ویرگول
ورودثبت نام
Kimia
Kimia
Kimia
Kimia
خواندن ۳ دقیقه·۴ روز پیش

پارت 🔥 نقاب بلورین 🔥

(صبح روز بعد)

لونا روی تخت نشسته بود و نور صبح، از لابه‌لای پرده‌های نیمه‌کشیده، روی شانه‌هایش افتاده بود. موهایش کمی آشفته بود و همین آشفته‌گی، به‌جای آن‌که از زیبایی‌اش کم کند، چیزی کودکانه و دل‌نشین به چهره‌اش بخشیده بود.

انگشتانش هنوز رد گرمای دست سایلاس را به یاد داشتند؛ همان گرمایی که انگار از شب گذشته، بی‌وقفه در اتاق مانده بود.

سایلاس، که کت کارش را روی ساعد انداخته بود، کنار تخت خم شد و با لبخندی آرام به او نگاه کرد.

- بیدار شدی، خانومِ تنبل من؟

لونا لبخند زد و ملافه را کمی دور خودش پیچید.

ـ تقصیر توئه. دیشب انقدر خوب خوابیدم دلم نمی‌خواست بیدار شم.

سایلاس ابرویش را بالا انداخت، با همان شیطنت آرامی که همیشه در صدا و نگاهش بود.

ـ پس یعنی من عامل تنبلی امروز توام؟

لونا خندید، آن‌قدر نرم و روشن که انگار اتاق به طور ناگهانی روشن‌تر شد.

ـ نه…تو عاملِ آرامش منی.

سایلاس لحظه‌ای ساکت ماند

نه از نداشتنِ جواب، از آن‌ سکوت‌هایی که آدم را وادار می‌کند بیشتر دوست بدارد.

بعد نشست لبه‌ی تخت، دستش را دور صورت لونا حلقه کرد و با شستش آرام گونه‌ی او را نوازش داد.

ـ خب... این یکی رو خیلی خوب گفتی. باید یادم باشه یادداشتش کنم.

لونا چشم‌هایش برق زد.

ـ تو از همین اول صبحی، داری مسخره‌بازی درمیاری؟

ـ مسخره‌بازی؟

سایلاس وانمود کرد دلخور شده، اما لبخندش کاملا لو می‌داد که اصلاً دلخور نیست.

ـ من؟

من فقط دارم سعی می‌کنم کسی که تازه از خواب ناز بیدار شده حالش رو بهتر کنم.

لونا به‌نرمی دستش را روی مچ او گذاشت.

ـ من با دیدن تو از همون اول حالم خوبه.

سایلاس آهسته پیشانی‌اش را به پیشانی او تکیه داد.

ـ خوبه... چون منم هر روز با دیدن تو انرژی میگیرم

چند ثانیه هیچ‌کدام حرفی نزدند. فقط نفس‌هایشان بود و فاصله‌ی کوتاهی که بین دو صورت مانده بود

سایلاس آرام موهای لونا را پشت گوشش زد و گفت:

ـ امروز عصر، اگه خواستی، با هم بریم بیرون همون کافه‌ی کنار پارک.

چشم‌های لونا برق زد

ـ واقعاً؟

ـ آره. بعد از کار.

بعد با لبخندی عمیق اضافه کرد:

ـ می‌خوام روزم رو با تو قشنگ کنم

لونا انگار از خوشحالی، بیشتر در خودش جمع شد و بعد آرام سرش را تکان داد.

ـ منم دلم می‌خواد.

سایلاس دستش را پایین آورد و انگشتانش را با انگشتان او در هم گره کرد.

ـ پس قراره عصر، فقط مالِ ما باشه.

لونا، که لبخندش از هیجان کمی بزرگ‌تر شده بود، زیر لب زمزمه کرد:

ـ هیچ‌کس نمی‌تونه مثل تو این‌طوری با حرف زدنش دل آدم رو ببره .

ـ نه هیچکس نمیتونه ، ولی منم فقط برای تو این‌طوری حرف می‌زنم.

لونا سرش را پایین انداخت تا لبخندش را پنهان کند؛ تلاشی بی‌فایده، چون شادی همیشه خودش را نشان می‌دهد.

بعد آرام از تخت بلند شد و روبه‌روی آینه ایستاد. سایلاس نگاهش می‌کرد

نه از روی عادت، بلکه از روی شیفتگی.

از آن نگاه‌هایی که آدم را مطمئن می‌کنند هنوز می‌شود به زیباییِ زندگی ایمان داشت.

او از پشت نزدیک شد، دو دستش را روی شانه‌های لونا گذاشت و با مهربانی گفت:

ـ بیا، اول صبحیه. یه چای بخوریم، بعد من باید برم. ولی قول می‌دم زیاد طول نکشه.

لونا به تصویرشان در آینه نگاه کرد.

دو نفر کنار هم، آرام و بی‌هیچ تلاطمی.

لبخند زد و گفت:

ـ باشه. ولی وقتی برگشتی، باید اینقدر بغلم کنی که دیگه نتونم به هیچ چیزی جز تو فکر کنم

سایلاس خندید؛ خنده‌ای کم‌صدا و گرم.

ـ قول میدم و میدونی که آدمِ بدقولی نیستم.

او خم شد و یک بوسه‌ی کوتاه و نرم بر شانه‌ی لونا گذاشت، بعد دستش را به آرامی از روی بازوی او پایین آورد و به سمت آشپزخانه رفت.

لونا هنوز در آینه به تصویرِ او نگاه می‌کرد و دلش با ریتمی شیرین و مطمئن می‌تپید.

آن روز، همه‌چیز بوی زندگی می‌داد

بوی یک صبحِ خوب، یک قرارِ عاشقانه، و عشقی که هنوز حتی یک ترک هم برنداشته بود

آدملونامی
۰
۰
Kimia
Kimia
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید