
آذرماه امسال سفری پیماشی داشتم همراه با یک گروه خیلی خوب به ریگجن جایی که اولین بار وقتی اسمشو شنیدم اصلا نمیدونستم کجاست، با اولین جست و جویی که داخل گوگل داشتم به کلیدواژه هایی همچون مثلث برمودای ایران، کویر اسرارآمیز، کویر مخوف، خطرناک ترین کویر، باتلاق و ... برخوردم . دیدن همین کلمات کافی بود تا قید سفر به همچین جای مخوفی رو بزنم ولی از طرف دیگه جذابیت و حس ماجراجویی باعث شد تا عزمم رو جزم کنم و به این سفر با تیمی که بود برم . اولین چیزی که باید میدونستم این بود که برای رفتن به ریگجن نیاز به چه تجهیزات و امکاناتی هست . از امیر که لیدر گروه بود پرسیدم که موارد مورد نیاز برای قدم گذاشتن به این مثلث برمودارو بهم بگه تا ببینم اصلا میتونم برم یا نه. تقریبا همه موارد مورد نیاز رو داشتم ولی چیزی که خیلی مهم بود و جلب توجه می کرد این نوشته بود:” همراه داشتن هفت لیتر آب برای دوروز :| “
همین تکخط، اولین چالشی بود که باهاش روبرو شدم، با یه حساب سرانگشتی به این نتیجه رسیدم که از هفت لیتر آب ۳ لیترش داخل کملبک کوله بره و چهار لیتر باقیمونده رو هم دوتا آبمعدنی ۱.۵ لیتری بگیرم با دوتا ابمعدنی نیم لیتری. و با این حساب کوله خالی بدون کیسه خواب و چادر و لباس هفت کیلو وزنش میشد.
اینم بگم که قرار بود تو این پیمایش تقریبا روزی بالای ۲۵ کیلومتر پیادهروی کنیم و طبعن کل مسیر کوله روی دوشمون بود که حمل این بار سنگین و طی این مسیر طولانی داخل مثلث برمودای ایران، اونم با توجه به شرایط کویر و آفتاب سوزانش خودش یه چالش خیلی بزرگ محسوب میشد ولی همهی این سختیا نتونست از رفتن به این سفر پشیمونم کنه و کوله رو بستم و دل رو زدم به ریگجن .
برنامه سفر به این شکل بود که باید روز چهارشنبه ساعت پنج و نیم از ترمینال جنوب سوار اتوبوس تهران-بیرجند میشدیم .من و مهدی دوروز قبل رفتیم خوراکیها و وسیلههای مورد نیازمون رو تهیه کردیم و تقسیم کردیم که چه چیزی تو کدوم کوله باشه . بالاخره شب رویایی رسید و باید کولههامونو میبستیم من یه کوله ۳۵ لیتری داشتم و کملبک رو آب کردم و گذاشتم تو جای مخصوصش و بقیه آب معدنیا رو گذاشتم داخل کوله یه خورده که نگاه کردم دیدم تقریبا نصف بیشتر کوله پر شده و از طرفی حتما باید مواد غذایی و اب رو با خودم میبردم چون ترجیح میدادم تو افتاب سوزان کویر، زیر بار سنگین کولهم بمیرم تا این که از تشنگی و گرسنگی هلاک بشم، به هر حال تصمیم گرفتم تا جایی که میشه وسایل غیرضروری رو کم کنم تا کوله برای وسایل ضروری مثل پیک نیک و غذاهای مربوط به این دوسه روز جا داشته باشه.

خوب دیگه بالاخره کوله رو بستم و وزنش کردم که حدود ۱۸ کیلو شده بود . سنگین بود ولی نمیشد چیزی و حذف کرد چرا که به اندازه کافی از همه چی زده بودم .
ساعت چهارونیم حرکت کردم به سمت ترمینال جنوب تقریبا نیم ساعته رسیدیم به ترمینال من و مهدی با هم بودیم با امیر تماس گرفتیم و رفتیم پیش اونا. توی همون سلام احوالپرسیا بود که متوجه شدیم دونفر از کسایی که قرار بود با ما باشن انصراف دادن حتی یکیشونم تا ترمینال اومده بود و داخل ترمینال پشیمون شده بود :ي .

ساعت پنج و نیم شد و اتوبوس اومد و همگی سوار شدیم. دیگه راه برگشتی نبود.
مسیرمون طولانی بود، بنا به گفتهی امیر قرار بود ساعت دو و نیم - سه برسیم و پیاده که شدیم یه ون بیاد دنبالمون و یه مسیر نیمساعته رو با ون بریم تا برسیم به روستایی که شروع پیمایشمون از اونجا بود.
عقب اتوبوس نشسته بودیم و سه تا سرباز پشت سر ما نشسته بودن که از تبریز میرفتن بیرجند که برن پادگان برای انجام خدمت مقدس سربازی، منو مهدی خیلی زود با سربازا دوست شدیم اونم با سوال ِ نون بیار کباب ببر بلدید ؟ این شد شروع دوستی ما با سربازها کلی تو اتوبوس با هم بازی کردیم و گفتیم و خندیدیم و زمان برامون به سرعت گذشت. خیلی زود تاریکی هوا باعث شد همه مسافرا به جز یکی دو نفر، همگی به خواب برن، منم که هندزفری تو گوشم بیدار بودم . ساعت دو نیم شد و اتوبوس وسط بیابون نگه داشت و همگی پیاده شدیم اولین چیزی که خیلی خیلی اونجا به چشم میومد آسمونش بود وقتی آسمونو دیدیم پر از ستاره بود که داشت مارو دعوت می کرد که هرچه سریعتر برید جایی که بتونید بهترین دید رو به ما داشته باشید در ضمن هوا هم خیلی سرد بود و خیلی زود گرمکنی که اورده بودم رو از کوله بیرون اوردم و پوشیدم .
کنار خیابون پیاده شدیم نزدیک یک پمپ بنزین از اونجایی که خیلی زود رسیده بودیم رفتیم داخل نمازخونهی پمپبنزین و منتظر موندیم تا راننده ای که امیر باهاش هماهنگ کرده بود بیاد دنبالمون . توی زمانی که داخل نماز خونه بودیم با همه بچه ها آشنا شدیم خداروشکر از همون لحظه اول مشخص بود که بچه های خیلی خوبی هستن و میتونیم یه سفر خیلی خیلی رویایی رو باهم داشته باشیم، بدون هیچ گونه دغدغه ای .
ساعت سه شده بود و با بچه ها تصمیم گرفتیم بریم به سوپر مارکتی که داخل پمپ بنزین بود و چای بگیریم و کسی هم اگر گرسنه اش بود صبحونه بگیره همون جا بخوره چون اونجوری که مشخص بود قرار نبود استراحت کنیم و به محض این که راننده میومد و مارو میبرد به روستا از همونجا شروع میکردیم و میرفتیم تو دل خطر.
سوپر مارکت پمپ بنزین یکی از قسمتهای خیلی شیرین سفرمون بود چرا که اونجا با سادگی تمام آماده ارایه یه صبحونه عالی بود تازه با این که پیازاش همه جوونه زده بودن، خیلی خوشمزه بود .

بعد از خوردن صبحونه و کمی استراحت راننده ون امد و کوله هامونو جمع کردیم و رفتیم سوار ون شدیم و نیم ساعتی داخل ماشین بودیم تا برسیم به روستا. توی مسیر چون همه بچه ها خسته و خوابالو بودن با خوندن شعر های گروهی از جمله عمو سبزی فروش و گندم گل گندم تونستیم بچه ها رو شارژ کنیم.

وقتی پیاده شدیم تازه فهمیدم که سنگینی کوله من در مقابل کوله بقیه هیچه. داشتیم اماده میشدیم برای شروع پیمایش که از خونه یکی از اهالی روستا صدای پیرمردی اومد که داشت اذان میداد امیر با یکی دیگه از بچهها رفتن و به پیر مرد گفتن که ما گروهی داریم وارد کویر میشیم و یه خلاصهای از برنامه و زمان برگشتمون رو بهش گفتن تا اگر خدایی نکرده اونجا اتفاقی افتاد اهالی روستا در جریان این بوده باشن که گروهی وارد کویر شده.

بعد از امدن امیر بلافاصله هدلایت ها رو روشن کردیم و تو دل تاریکی پیمایشمون رو شروع کردیم .

همینطوری پشت سر هم راه افتاده بودیم هوا هم سرد بود از کنار باغ پسته عبور کردیم و دنبال راه درست برای پیمایش بودیم امیر از قبل مسیر پیمایش رو با GPS مشخص کرده بود تا از مسیر منحرف نشیم و بتونیم سر زمان هایی که پیشبینی کردیم به مقصدمون برسیم .

کم کم طلوع خورشید شروع شده بود و صحنه ای باور نکردنی پشت سرمون درست کرده بود جوری که هر چند قدمی که راه میرفتیم بر میگشتیم پشت سرمونو نگاه می کردیم یا بعضی جاها می ایستادیم و چند لحظه ای وقتمون رو هزینه نگاه کردن به طلوع آفتاب میکردیم . (میگم هزینه چون هر چقدر اینجا زمان از دست میدادیم باید زمان بیشتری رو زیر گرمای سوزان خورشید قدم می زدیم.) آسمون نیمه ابری بود و خورشید دیگه درامده بود صحنه زیبایی شده بود انگار اون دور دورا آتیش گرفته بود و خورشید با عصبانیت داشت طلوع میکرد و همچین خشن بود که همه به این فکر میکردیم قراره چی به روزمون بیاد امروز زیر نور این خورشید . من که می گفتم قطعا این ۷ لیتر آبی که با خودم آوردم همین امروز همشو می خورم .

بیشتر از دوساعت بود که روی زمین سخت پیادهروی میکردیم، کم کم می تونستیم گوشه کنار رمل های شنی کوچکی رو ببینیم تا این که از تپه ای بلند بالا رفتیم و با صحنه ای روبرو شدیم حیرت آور، چرا که رمل های شنی همون طوری که عکاسای حرفه ای ازشون عکس گرفتن روبرومون ظاهر شدن. تا چشم کار میکرد همه جا یه شکل بود پر از رمل های بزرگ و کوچیک. چند دقیقه ای رو اونجا نشستیم و استراحت کردیم .

استراحتمون تموم شد و حرکت کردیم تا به جایی که قرار بود برای صبحانه توقف کنیم برسیم . تازه ساعت هفت صبح بود و طبق پیشبینیهایی که امیر کرده بود باید تا ساعت پنج بعد ظهر خوب راه میرفتیم تا برسیم به نقطه ای که انتظار مارو میکشه و کمپ بزنیم و با حضور خودمون به اون منطقه زندگی بدیم . بعد از این که امیر با GPS مسیر مشخص شده رو پیدا کرد شروع کردیم به حرکت به سمت ناکجا آباد .

هوا داشت رفته رفته گرمتر میشد و خورشید دیگه مستقیم می تابید و تلاش خودشو می کرد که سر عقلمون بیاره که دیگه از این غلطا نکنیم ، ولی خوب ما هم پیشبینیهای لازم رو کرده بودیم برا همین همه کلاه داشتیم و تا جایی که می تونستیم از تابش مستقیم نور خورشید به صورت و بدنمون جلوگیری می کردیم .
مسیری که پیمایش می کردیم همه جاش یه شکل بود به هر طرف نگاه می کردی قهوه ای رنگ بود، با رمل هایی که انقدر منظم بودن که دوست داشتی ساعت ها بشینی و فقط نگاشون کنی تا کمی آرامش بگیری. همه جا پر شده بود از سکوتی که دوست نداشتی بشکنیش. تا جایی که چشمت کار میکرد هیچ موجود زنده ای نمیدیدی انگار ما تنها موجوداتی بودیم که جسارت کرده بودیم و با پای پیاده قدم گذاشته بودیم به ریگجن.
از رملهای زیبایی که بگذریم باید بگم منطقه همچین بی آب و علف هم نبود، جا به جا درختچه های خیلی زیبا و بدون برگی بودن ، انگار باغی از درخت های میوه که با حجم زیادی از زش پوشیده شده و دیگه از بین رفته بودن. انگار که کسی طلسمشون کرده باشه.

مسیر زیادی رو پیاده روی کردیم از رمل های مختلف بالا و پایین رفتیم امیر گفت محل توقفمون برای صبحانه نزدیک چاهیه که دور تا دورش درخت هست و می تونیم اونجا استراحت کنیم. البته از قبل میدونستیم اونجا چاه آب هست ولی به دلیل این که از سلامت آب اون چاه اطلاعی نداشتیم مجبور شدیم خودمون آب ببریم. تا چشم کار می کرد همچین چیزی که امیر می گفت نمیدیدیم و فکر می کردیم داریم مسیر رو اشتباه میریم . ولی بالاخره از اون بالا منظرهای رو دیدیم که اصلا قابل باور نبود، فکر میکردیم سرابه. چاه آبی وسط کویر که با حجم وسیعی از درختها احاطه شده بود.

اولین کاری که کردیم رفتیم درب چاه رو برداشتیم، چاه تقریبا پر از آب بود . بعد از این که کلی با اون چاه عکس گرفتیم رفتیم و جایی کنار درخت ها پیدا کردیم تا هم استراحتی کرده باشیم و هم صبحونه بخوریم . از پنیر مخصوص گرفته تا نوتلا و عسل طبیعی و ... همه با هم به اشتراک گذاشتیم و صبحونمون رو خوردیم .
چون بچه ها خیلی خسته بودن و کسی نخوابیده بود یک ساعت به زمان استراحتمون اضافه شد و تونستیم زمان بیشتری رو اونجا سپری کنیم.
آسمون نیمه ابری بود و این یکی از حسن های پیمایش ما بود چرا که بیشتر مواقع آفتاب پشت ابر ها بود و دمای هوا خیلی بالا نمی رفت . خوب این یکی از مواردی بود که به ما کمک کرد پیمایش خوب و راحتی داشته باشیم و این وسط با توجه به آسمون بالای سرمون که تقریبا از ابر پر بود و من می گفتم چی میشه ما که امدیم کویر یه بارونی هم بیاد یا اصلا یهویی برف هم بباره شاید اون درختایی که دیده بودیم خشک شده بودن یه جون دوباره ای بگیرن و با نشاط بشن .
طول مسیری که میرفتیم جدا از زیبایی هایی که وجود داشت از رمل های شنی و درخچه های کوچیک چیزی که خیلی ادمو به فکر می برد نقاشی هایی بود که روی زمین بعضی جاها کشیده شده بود انقدر این طرح ها منظم و دقیق بود و دارای ظرافت خیلی زیادی بود که با خودمون میگفتیم شاید این طرحهارو فرازمینیها اینجا روی این رمل ها کشیدن یا شایدم انتخاب اسمش بی دلیل نبوده و اینجا جن های سرگردانی وجود دارن که اونا این نقش و نگارهارو کشیدن. نمی دونم.


از صبح که وارد رمل های شنی شدیم تا الان همه جا یه شکل و یه رنگ بوده و این سوال پیش میاد خوب اینجا که همه جاش یکیه دیگه این همه رفتن داخل کویر حسنش چیه اصلا چرا بریم اونجا خوب ما که قراره کمپ بزنیم چه اینجا بزنیم چه ده کیلومتر جلوتر چرا باید این مسافت رو بریم تا به لوکیشنی که امیر پیدا کرده برسیم. فکر کردیم شاید امیر لوکیشن رو انقدر دور انتخاب کرده تا از هر گونه آلودگی نوری دور بشیم و بتونیم شاهد یه آسمون پرستاره باشیم . یا اینکه شاید اونجا دارای ویژگی خیلی خاصیه. به هر حال بعد از رسیدنمون خیلی خوشحال بودم از این که این ۳۰ کیلومتر رو پیاده روی کردم چون چیزایی که دیدیم خستگی رو به کل از تنمون بیرون برد.
بعد از طی مسیر طولانی GPS گوشی امیر نشون میداد که دیگه فاصلهای با مقصد نداریم. روی ارتفاعی بودیم که دید وسیعی به اطراف داشت و از همون بالا منطقه ای وسیع و سبزرنگ به چشم می خورد ، انگار که اونجا دریاچه ای وجود داشت یا تیکه ای از بهشت جدا شده و اونجا قرار گرفته بود. وجود همچین جای سرسبزی تو دل کویر اصلا قابل درک نبود.
حدودای ۴ شده بود که ما رسیدیم به مقصد. باید قبل از غروب کمپمون رو برپا میکردیم.

پیمایش تو کویر خوبی ها و بدی های خودشو داره از آرامشش بگیر تا این که حس تنها بودن بهت دست می ده و هر لحظه حس می کنی کسی پشت سرت ایستاده و بهت نگاه می کنه بدترین بخش پیمایش در کویر از نظر من فقط اونجاست که می خوای یه رمل شنی رو همراه با کوله ای که روی شونت سنگینی کرده بری بالا هردو قدمی که میذاری میری جلو یه قدم پات روی شنها دفن می شه و به عقب سر می خوره و این خودش باعث می شه مسافتی که داری طی می کنی و سخت تر از قبل بشه.

همیشه تصور اینو داشتم که بهشت جاییه پر از درختان زیبای سر به فلک کشیده وسرشار از آب های روان و... ولی به نظر من یه تیکه از بیابون هم میتونه برای ما حکم بهشت رو داشته باشه چرا که بیش از حد زیباست.
وقتی به نقطه پایانی رسیدیم دنبال یه جای خوب برای کمپ زدن گشتیم و یه جایی که از نظر همه بچه ها جای خوبی بود رو انتخاب کردیم و خیلی سریع بچه ها شروع کردن به برپا کردن چادرها و جمع کردن چوب که شب یه آتیش خیلی خوب داشته باشیم. بعد از این که چادرهارو آماده کردیم خیلی زود رفتیم بالا که برسیم غروب آفتاب رو ببینیم و این لحظه زیبا رو از دست ندیم . وقتی از نقطه ای که کمپ زده بودیم امدیم بالا اون قسمت جنگلی رو دیدم.
اون بالا تابلوی بزرگی بود که روش نوشته بود گوددوباغ از اینجا زیباست که واقعا هم زیبا بود. جالب اینجا بود که روی تابلو نوشته بود که به دلیل وجود اکوسیستم فعال از ورود به گود جدا خودداری فرمایید؛ خیلی خوبم توضیح داده بود که پایین نرید و از همین بالا بشینید تماشا کنید ولی متاسفانه یه گروهی که بعدن تو اینستا ویدیوهاشون رو دیدم یکی دو روز پیشتر از ما با آفرود و با ماشیناشون رفته بودن اون پایین و تا دلتون بخواد اونجارو شخم زده بودن .

بعد از این که رفتیم بالا یکی دو ساعتی رو به تماشای گوددوباغ و غروب آفتاب گذروندیم تا دیگه وقت اون رسید برگردیم به کمپ و آتیش رو آماده کنیم و حالا که دیگه ساعت ۶ شده بود ناهار بخوریم . چون خیلی زود می خواستیم بعدش شام بخوریم ناهار رو یه چیزی دوره همی خوردیم و نشستیم دور آتیش کم کم آسمون تیره و تار شد و دمای هوا هم رو به سرد شدن میرفت دور آتیش نشستیم و صحبت کردیم و چایی خوردیم وشعر خوندیم .

دیگه آسمون تاریک شده بود و ساعت حدودای ۹ شب بود همه بچه ها هر چیزی که آورده بود رو با بقیه تقسیم میکرد و یه شام درست حسابی و تکرار نشدنی دور هم خوردیم .
به بهترین قسمت سفرمون رسیدیم بالای سرمون پر از ستاره بود انقدر ستاره تو آسمون بود که نمیدونستی به کدومشون نگاه کنی خیلی سریع نگاهتو بین ستاره ها می چرخوندی همه رو دوست داشتی ببینی اصلا نمی خواستی چیزی رو از دست بدی . کهکشان راه شیری اون وسط خودشو همچین نشون می داد انگار که دیگه هیچ کسی غریبه اونجا نبود .

بعد از این که دل سیر آسمون رو نگاه کردیم دیگه وقتش رسیده بود که بریم بخوابیم تا صبح بیدار بشیم و بعد از صرف صبحونه مسیری و که امده بودیم رو برگردیم واسه همین حدودای ساعت ۹ شب خوابیدیم همه تو چادراشون خواب بودن تا این که ساعت ۲ شب همه با صدای وزش باد شدید بیدار شدن. باد داشت چادرامونو با قدرت بسیار زیادی تکون میداد جوری که میگفتیم الان خودمون همراه چادر از روی زمین بلند میشیم. راستشو بخواید همین جا بود که یه دلهره عجیبی تو دلمون بوجود امد که نکنه طوفان تا صبح ادامه داشته باشه و فردا بخوایم مسیرمون رو داخل طوفان برگردیم و از طرفی هم می گفتیم اگر طوفان باشه اصلا امکان این که بخوایم برگردیم نیست چرا که با این کوله هایی که داشتیم عملا غیر ممکن بود. من و مهدی تو یه چادر خوابیده بودیم هر دومون بیدار شده بودیم زیپ روکش چادرمونو نبسته بودیم و اون باعث میشد که باد وقتی می زنه روکش چادر با صدای زیادی بالا پایین بشه و به چادر بخوره که امکان داشت پاره بشه برا همین در چادر رو باز کردیم تا زیپ کاور چادر رو ببندیم که به مهدی گفتم بذار حالا که درو باز کردیم نور بندازم بیرون و ببینم چه خبره. هدلایت رو روشن کردیم و نور رو به سمت بیرون انداختیم و با صحنه ای رو به رو شدیم وحشتناک. سریع در چادر رو بستیم و همینطور که تو کیسه خوابامون دراز کشیده بودیم میگفتیم نکنه تا صبح زیر شن مدفون بشیم، چرا که وقتی نور انداختیم بیرون انقدر ذرات شن داخل هوا زیاد بود که انگار نور رو انداخته بودیم روی یه دیوار که فقط جلومون روشن شد. انقدر خسته بودیم که چیزی نگذشته باز خوابمون برد.
در یک چشم به هم زدن صبح شد و چشم هامو که باز کردم باورم نمی شد که صبح شده و زنده ام فکر می کردم دارم خواب می بینم یه خورده که گذشت و به خودم اومدم دیدم که همه چی تموم شده و دیگه طوفانی وجود نداره جوری همه چیز آروم بود که انگار دیشب خواب دیده بودیم. از چادر بیرون اومدم و آسمونو نگاه کردم که سراسر آبی رنگ و انقدر زیبا بود که نمیشه توصیفش کرد. انگار یکی با جارو برقی تمامی ابرایی که دیروز تو آسمون بودو جارو کرده بود و حتی یه نقطه کوچیک ابر هم تو آسمون وجود نداشت اصلا شرایط مثل دیروز نبود. ساعت هفت صبح بود.
یکی از نکاتی که تو کویرنوردی خیلی مهمه اینه که اگه گم بشی باید رد پاها رو دنبال کنی تا به مقصد برسی ولی وقتی تو کمپ کویری می خوابی دیگه صبح که از خواب بیدار می شی دنبال کردن رد پاها آدم رو به جای درستی نمی رسونه و برا همین داخل کویر صبح که از خواب بیدار شدی حتما برا خودت یه رد پای جدید درست کن.

بعد از این که بچه ها دست صورتاشونو شستن دیگه یکی یکی آماده شدیم یکی آتیش و روشن کرد یکی دیگه شروع کرد به سیب زمینی پوست کندن و یکی هم مثل من پنیر پگاهی که شب قبل از سفر از فروشگاه یاس خرید بود و اورد وسط و هممون با هم یه صبحونه واقعا رویایی خوردیم. شاید فکر کنید که ما تو دل کویر یه لقمه نون پنیر خوردیم با گردو ولی باید بهتون بگم که سخت در اشتباهید چرا که انواع خوراکی ها رو داشتیم : نیمرو ، املت ، کالباس و تخم مرغ ، پنیر ، حلوا ارده و عسل و ... همه توی سفره صبحونه ما جا داشت تازه بهروز اون گوشه داشت برامون سیب زمینی سرخ کرده درست می کرد که دیگه واقعا کسی انتظارشو نداشت . من که تو خونه هم همچین صبحونه ای نخورده بودم تاحالا.

بعد از خوردن صبحونه و جمع کردن چادر ها، زباله هایی که تولید کرده بودیم رو آتش زدیم و بعد مسیر برگشت رو زیر تابش سوزان آفتاب کویری شروع کردیم هرچی روز قبل مسیری که داشتیم پیمایش میکردیم خنک بود و آفتابی نبود امروز همش جبران شده بود. هوا گرم بود از طرفی مسیری که دیروز امدیم از بالای یکی از این رمل های بزرگ بود که الان مجبور بودیم همون مسیر رو بریم بالا برای این که خیلی سخت نشه مجبور شدیم رمل هارو دور بزنیم و مسیر صعودمون به بالای رمل رو با شیب ملایم تری ادامه بدیم که باعث شد مسیرمون طولانیتر بشه.

بالاخره بعد از ساعت ها بالا رفتن از رمل ها و پیمایش زیر نور مستقیم آفتاب ساعت ۲ بود که رسیدیم به چاه آب دیروزی، باید یکی دو ساعتی رو اینجا استراحت میکردیم و ناهارمون رو میخوردیم و بعد ادامه میدادیم. چون قرار بود همون راننده ون ساعت ۶ بیاد روستا دنبالمون و باید برنامه ریزی دقیقی میکردیم که سر ساعت برسیم. نوبت به آماده کردن ناهار رسید اول از همه نازنین که روز قبل کوکو سبزی درست کرده بود گفت من کوکو سبزی دارم بیاید کوکو سبزی رو با هم بخوریم یکی دیگه هم گفت من با خودم دلستر اوردم با هم دلستر میخوریم یکی دیگه زیتون اورده بود منو مهدی هم که کنسرو تاس کباب و قیمه برده بودیم علی هم که در حال درست کردن تن ماهی همراه با سیب زمینی سرخ کرده و برگ کرفس و ... انقدر ناهارمون زیاد بود که همه چیز سر سفرمون بود یعنی اصلا بهش نمی خورد ما با کوله امدیم وسط دل کویر بعد داریم اینطوری ناهار میخوریم راستشو بخواید واقعا خودمونم باورمون نشده بود.

بعد ازخوردن ناهار باید خیلی زود دوباره وسیله هامونو جمع میکردیم و کوله به دوش مسیرمون رو ادامه میدادیم . مسافت زیادی بود که داشتیم پیاده روی میکردم دیگه هوا کم کم داشت خنک می شد و دیگه اون گرمایی که ظهر داشت آتیشمون میزد دیگه نبود برای این که بعد ناهار روحیه بچه ها تقویت بشه و سرحال بشن با اسپیکر مهدی چند تا آهنگ مناسب سفر کویری گذاشتیم و هم بچه ها انرژی گرفتن و نفهمیدیم چطوری اونهمه راه رو طی کردیم.
دیگه از رمل ها خارج شده بودیم و آسمون هم تاریک شده بود از دور می تونستیم روستارو ببینیم تقریبا ۱ ساعت فاصلمون بود تا روستا آسمون بالا سرمون پر از ستاره شده بود چند لحظه ای رو از امیر خواستیم تا استراحت کنیم و به آسمون نگاه کنیم هرچی نگاه می کردی سیر نمیشدی از اونطرف راننده تا یک ساعت دیگه میرسید روستا و امیر نمیخواست که دیر برسیم برا همین زیاد وقت بهمون نداد تا بمونیم ولی خوب با اصرار زیاد یه پنج دقیقه دیگه ازش وقت گرفتیم .
رسیدیم داخل روستا بر خلاف روز قبل که کسی نبود امروز چند نفری داخل روستا مارو نگاه می کردن و نزدیکشون که شدیم یکی یکی بهمون خسته نباشید می گفتن و کوله هامونو که میدیدن انگار براشون عجیب بود که یه سری آدم با این کولههای سنگین و بدون آفرود از دل کویرمیان بیرون .
راننده ون یه ده دقیقه ای بود که رسیده بود رفتیم و سوار ون شدیم و با پرسش سوال راننده از امیر مواجه شدیم
اونجا چی خوردید حالا ؟
که با یک لبخند روی صورت امیر و جواب همه چی داشتیم مواجه شد. بعدم که انگار نه انگار بچه ها خسته بودن و یه مسیر خیلی طولانی رو دوروز پیمایش کرده بودن به محض اینکه نشستیم داخل ون و حرکت کردیم خیلی زود شروع کردیم به خوندن گندم گل گندم و عمو سبزی فروش ، با خودمون می گفتیم الان راننده با خودش می گه عمرا اینا رفته باشن داخل کویر یه ۳۰۰ متر بعد روستا رفتن چادر زدن موندن اونجا که این همه انرژی دارن. خیلی زود دوباره رسیدیم به پمپ بنزین رفتیم داخل همون نمازخونه و منتظر موندیم تا اتوبوسی که از بیرجند حرکت کرده بود بیاد و سوار بشیم برگردیم تهران، تو زمانی که داخل نماز خونه مونده بودیم انگار نه انگار روزش این همه خوراکی خورده بودیم دوباره رفتیم از سوپر مارکت کلی خوراکی خریدیم و همونجا خوردیم. بعد از حدودا یک ساعت اتوبوس رسید و رفتیم سوار شدیم و این پایانی بود بر سفر ما چرا که وقتی سوار شدیم چیزی نگذشت که همگی خوابمون برد.


طبیعتا این سفری که شروع کردم از ابتداش تا انتهاش بهترین سفری بود که امسال رفتم چرا که همه چیز دست به دست هم داده بود که بهترین ها رو برام رقم بزنه مهم ترین ویژگی سفری که به ریگجن داشتم این بود که با آدمایی آشنا شدم که واقعا خوشسفر بودن و هیچ چیزی وجود نداشت که بخواد گند بزنه به سفر به معنای واقعی یه تیم بودن چرا که تو سفرهای این شکلی اگه تیم نباشی به مقصد نمیرسی و به بحران می خوری و کلی مشکلات سر راه بوجود میاد. همین جا می خوام از همه بچه هایی که تو هرچه بهتر اجرا شدن این سفر با همه سختی ها و مشکلاتش تلاش کردن تشکر کنم چرا که بدون اون ها لذتی که از این سفر برده بودم و هیچ وقت به دست نمیاوردم.