ویرگول
ورودثبت نام
Ailar_ab
Ailar_abیه روز یه عکسی دیدم یک دفعه یک داستان اومد تو ذهنم و رفتن به دنیای نوشتنم شروع شد..🌌
Ailar_ab
Ailar_ab
خواندن ۱ دقیقه·۱ ماه پیش

داستان کوتاه: پناه

«اون صدای رادیو رو یا کم کن یا خاموشش کن. سرسام گرفتم از بس صدای فیش فیش شنیدم.»

بدون اینکه حرفی بزنم یکم صدای رادیو رو کم کردم. مصرانه پیچشو می‌چرخوندم تا موجی که میخوام پیدا شه. هر روز ساعت ۷ غروب، یک لیوان چای می‌ریختم و می‌نشستم رو به روی پنجره اتاق و منتظر می‌نشستم ببینم امروز چه اهنگی رو پخش میکنند. عاشق این برنامه بودم و همیشه هم کنجکاو اهنگ جدید بودم. اهنگاش انگار ادم رو می‌برد یجای دیگه. یجایی که هرچی بود خوب بود.. همیشه ورقی کنار دستم می‌ذاشتم که قسمتای قشنگش رو بنویسم، ولی چنان غرق اهنگش می‌شدم که یادم می‌رفت. اخر سر وقتی مجری برنامه شروع به حرف زدن می‌کرد به لحظه حال برمی‌گشتم و من می‌موندم و ی برگه خالی و چای سرد شده..

چشمام که به خاطر صدای لطیف گوینده روی هم اومده بود با شنیدن"خب اهنگ امروز از ..." باز شدند.

«ایول بالاخره موجش پیدا شد...»

با صدای مجری که داشت شب خوبی رو ارزو میکرد به خودم اومدم..‌کاغذم اینبار سفید نبود...اشکی رو واژه های نوشته شده هم دیده میشد.

« دریغ اگر من و تو بجای این گله‌ها پناه هم نشویم..»

سرمو برگردوندم دیدم او هم غرق شده بود تو صدای بهشتی خواننده.. شاید هم در پناهی که خودش دریغ کرده بود..

✍️Ailar_ab


داستان کوتاهنویسندگیداستانکمتن عاشقانه
۹
۰
Ailar_ab
Ailar_ab
یه روز یه عکسی دیدم یک دفعه یک داستان اومد تو ذهنم و رفتن به دنیای نوشتنم شروع شد..🌌
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید