
تا حالا شده وسط یک دعوای تکراری با شریک عاطفیت، یهدفعه از خودت بپرسی: واقعاً چرا دوباره داریم سر همین چیزهای قدیمی میجنگیم؟! اصلاً چی شد که از یه گفتوگوی ساده رسیدیم به سکوتهای سنگین یا دلخوریهای چندروزه؟
خیلی از زوجها دقیقاً همین نقطه میرسن؛ جایی که انگار رابطه مثل ماشین توی گل گیر کرده و هرچی گاز میدی فقط بیشتر فرو میری. اینجاست که رویکردی مثل درمان زوجی متمرکز بر هیجان یا EFCT میتونه نقش اون تراکتور نجاتبخش رو بازی کنه.
داستان از اینجا شروع میشه که EFCT روشی علمی که دکتر سو جانسون تو دهه ۸۰ پایهگذاریش کرد یه فرض ساده اما عمیق داره: رابطه سالم، قبل از هر چیز، باید احساس امنیت بده. یعنی تو مطمئن باشی که وقتی دلت میلرزه، یه نفر هست که ببینه، بفهمه، نزدیک بشه، نه اینکه قهر کنه یا عقب بکشه.
بعد از سالها کار بالینی، درمانگران EFCT تقریباً روی یه چیز اتفاق نظر دارن:
بیشتر بحثها و دعواهای زوجها نه از موضوعات سطحی مثل ظرفشستن یا دیرکردن بلکه از چرخه منفی مشترکشون میاد. چرخهای که هر دو نفر توش نقشی کاملاً قابل پیشبینی دارن.
تصور کن رابطه مثل یه رقص دونفرهست. حتی اگه موزیک عوض بشه، قدمها همون قدمهاست. یکی جلو میاد، یکی عقب میره.
اما پشت این رقص ناخوشایند یه چیز عمیقتر خوابیده:
احساساتی که به سختی از دهن آدم بیرون میان. تنهایی، کمارزشی، ترس از طرد شدن، شرم، یا زخمهای قدیمی. تازه همه اینها همراه با یه نیاز خیلی انسانی مواجه هستن مثل: ببینم، دوستم داشته باش، ولم نکن.
وقتی زوجها یاد میگیرن از پشت پردهی عصبانیت و قهر، این احساسات و نیازهای واقعی رو بیرون بکشن و با احتیاط به طرف مقابل نشون بدن، انگار نقشهی رقصشون رو عوض میکنن. یکدفعه به جای همزدن دردهای قدیمی، شروع میکنن به ساختن یک امنیت جدید امنیتی که کمکشون میکنه دعواهای آینده هم کمتر فرساینده باشه.
خیلی وقتها زوجها وقتی میفهمن قبلاً هم در روابط گذشته همین نقشها رو بازی میکردن یکی تعقیبکننده، یکی دورشونده یه جور آهان! تو ذهنشون روشن میشه.
تعقیبکننده کسیه که میخواد حرف بزنه، نزدیک بشه، مشکل رو حل کنه، حتی اگر حرفزدن به جنگ میانجامه.
دورشونده معمولاً کسیه که وقتی اوضاع بحرانی میشه عقب میکشه، سکوت میکنه، یا از گفتوگو فرار میکنه تا امنیتش حفظ بشه.
اینجاست که آدم میفهمه: اگه رو امنیت رابطهمون کار نکنیم، این الگو دوباره توی رابطه تکرار میشه.
حتی تحقیقات هم میگن سبکهای دلبستگی زوجها روی هم اثر دومینویی دارن.
مثلاً کنار شریک اجتنابی، آدمِ مضطرب بیشتر احساس طرد شدن میکنه؛
اما کنار یه شریک ایمن، همون آدم کمکم آروم میشه چون میبینه نیازهاش دیده میشن.
EFCT معمولاً سه مرحله داره، مثل ساختن یه خونه:
اول زمین رو صاف میکنی، بعد اسکلت رو میسازی، در نهایت میری سراغ جزئیات.
مرحله اول: خاموشکردن چرخه منفی
زوج و درمانگر با هم دنبال الگوهای تکراری میگردن اون لحظههایی که رابطه ناگهانی منحرف میشه. این شناسایی مثل پیدا کردن سیمیست که مدام اتصالی میکنه.
مرحله دوم: ساختن تجربههای احساسی جدید
اینجا زوجها یاد میگیرن به جای حمله یا عقبنشینی، احساسات پایهایتر رو با هم در میون بذارن. جای تو هیچوقت به حرفم گوش نمیدی میشه وقتی سکوت میکنی، میترسم تنها بمونم. این لحظهها همون جاییه که یخها آب میشن.
مرحله سوم: تحکیم امنیت جدید
حالا زوجها این الگوی تازه رو روی موضوعات روزمره تمرین میکنن: برنامهریزی، اختلافنظرها، کارهای خانه، تربیت بچه، هرچیزی. در نتیجه رابطه از جایی که هر دعوا آسیب میزد میرسه به «هر اختلاف فرصتی برای نزدیکتر شدن میشه.
منبع: From Conflict to Connection: How EFCT Helps Couples Heal