ویرگول
ورودثبت نام
امیرحسین نصیری
امیرحسین نصیرینویسنده ی رمان غده
امیرحسین نصیری
امیرحسین نصیری
خواندن ۴ دقیقه·۱ ماه پیش

خاطرات سگی یک گربه 1

ما گربه های ولگرد بودیم از آنها که از بیرون یک خانه با گربه ی عقیم توی خانه ها نگاه میکردیم و زار زار می خندیدیم... از آنهایی که تنها وسیله ی تمیز کردن خودمان زبانمان بود... از آنهایی که هفته ای سه چهار بار سگ دنبالمان می کرد و از درخت بالا می رفتیم... این حوالی گربه بودن واقعا سخت شده... ترجیه میدادم یکی از آن گربه های مریضی باشم که پشت پنجره می نشیند و بیرون را تماشا می کند نه عشوه ی گربه های ماده برایش جذابیتی دارد و نه بال زدن کبوتر ها و گنجشک ها چون عقیمش کرده اند.

با این وجود هربار که سگی دنبالم می کرد و روی درخت می رفتم به گربه ی داخل خانه نگاه میکردم... دوست داشتم همان گربه ی پشت پنجره با‌شم به قیمت از دست دادن طبیعی ترین نیاز هایم... گاهی اوقات ترجیهش میدادم... نمی‌دانم چرا...

داستان پر فراز و نشیب یک گربه ی معمولی که از نژاد خاصی نبود نباید برای کسی جذابیتی داشته باشد نژاد مادرم ولی حدودا ده نسل پیش به گربه ای برمی‌گشت که می گفتند از شهری دیگر به این منطقه آمده بود و قبل از اینکه عقیم شود توانسته بود فرار کند با هفده گربه ی ماده در طول زندگی اش هم خوابی داشته باشد و در آخر با مادر سیاه من آشنا شود و با او بخوابد تا بعد ها هفت توله ی سیاه و خاکستری به دنیا بیاورد لک های خاکستری روی بدن های سیاه توله گربه ها آنها را خاص کرده بود ولی از همه ی رنگ های وراثتی رنگی که به من رسید سیاه بود و تنها لک خاکستری آن جایی افتاد که هرگز جرات نشان دادنش را به کسی نیافتم...

بگذریم... کودکی بسیار شاد و امنی داشتیم خانه ی ما درست در مرکز باغی بزرگ بود که توسط حصار های بلند فلزی به خوبی محصور شده بودند و از جهت سگ های ولگردی که اطرافمان دنبال شکار می‌گشتند ما زندگی امنی داشتیم مادرمان صبحدم از حفره ی زیر حصار عبور می کرد به مجتمعی مسکونی نزدیکی باغ می رفت و شکار می کرد و برای تغذیه ما با شیرش برمی گشت... در حالی که صدای پارس سگ های وحشی از دور به گوش می‌رسید مادرمان را خسته می‌دیدیم که چطور از چنگال چند سگ وحشی فرار کرده بود و به زحمت و سریع از حفره ی زیر حصار خزیده بود تا به داخل باغ برسد و سگ های گرسنه و عصبانی را همانجا پشت حصار درحالی که پارس می کردند و آب دهانشان بیرون می ریخت تنها می گذاشت

مادرم با وقار کامل و طنازانه مسیر گربه رو را می پیمود تا به ما برسد و هفت توله اش را زیر سایه ی درخت سیب تماشا کند... آن روز ها به یاد ماندنی ترین روز های من بودند...مادرم روی زمین دراز می کشید و ما پستان هایش را میک میزدیم... شیر لذیذش نشان از تغذیه ی مناسبش بود. زنی قوی و زیبایی بی حد و حصرش هر گربه ی نری را می فریفت...!

صاحب باغ هم رفتار خوبی با ما داشت وقتی نوه هایش برای بازی به باغ می‌آمدند او با ما بازی می کرد با ما و مادرمان... نوازش دستان آن خوردسال اولین برخورد من با انسان ها بود... مادرم هم همیشه به ما یاد آور می شد "به قابل اعتماد ترین انسان ها هم نباید خیلی اعتماد کرد" شک مادرمان برایمان غیر قابل درک بود ما هرگز حرف های او را که همیشه بوی شک می‌دادند درک نمی کردیم... او گربه ای آزاد بود گربه ای که از کودکی سختی های زیادی را تحمل کرده بود می گفت یکبار یه ماشین از رویش رد شده و یک بار از تیر چراغ برق پایین افتاده... او گربه ی باران دیده ای بود...

ولی هیچ وقت به هیچ کس آنقدر که ما خوشبین بودیم اعتماد نکرد همیشه گوش های میجبید برای شنیدن صدای پای یک شکارچی حتی تا آخرین لحظات زندگی اش هم اینکار را می کرد.

داستان هفت توله گربه زمانی به طور جدی آغاز شد که یک روز که مادرمان برای شکار از محوطه ی باغ خارج شده بود دیگر هرگز برنگشت شب اول برایمان مثل جهنم بود تا خود صبح ناله می کردیم و مادرمان را صدا می زدیم... انتهای مسیر گربه رو را نگاه می کردیم به امید اینکه آنروز هم مادرمان در حالی که تغذیه مناسبی داشته برایمان شیر بیاورد ولی آن روز شب و شد و مادر نیامد...همه ی ما ترسیده بودیم صدای پارس سگ ها وحشتناک تر از هر زمان دیگری بود و من می ترسیدم نکند مادرم گیر یکی از آن سگ ها افتاده باشد...

عذاب آور ترین اتفاق برای یک گربه از دست دادن یکی از اعضای خانواده اش است.

مادرمان برای ما هفت نفر تکیه گاهی امن بود ولی از آن شب که برنگشت زندگی ما دستخوش بزرگ ترین تغییرات ممکن شد. در همان شب اول بچه گربه ای که همیشه در رقابت شیرخوردن بازنده بود به حالت مرگ افتاد من و دو تا دیگر از برادرانم در اطراف درخت پرسه زدیم تا شاید بتوانیم چیزی پیدا کنیم ولی هیچ چیز برای خوردن نیافته بودیم و به نزد درخت بازگشته بودیم. یکی از برادر ها گفت که در مواجهه با یک سگ پس یک سوراخ زیر حصار سگ سعی داشته با آرواره های قدرتمندش او را بگیرد و سهی داشت با چنگال هایش ورودی را بکند و وارد زمین محافظت شده شود.

ادامه دارد...

۵
۰
امیرحسین نصیری
امیرحسین نصیری
نویسنده ی رمان غده
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید