کفه سنگین احساسات

هوا را به مقصد زمین ترک کردم. و می خواستم زمین را به مقصد زیر زمین ترک کنم. وارد ایستگاه مترو مهرآباد شدم. مقابل در مترو راننده های تاکسی صف کشیده بودند و مهربان تر از  آنی که  در روزهای بارانی و ساعات ترافیک برخورد می کردند به من لبخند می زدند. لبخندشان را با لبخند پاسخ دادم و پله های ایستگاه مترو را پایین رفتم. ایستگاه نونوار بود و تمیز. روی دیوارهای سالن، عکس آتشنشان های فداکار حادثه پلاسکو به ضمیمه شعر و جملات احساسی نصب کرده بودند. 

مسافران این ایستگاه بیشتر شبیه مسافران کلاسیک بودند و علاوه بر استرسی که از چشمانشان هویدا بود همگی چمدانی در دست داشتند. خانم میانسالی از همان محل تحویل چمدان ها در داخل فرودگاه تا سکوی سوار شدن مترو آدرس مترویی را می پرسید که به سمت کلاهدوز می رود. دو بار از من پرسیده بود و یک بار از راننده تاکسی که به من لبخند زده بود. حالا هم درست در بدو ورود قطار به ایستگاه داشت از مامور مترو می پرسید. مشخص بود فضا برایش غریب است و می خواهد مطمئن‌تر شود وگرنه طبیعی نبود آدم یک آدرس را این قدر از این و آن بپرسد. با خود فکر کردم شاید هم آدم محتاط و منطقی است و دوست دارد مطمئن شود تا مبادا آدرس اشتباهی به او بدهند. سوت بسته شدن درهای واگن شنیده شد و بعد از مدتها توانستم روی صندلی‌های مترو بنشینم. قطار مترو شبیه متروی کشورهای توسعه یافته بود. هم تمیز بود هم خلوت. نه متکدی‌ای دیده می‌شد و نه ازدحام وحشتناکی. حتی می‌شد تا رسیدن به ایستگاه مورد نظر چند صفحه‌ای کتاب خواند. در ایستگاه بعد قطار عوض کردیم. آن خانم میانسال را دیدم که انگار دوباره دنبال کسی است که آدرس مترو کلاهدوز را بپرسد. گفتم خانم مطمئن باشید همین قطاری است که منتظرش هستیم. گفت: ممنون و به طرف واگن بانوان رفت. تا قطار بیاید محو تماشای تابلوهای دیوار مترو بودم. عکس‌هایی که چهره دودآلود ساختمان پلاسکو را تصویر می‌کرد. آتشنشان هایی که هنوز پیکرشان پیدا نشده بود. عجب حادثه غمباری بود. حوادث غمبار در چند ماه گذشته چقدر زیاد بود. چقدر احساسات عمومی مردم جریحه‌دار شد. از حادثه سوختن  دو کودک زباله گرد و ماجرای گورخواب ها گرفته تا حادثه قطار سمنان و حوادثی اینچنین نیروی عظیم احساسی را در مردم ما بر انگیخته بود. نیرویی که در روزهای اول بعد حادثه همدلی و همیاری همه مردم را جلب کرده بود. اما چرا ما همواره از سوراخ های مشابه گزیده می شویم. چرا این نیرو را صرف بهبود وضعیت ایمنی راه و ساختمان و قطار نمی کنیم؟

شاعر و هنرمند احساسی شود خب حقش است. مهندس و شهردار و وزیر چرا باید واکنش احساسی نشان دهد؟ با شنیدن صدای گوینده مترو متوجه شدم وقت پیاده شدن است. روی پله برقی همان خانم میانسال را دیدم. از دستفروش های مترو کلی خرید کرده بود. گفتم: خانم اینجا کلاهدوز نیست ها. گفت: می دانم مترو جای من نیست. انقدر دلم سوخت برای دستفروش‌ها و متکدیان که کلی چیز میز خریدم و کلی کمک کردم می‌روم بیرون با تاکسی بروم تا پولم ته نکشیده.

#چالش_وبلاگ‌نویسی

http://undergrand.blogsky.com/1396/11/01/post-3/