میزد و پیاده میرفتم و در تمام ۴۵ دقیقه تا یک ساعت پیادهروی حالم ترکیب عجیبی از احساس بدبختی و هوشیاری بود. هم لذت بود هم ذلت.
کار دومم که از دست رفت و بعدترش دانشگاه هم تمام شد دیگر هیچ دلیلی برای زود بیدار شدن نداشتم. شبها دم صبح میخوابیدم و صبحها ظهر بیدار میشدم. در این دوران احساس اینکه هیچ کار مفیدی نمیکنم به اوج خودش رسید، وقتی ظهر از خواب بیدار میشدم حس میکردم تمام روزم بی آنکه واقعا کاری کرده باشم از دست رفته، در حالی که تنها زمان بیداریام و نه میزانش تغییر پیدا کرده بود. بعد از مدتی حس کردم اگر بتوانم زود بیدار شوم تمام مشکلاتم حل میشود. از کله صبح به کارهایم رسیدگی میکنم و در انتهای شب خوشحال و راضی به خواب میروم. مگر نه اینکه میگویند سحرخیز باش تا کامروا باشی؟ بعد از چندین و چند شکست به شیرینی خواب دم صبح، حالا دو هفتهای میشود که شبها زود میخوابم (قبل از یک) و صبحها زود بیدار میشوم (دور و بر هشت) ولی آیا واقعا کامروا شدهام؟
هم آری هم نه. زود بیدار شدن به خودی خود از من دردی دوا نکرد، فکر میکردم ساعت هشت صبح اگر از خواب شیرین بزنم و بیدار شوم دیگر رویم نمیشود وقتم را توی گوشی تلف کنم یا صرفا بیکار گوشهای بشینم ولی مشخص شد این رو و بلکه توانایی را دارم که هشت صبح بیهدف توی گوشی ول بچرخم یا بیپایان سودوکو حل کنم (اعتیاد جدیدم). در عین حال صبح زود بیدار شدن این احساس را که دیر نشده و میشود روز را با انجام دادن کار نجات داد تقویت کرد و پایهای شد که بتوان روی آن تغییرهای دیگر سوار کرد، تغییراتی که شاید بدون صبح زود بیدار شدن انجامشان خیلی سختتر از اینها بود.