ویرگول
ورودثبت نام
آفره دخت
آفره دخت...
آفره دخت
آفره دخت
خواندن ۵ دقیقه·۲۰ روز پیش

مار! مار!

پسرک در گیر و دار بازی های کودکانه از این سر باغ به آن سر باغ میدوید . گردو ها رو جمع میکرد و با ذوق به پدربزرگ که در حال سیگار کشیدن بود نشون میداد ؛ خواهر پسرک که روی پای پدربزرگ نشسته بود و با دود سیگار او بازی میکرد هر از گاهی به پسر چشم غره میرفت و با چشم دنبال آلو های تازه چیده شده در ظرف میوه خوری بود .

پدربزرگ با لبخند به هردوی آنها نگاه میکرد .

او یک آلو به هردو نوه ی خود داد و سر هر دوی آنها را نوازش کرد . دخترک گاز محکم و عمیقی به آلو زد که باعث شد شیره چسبناک میوه دستها و لباسش را کثیف کند ؛ دقیقا همانطور که مامان سفارش کرده بود مواظب باشد تا لک نشود.

پسر بچه با دیدن خواهرش بلند بلند قهقه زد اما دختر قصه ما از این خنده ها متنفر بود پس با نفرت به برادرش زل زد و همچنان چیزی نگفت . پدر بزرگ که صحنه را دید و نگاه ها را خواند برای آرام کردن دختر یکی یکدانه اش گفت : اشکال نداره چیزی نیست .

و دخترک را بیشتر در آغوشش فشرد .

دخترک گفت : اون همیشه اینکار میکنه ، همیشه اینجوری مسخرم میکنه . ازش بدم میاد ازش بدم میاد .

پدربزرگ گفت : مطمئنم که نمیخواست اذیتت کنه .

ولی پسرک دقیقا همان را میخواست . دلش میخواست تا میتواند به خواهر کوچکترش بخندد . خودش هم نمیدانست چرا اما عاشق وقت هایی بود که خواهرش گریه میکرد . همیشه تا میتوانست او را آزار میداد .

پسر گفت : وقتی گریه میکنه همه صورتش قرمز میشه .

بعد هم زبانی در آورد و فرار کرد .

دخترک آلو گاز زده در دستش را به سمت پسرک پرتاب کرد و آلو دقیقا به فرق سر او خورد . پسر بچه ما آمد تلافی کند پس تکه سنگی را سمت خواهرش پرت کرد .

برای دیدن باقی ماجرا نماند فرار را بر قرار ترجیح داد و به دو رفت آن سمت باغ دقیقا پشت کلبه تا هم از توبیخ پدربزرگ فرار کرده باشد و هم از ناله ها و گریه زاری های خواهرش . آخر دختر فقط وقتی کنار پدربزرگ بود آرام بود . وقتی پدربزرگ حضور نداشت دخترک هیولای مهار نشدنی بود که با پارچ آب دنبال پسر میکرد و بازی ها و شوخی های کودکانه برایشان رقم میخورد . راستش را بخواهید پسرک منتظر بود خواهرش به دنبالش بگذارد .

چند ثانیه ای گذشتند و او فهمید که خواهرش اینبار به دنبالش نخواهد آمد پس بیخیال رفت دنبال گردو های بیشتر و به خصوص گردو سه پر . پدربزرگ میگفت اگه گردو سه پر پیدا کنی یعنی خیلی خوششانسی . در دل خدا خدا میکرد تا یکی پیدا کند و خواهرش را تا صبح به گریه اندازد .

: آخجون گردالی .

روی زمین گردوی سبزی را دید و خم شد تا آن را بردارد و داخلش را ببیند اما کنار آن شئی ، چیز جالبتری بود . حیوانی که به خود میپیچید .

: مار ! ماره

پسرک چند بار فریاد زد و کنجکاوی خالص نشست و مار را تماشا کرد .

مار در خود میپیچید و سر خود را به زبری درخت میمالید .

