ویرگول
ورودثبت نام
Ailar_ab
Ailar_abیه روز یه عکسی دیدم یک دفعه یک داستان اومد تو ذهنم و رفتن به دنیای نوشتنم شروع شد..🌌
Ailar_ab
Ailar_ab
خواندن ۲ دقیقه·۱ ماه پیش

داستان کوتاه: سایه‌ای در سکوت

از همان کودکی می‌خواستمش. البته در آن سن و سال معنی عشق و خواستن را نمی‌دانستم. فقط می‌دانستم که دلم می‌خواهد هر روز و هر لحظه ببینمش. با خندیدنش ذوق می‌کردم و با گریه‌هایش، من هم گوشه‌ای آرام گریه می‌کردم.

از خانواده‌های مرفه آن زمان بودند. خانه‌شان حیاط دار و بزرگ بود. ماهم برایشان کار می‌کردیم. پدرم باغبانی می‌کرد و مادرم هم همه کاره‌ خانه‌شان بود. من هم در کارهای پدرم کمک می‌کردم و گاهی هم برای تمیز کردن وسایلشان صدایم می‌زدند.

دخترک را زمانی که من در خانه‌شان بودم بیرون نمی‌آوردند. هیچگاه اجازه نداشتم از نزدیک ببینمش. همیشه از سوراخ دری که اتاق کلاس موسیقی‌اش برگزار می‌شد نگاه می‌کردم.

از افراد دیگری که در خانه‌شان کار می‌کردند شنیده بودم که پیانو می‌زند. پیانو را از نزدیک ندیده بودم اما صدایش را هنگامی که دخترک می‌نواخت بسیار دوست داشتم. انگار که ارامش را به روحم تزریق می‌کرد و از زمین و زمان جدا می‌شدم.

زمان‌های کلاس موسیقی‌اش از دوست داشتنی ترین لحظه‌های زندگی‌ام بود. هم نوای پیانو را می‌شنیدم و هم خودش را یواشکی نگاه می‌کردم. نوای دل انگیزی که از برخورد انگشتهایش با آن ساز بزرگ در می امد، حرکت اهسته سرش و موج آرامی که در موهای قهوه‌ای رنگش می‌افتاد..از زیباترین صحنه‌های زندگی‌ام بود.

چندباری پدرش مچم را موقع نگاه کردن از آن در به دخترکش گرفته بود. گوشم را پیچانده و از آنجا دور کرده بود. می‌گفت:« بچه فقیر و چه به این کارا.»

آن موقع نمی‌فهمیدم منظورش از "این کارا"  چیست.  گوش دادن به موسیقی‌ یا نگاه کردن به دخترکش؟

بزرگتر که شدم، منظور پدرش از "بچه فقیر و چه به این کارا"  فهمیدم. نه فقط هنگام گوش دادن به نواختن ساز دخترک و یا نگاه به خودش. بلکه در جای جای زندگی‌ام..

روزی که دخترک را به عقد یکی از آشنایانشان  درآوردند فهمیدم بچه فقیر را حتی چه به عاشق شدن...

سال ها از آن روزها گذشته. در خانه‌ای مشغول به باغبانی هستم. پدرم دیگر کمرش یاری نمی‌کند و مادرم هم همینطور. از داخل خانه صدای پیانو بلند می‌شود.. صاحب خانه برای دخترکش معلم پیانو اورده...

✍️Ailar_ab

داستان کوتاهنویسندگیداستان نویسیعاشقانهاجتماعی
۱۱
۲
Ailar_ab
Ailar_ab
یه روز یه عکسی دیدم یک دفعه یک داستان اومد تو ذهنم و رفتن به دنیای نوشتنم شروع شد..🌌
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید