سالها در جنگل میدوید.
نه برای گریز، برای یافتن. هر سایهای را نشانی میپنداشت و هر ردپایی را وعدهای. درختان کهنسال، او را میشناختند؛ آن مردی که همیشه با چشمانی جستوجوگر از میان شاخهها میگذشت، انگار چیزی گم کرده بود که نامش را هم نمیدانست.
هر بار که گمان میکرد نزدیک شده، صدا خاموش میشد، ردها محو میشدند و باد همه چیز را با خود میبرد.
روزی کنار برکهای ایستاد و تصویر خود را در آب دید؛ خستهتر از آنکه به یاد میآورد. با خود گفت:
«تا کی باید من دنبال بروم؟ اگر آنچه میجویم حقیقتاً از آنِ من است، چرا یک بار او مرا نیابد؟»
آن روز کمانش را بر زمین گذاشت. تلههایش را جمع کرد. راه نخجیرگاه را بست و به بلندترین صخرهی جنگل رفت؛ جایی که هم آسمان او را میدید و هم زمین.
نشست.
نه برای کمین، نه برای شکار. این بار خودش شکار بود.
روزها گذشت. باد آمد، باران بارید، شبها ستارهها بالای سرش خاموش و روشن شدند. نخست گمان کرد این نشستن، شکست است. اما کمکم فهمید در تمام آن سالها، آنقدر دویده بود که فرصت نداده بود چیزی به او برسد.
یک غروب، وقتی نور آخرین خورشید بر شانههایش افتاده بود، صدایی از پشت سر شنید؛ صدایی آشنا، قدیمی، انگار همان که همیشه دنبالش بود.
برنگشت.
لبخند زد.
فهمید بعضی چیزها فقط وقتی پیدایت میکنند که از ددویدندویدن دست برداریددست برداری.