پسرک با دقت به او نگاه کرد . موجود بی دست و پا و کوچکی که داشت پوست اندازی میکرد .

: عه چقد زشتی .

لایه ای کدر و شیری رنگ همه بدن مار را پوشانده بود حتی چمشمهایش . پسرک با تکه چوب کوچکی به تن مار زد و باعث شد تکه ای از پوست او به چوب گیر کند و وقتی پسر چوب را با انزجار به سمت خود کشید مار از درد به خود پیچید .

: اه ، موندم خواهرم چرا شماهارو دوست داره . هم زشتین ، هم ترسناکین ؛ اصلا خود هیولایین . حتی دست و پای درست و حسابی هم که ندارین .

بعد گفتن اینها ادای عوق زدن در اورد و بیشتر و بیشتر حیوان بیچاره را اذیت کرد . همان حسی را داشت که وقتی خواهر عزیزتر از جانش را اذیت میکرد داشت پس دقیقا همانکار را هم کرد ، پشت سر هم او را مسخره کرد و چوب زد و خندید و هربار مار بدتر و بیشتر در خود میپیچید ؛ تا اینکه دیگر پوستی برای انداختن نماند .

طرحی سرخ و پرنقش و نگار از زیر پوست قدیمی و کدر ، بیرون آمد ؛ پسرک تا که زیبایی دید خشکش زد ، سریع به ذهنش آمد که باید به خواهرش هم نشانش دهد .

اما ! اما ، مار که بینایی اش را بدست آورد ، پای پسرک را نشانه گرفت و با باز کردن دهانش گازی بر پای او زد و با زهر انتقامش را از او گرفت .

پسر پایش را محکم تکان داد و مار بدبخت را سمتی پرتاب کرد .

بدو بدو رفت سراغ پدربزرگش .

: آغا ! آغا ....مار مار ....نیش زد.... مار ! ماره

نزدیکتر که شد صدای خودش و صدای گریه های خواهرش با هم ترکیب شد ، با خود فکر کرد یعنی هنوز داره گریه میکنه ؟

خشکش زد .

دخترک هنوز در آغوش پدربزرگ بود اما سرتاپایش هم سرخ رنگ شده بود ، نه ، نه ! شیره آلو که نبود .

هردو دست دختر روی زخم سر پدربزرگ بود ، داشت سعی میکرد جلوی خونریزی را بگیرد . صدای آقایی پشت تلفن که داشت فریاد میزد و ادرس میپرسید در گوش پسرک اکو میشد و صدای فریاد های بلندتر دخترک که میگفت نمیداند کجا هستن .

چشمهای بسته پدربزرگ و لبخندی که دستهای دخترک آن را به هم میریخت .

آقای پشت تلفن سعی میکرد دخترک را آرام کند و مدام میگفت آنها را پیدا کرده و کمک در راه است فقط چون باغ آنها دورتر از روستا است ممکن است کمک دیرتر برسد . میگفت که نگران نباشد ولی دختر همچین توانی نداشت با گریه و چشمهایی که واقعا خون درش جریان داشت به برادرش نگاه میکرد .

: چی ....ش.........ش....د ؟

دخترک گفت : تو ! تو شدی ... حالا.. میتونی.. ب..خندی ..

پ.ن.

پوست اندازی مارها ممکنه خیلی بیشتر طول بکشه ولی بخاطر داستان این پروسه کوتاه تر به تصویر کشیده شد بعلاوه اینکه گاهی اوقات توی این روند مار ها به صورت موقت بیناییشونو از دست میدن .

...

راستی ازتون همراهی میخوام . میتونین دوره های آنلاین نویسندگی بهم معرفی کنین ؟ و اگه تجربه های خودتونو باهام به اشتراک بزارین خوشحالم کردین . اصلا چطوری به عنوان ی نویسنده میتونم شروع کنم منظورم بیرون از دنیای مجازیه .

داستانداستانکقصهنویسندگینفرت
۴
۰
آفره دخت
آفره دخت
...
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید